
عقده احترام به زبانی کاملا محترمانه
به مادرم می گویم:
مامان!! فلانی( که به سن و سال از ما خیلی بزرگتر است) چه آدم خوبی است؟
میگوید:
چطور؟
میگویم:
هفته پیش ما را برای مهمانی خانوادگیشان دعوت کردند و و وقت رفتن، زن و شوهر تا دم در آن شلوغی به استقبال و بذرقه ما آمدند و رفتار بسیار احترام آمیزی داشتند.
مادرم نگاهش یک لحظه عمق پیدا کرد و گفت:
انسانهای درستی هستند اما کار خاصی هم نکردند. وظیفه هر صاحبخانهای که مهمان دعوت میکند همین است. این از بخت بد شما است که در زمانه و جامعهای زندگی میکنید که کمبود احساس و احترام دارید و این کارها به چشمتان میاید.
زندگی در ایران ترسناک است
درست می گفت. من انگار این روزها از سلسله نیازهای مازلو به براورده شدن دو نیاز هم راضیام.
راستش حال من تا زمانی که به خودم هستیم خوب است، همه چیز سر جای خودش است.
از ماورائی که نمی شناسم هم هر لحظه احساس خوب زیستن میرسد.
اما این خانه گویا جزیره ای در میان طوفان است که زمین و سقفش هر لحظه می لرزد.

از صدای تلفن …
از صدای تلفن میترسم.
یکی زنگ میزند و میخواهد برای ارتباط زناشویی در استانه فروپاشی شان کاری کنم، یکی زنگ میزند و می گوید فلانی سرطان دارد. کاری کن و دعا کن و … یکی از یکی دیگر گله دارد
یکی گوش و ذهنم را بعد از نشئه و مستیاش،سطل زباله خودش میکند و از بی اعتنایی خواهر زن پسر خاله زنش در خرازی می گوید
از فضای مجازی
از فضای مجازی هم میترسم، دقایقی که واردش میشوم، گویا عصاره روحی که باید برای زندگیام به کار بیاید کشیده میشود.
خبر اقتصاد درحال فروپاشی، خبر بر ملا شدن فساد مالی فلان مجری که لااقل ده ساعت عمرم را ساده لوحانه پایش نشستم و خندیدم، خبر دستگیری فلان آدم، خبر کشتن زنی به جرم دادخواست طلاق. یا غرغرهای فلان دوست مجازی که از شدت فشار زندگی چشم انتظار انتقام است و …
از تلوزیون
از تلوزیون جمهوری اسلامی و از بی بی سی و سریال های کوفتی GEM حرفی نمی زنم که درد است و درد.
شب که تصمیم می گیرم از این تجاوز مکرر به روحمان خلاص شوم و به خیابان بروم
تابلوهای شهر یا تصویر مردی ست که تفنگ دارد، یا جملات یک الاغی ست که ما را خر فرض کرده و از حجاب و فقر و کوفت و زهرمار می گوید

از خیابان
از ترس که به آینه و جلو نگاه می کنم، چراغ و بوق و سبقت ماشین ها آزارم میدهد، به کنار خیابان توقف می کنم و میایستم تا همه بروند اما این همه تا نیمه شب هم تمام نمیشود
دروغ چرا، پیتزافروشی و آب میوه فروشی هم میترسم که نکند بعد از روحم کسی به معده و رودهام تجاوز کند.
دلم می خواهد به کسی که می گوید “حداقل امنیت داریم” بگویم:
احمق
من که به یک شادی عوامانه راضی هستم
از خوشبخت های سالم و غیر گرسنه این جامعهام، که گهگاه می توانم سفر برویم، من که فرزند طلاق و اعتیاد نیستم
من که خیر سرم درس خواندهام، کار دارم، من هر روز و هر لحظه دارم میمیریم، آن هم به مرگ تدریجی
واقعا با خودم که حرف می زنم به نتیجه نمی رسم که چه کنم، تا روانم از دست این جامعه آسوده باشد
نمی دانم کدام قبح اجتماعی را بشکنم تا حالم خوب شود؟ کدام گناه را بکنم تا دلم خوش باشد؟ کدام روانگردان را مصرف کنم تا چند ثانیه نمیریم
خسته ام
نه از کرده های خودم، نه از تقدیرم، نه از ناکردهها، من از مرگ تدریجی خستهام
کاش بگذارند برای من وقتی بماند و دردی نباشد تا با خودم الکی خوش باشم
با خانه ای که سخت ساختیمش، با این دل بی ارزو و بی آینده، با این مغز بی آرمان
کاش بگذارند با عوامانه هایم خوش باشمرزاقی
مردی با عقده احترام و آرامش
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی