والیبال مختلط

آزادی منهای تمام آنچه می اندیشیدم

آنها راه خود را پیدا کرده بودند، می خواستند در ورای جدل پست و هشتگ و استوری با حاکمیت، زندگی کنند
لایف استایل زندگی شان اعتراضی نبود، آنها راه خود را پیدا کرده بودند

گَهی

مگو بامن حدیث عقل و دین واعظ که عمری شد

کجاست؟ ماه نوشت

ما کجا گمشده ایم
ته بن بست چرا ناپیداست

سِرِّ هر لیست

این نشنیدۀ هر ایست این
این در موطنش نازیست این

از هخامنشی تا طالب منشی

جامعه مدرن به وحدتی می‌رسد که متفاوت از وحدت در جامعه سنتی است. در جامعه سنتی وحدت یعنی تشابه همگان و همه یک‌جور بودن است.

کاش کسی با آدمی وَر نرود

آدمی باید خودش باشد و طبیعی رشد کند و هیچ رسالتی هم بر دوشش نباشد
شصت، هفتاد، هشتاد سال طبیعی عمر کند و بعد هم زوال و مرگ
به همین سادگی

زندگی دوستی یا مرگ خواهی؟

من حاضر نیستم جانم را برای کسی و چیزی فدا کنم چون این جان تنها دارایی من است و من قدرش را می‌دانم

هفت فکت هفته(٢٠)

محمدرضا شاه در چنین روزی از ایران فرار کرد، به عنوان ممرضا خوب کرد واقعا، درست هم فهمید که اینجا دیگه جای زندگی نیست، اما به عنوان شاه، کارش اشتباه بود.

هفت فکت هفته (١٩)

اینکه اطرافیانتان را به تخم و‌ تخمکتان نمی‌گیرید، نمی‌شود اعطای آزادی‌ها
شما حال و منفعتی برای در بند کشیدنشان ندارید

ما مسافران پرواز ۷۵۲

ما که هر کدام‌مان می‌توانستیم برای موطن‌مان کاری کنیم و نگذاشتند، ما که آتش‌نشان صلح بودیم و از شعله‌های «مرگ برها» زندگی را برگزیده‌ایم

هفت فکت هفته(۱۸)

ابوالفرس دامن لباس خود را بالا زد و آلت خود را به او نشان داد و گفت:
بیا مرا هم تازیانه بزن که آلت زنا را با خود دارم…..»