دایی رضا و شب بی دزد

ر شهر بزرگی دو دسته آدم دارد. آدم های روز و آدم های شب. این دسته اخیر موجودات عجیبی هستند. با اینکه مدیر و استاد و معلم و دانشجو و محقق و … نیستند اما به قدر شب عمیق و پر رمز و رازند.

کار شب
دایی رضا و شب بی دزد
دایی رضا و شب بی دزد

دایی و همسرش از جمله این ادم های شب هستند. یک صندوق عقب باز و چند کیلو سیب زمینی ذغالی و تخم و مرغ و گوجه و یک ترشی مخصوص دارند که ماهیت و ظاهر و باطنش شرف دارد به میز و خودکار و چک و امضای خیلی ها. این ها اسباب یک رزق و روزی حلالند در دل شب.
رضا جانباز جبهه و جنگ است. به قول خودش یک روز در برابر دشمن بیرونی ایستاد و حالا در برابر دشمن درونیِ میل به حرام خواری و رانت خواری و تن پروری ایستاده است.

کنار ایستگاه اتوبوس و در انتظار ساندویچً های دلی و خوشمزه دایی رضا، دنیای دیگری برپاست.
همسر دایی رضا تخم مرغ ها را پوست می کند و گوجه ها را تکه تکه و دایی  امضای خودش را با چینش سیب زمینی و نان لواش و ترشی پای ساندویچ می زند.

دنیای شب

دنیای دم ایستگاه شب با دنیای اهالی روز فرق می کند، هر کس به حساب خودش نوشابه بر می دارد و با ملاقه دوغ شتر تگری در لیوان می ریزد و نه رضا و نه همسرش کسی را زیر چشمی نگاه نمی کنند. اعتماد مطلقی در دل شب میان ادم ها برقرار است که گاهی فراموش می کنی اینجا ایران است. اینجا همان جهنم بی اعتمادی و تشکیک روزهای ماست.
از همسر دایی می پرسم که:
” نمی ترسید کسی بی حساب چیزی بردارد و برود؟”
پاسخ ش متلاشی ام می کند:

نه! اینها مثل بچه های ما هستند و اینجا سفره ی ادم های شب است. چرا باید کسی دزدی کند، بچه ها با دایی اینقدر صمیمی هستند که اگر چیزی بخواهند و پول نداشته باشند بگویند.

از پیرزن فقیر تا پاکبان خسته پای سفره شب دایی مهمان اند و جالب است که هیچ کس بی حساب از سفره بر نمی خیزد. ساعت کاری ساندویچی خیابانی دایی رضا از ساعت یازده تا ۵ صبح است و این جواز را به قول دایی رضا با هزار بدبختی از شهرداری گرفته‌اند، دایی از ولع ماموران رشوه خوار به فغان امده اما میگوید تابه حال،حتی یک ساندویچ هم به رشوه نداده است.
دوست دارم ساعت ها پای کلاس کسب مال حلال دایی بنشینم، پای کلاس درس همسرش که چادر به سر اما بی غرور با رز مثل یک مادر بازی می کند و مرا که کنارش نشسته ام، نامحرم نمی پندارد، درس زندگی بیاموزم.

کلاس درس دایی رضا
دایی رضا و شب بی دزد
دایی رضا و شب بی دزد

در کلاس رضا اهالی روز و نسلی که کار غیر کارمندی را عار می داند و در بیست و سی سالگی از زندگی می‌نالد و از بیکاری و تن پروری و غرور نمی میرد، می تواند اندکی هنر زیستن را مشاهده کند. هنر زندگی مشترک داشتن در دل شب …
هنر زندگی مشترک داشتن در دل شب، منهای سکس و به طعم همدلی و هم آغوشی روح های مشترک، درس دیگر دایی رضا و همسرش برای نسلی ست که اگر در سند ازدواج شان قباله رمین و خانه نباشد … فکر می کنم که چند زوج مثل دایی رضا و همسرش می شناسم. به خاطر نمی آورم.
مخلص کلام اینکه نسلی که به جای کار، دلار و سکه می خرد و به جای عرق بر روی پیشانی خود، کید و رذالت بر پیشانی جامعه می ریزد تا آرزوهای دور و درازش را نه از دریچه زحمت و مردانگی که با فروش شرافت و انسانیت به دست آرد، چقدر محتاج کلاس دایی رضا و همسرش است …
برای نسلی که از خود و از بیت المال و از یتیم و از روستایی و از کودک کار و از کمیته امداد و از زلزله زده و کشاورز و همسایه و از خود می دزدد، کلاس درس کسب مال حلال دایی رضا و همسرش آیا می تواند افقی دیگر باشد؟

برای ما که با مشتی دزد هموطنیم چه؟

 

آن یکــی شد غرق در مـــال حــــرام
دینش از کف رفت و ایمان نیز هــــم

موســـــم تاراج اگـــــر آغــاز شـــــد
دارد ایـــن آغــــاز ، پایان نــیز هـــــم

بر ســــر یک سفره دیـــدم گرگ را
آن طرف تر مرد چـــــوپان نیز هــــم

پول بیـــت المال را ما مـــی خوریم
قیمه و مرغ و فسنجان نیز هـــــم!

سال ها هی لاف دانایی زدیــــم
دوره ی قاجار و الان نیــــــــز هـــم

با هــــمه دانایی از ما خـــورده اند
شیخ و شاه و شحنه و خان نیز هم!

 

کاش همه دایی رضا باشند و باشیم. آدم، عاشق و حلال خور

 

دایی رضا و شب بی دزد

نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *