
مجید انتظامی و امید و ایرانشهر
وقتی از هموطن و حاکم و انقلابی و مخالف و موافق و بی تفاوت و … از آینده؛ ناامید می شوم … و هنوز

وقتی از هموطن و حاکم و انقلابی و مخالف و موافق و بی تفاوت و … از آینده؛ ناامید می شوم … و هنوز

مملکت نیازی به هیچ باطوم و تبصره و قانونی ندارد. چماق به دست همه ی اهالی این مملکت به تعداد کافی هست … چماق حرف، چماق نظر، چماق طعنه … ا

آنچه عموما ما از دهه شصت می شنویم و می خوانیم روایتی رسمی از زندگی و تفکرات و رفتار مردم در آن دوران است و زید آبادی در این کتاب به مخاطب خود فرصتی می دهد تا بداند که جامعه ی آن روزها جامعه یکدستی نبوده است.

دردهای جوامع شهرهای سیل با هوشمندی و تلاش مستمر امروز و فردای ما درمان می شود، یا دیر یا زود دردش به ما سرایت پیدا می کند و سیل ما را هم با خود خواهد برد

حکام و صاحبان قدرت را در ویترین چشممان قرار می دهیم و عاقل اندر صفیه به آنها می تازیم، دریغ که جزء جزء وجود و رفتار آنها آینه تمام نمای مناسبات میان خود ماست

نباید منتظر دولت بود تا برای تنبان جامعه تصمیم بگیرد و باید راجع به آن نه در معنای پورن و شوخی و تخیل، حرف زد، نوشت و آموزش دید و آگاه شد و آگاه کرد.

من نمونه ای دیگر از سرنوشت محتومی نسلی ام که به امید تغییر هر روز خود را چون خرداد پر حادثه در تکاپو و درد، سر کرد و زورش به ارباب زر و زور و تزویر نرسید.

می شود اینجا، در زندگی خصوصی مان که گاهی زورمان برای تغییر می رسد، مدام از روی هم تکرار نشویم. آپارتمان نباشیم و در معماری و سبک زندگی و نام فرزند و نوع غذا و شهر و کشوری که سفر می کنیم، منطق و شیوه و مقصد خودمان را داشته باشیم.

کنار من یکی دیگر هست که متخصص احکام حیض النساست، اسلام را مدافع بَدَنِ زن می داند
و از زنی هر روز می خوانم که عریانی خط سینه اش را با روایت مارکس از پرولتاریا ترجمه می کند

آسانسور نبود فراموش می کردم که خودم را چند وقت است ندیده ام

اگه ایرانی هستی باید جایی وارد میشی بگی درود!!!! سلام چیه

محمدرضا شاه در چنین روزی از ایران فرار کرد، به عنوان ممرضا خوب کرد واقعا، درست هم فهمید که اینجا دیگه جای زندگی نیست، اما به عنوان شاه، کارش اشتباه بود.
M R TALEGHANI’S WEBSITE
مجالیست برای سیاستخوانی و تاریخخوانی و نگاه فلسفی به آنچه هست و نیست و باید باشد.