
مردی با عقده احترام و آرامش
نه از کرده های خودم، نه از تقدیرم، نه از ناکردهها، من از مرگ تدریجی خستهام

نه از کرده های خودم، نه از تقدیرم، نه از ناکردهها، من از مرگ تدریجی خستهام

ای نوجوانی! نوجوانی! تو به همه چیز بیاعتنایی، گویی همهی گنجهای گیتی در چنگ توست. درد و رنج را به بازی میگیری، حتی اندوه در

فرقی نمیکند که یک استاد دانشگاه باشد یا یک آخوند یا یک چپ باشد یا یک سلطنت_طلب، او چنان خود را میبیند که با شورت و کتاب و خودرو و نگاه و طعنه و قضاوتش، ایدهاش را تحمیل میکند

از پیرزن فقیر تا پاکبان خسته پای سفره شب دایی مهمان اند و جالب است که هیچ کس بی حساب از سفره بر نمی خیزد.

رابطه یک طرفه که به درد نمیخورد نه به درد تو و نه به درد من هر دو ما محتاج یک بخشش دو طرفهایم …

رهش داستان زنی ست که در جایگاه فارغ التحصیل رشته معماری، مادری و همسری غر هوشمندانه می زند. غری که با غرهای اینروزهای “همه”در شبکه های مجازی خیلی فرق دارد.

کتاب با نگاهی به شَمَن آغاز میشود. آنکه سودای فتح ایران را دارد، بهنوعی از باور یا آیین خاص مجهز است و با این آغاز، مخاطب، ناخودآگاه احساساتی شبیه احساسات ایرانیان در آستانه حمله اعراب را تجربه میکند

و من هیچ نسخهای از خودم را به قدر اجاجت با یک دیکتاتور دوست ندارم
جایی که میشود با یک بند کفش هم جنگید، نه برای جامعه، نه برای دیگری، بلکه برای آزادی

در من یک دولت اسلامی برپاست
و یک داعش آرام …
که از صلیب
از دار
پرچم صلح می سازد

من مطمئنم که روح بسیاری از آنها که دیده بودمشان، و حقیقت بسیاری از رویدادها که شاهدشان بودم، میگویند نگذار که ما بمیریم
نمیخواهم این موضوع را با یک نفر مطرح کنم، او میگوید بسیاری از انسانها و وقایع هرزهاند، باید بمیرند تا حافظه بشر پاک بماند

عشق را جزو اوصاف الهی می دانستند، نمی توانستند چنین نعمت پراهمیتی را به آسانی طرد کنند. چنین بود که عشق در ادبیات و عرفان ما باقی ماند

از سیاه چاله های زندان و زندگی در ایران عصر رضا شاه
مجال این پست برای حتی کوتاه نوشته هایی از این کتاب اندک است اما خواندن قسمتی از متن پایانی این کتاب خالی از لطف و عبرت نیست
M R TALEGHANI’S WEBSITE
مجالیست برای سیاستخوانی و تاریخخوانی و نگاه فلسفی به آنچه هست و نیست و باید باشد.