جادههای کم عبور

پارت یک
اولین بار در حال چیدن نوشابه های مغازه سید دیدمش، قد کوتاهی داشت اما اندامش پر بود و یک غرور خاصی تو چهره همیشه ساکتش داشت.
روی دستش پر از تتوهای قدیمی بود با اینکه به نظر میرسید متولد دهه شصت باشد. روزی چند بار او را میدیدم و سلام و علیکمان هر روز به جمله های شخصیتر می رسید.
یک روز که تو حال خودش بود و غمگین ازش پرسیدم:
رحمان سرحال نیستی؟
هیچی نیست
خب بگو ببینم چته؟
قصه زندگی من از وقت خرید تو بیشتره
نه وقتشو دارم بگو برام، ناسلامتی رفیقیما
زنم مریضه
بلا به دور مشکلش چیه؟
حالش خوب نیست … مشتری که پشت سر هم آمد دیالوگ ما قطع شد
پارت دو
رحمان جمعهها به مغازه نمی آمد و من از سید پرسیدم:
سید، رحمان چرا جمعهها نمیاد؟ میره بیمارستان واسه خانومش
هر هفته؟
آره خانومش سرطان داره…
به شدت در فکرش بودم اما دوست نداشتم غرورش جلوی من بشکند
چند ماهی گذشت و رحمان کماکان از من دوری میکرد
تا اینکه باز چند روزی مغازه نیامد
پرسیم کجاست؟ و سید گفت به من فقط گفت نمیاد چند روزی
شماره تلفنش را گرفتم و به او زنگ زدم
رحمان کجایی؟ کاری از دست من بر میاد؟
نه داداش ممنون
بنال ببینم چته؟ هی میگه ممنون
شب میام مغازه باهم حرف میزنیم
شب رفتم مغازه سید و با رحمان تنها که شدم پرسیدم:
مشغول شیمی درمانی هنوز؟
آره … اما خانومم باردار شد
ای بابا رحمان تو حواست کجا بود؟
حالا از این کارا گذشته
چی شده؟
هیچی دکتر گفت باید سقط کنه و هزینه سقطش هشتصد تومن بود، نداشتم بدم و رفتم سراغ یه نفر که با صد و پنجاه تومن سقطش کنه که خونریزی کرد و حالا هم حالش بده و بردیمش بیمارستان
خشم تمام وجودم را فرا گرفته بود، دستم انرژی زدن یک سیلی محکم برای حماقتش را داشت
احمق تو بخاطر شیشصد تومن جون زنت رو …
نداشتم! می فهمی؟
پارت سه
چند روزی گذشت و فهمیدم که همسرش را به خانه آوردهاند. اما متاسفانه دکترها به رحمان گفتند سه ماهی بیشتر از عمرش به دنیا نیست
زنگ زدم به رحمان و گفتم: دیگه حماقت نکن اگه کاری هست بهم بگو …
گفت:
دیگه کاری نمونده
و قطع کرد
جمعه هفته قبل بود که زنگ زد و گفت
یه خواهش دارم ازت
بگو در خدمتم
من پونزده ساله ازدواج کردم و این بدبخت و جایی نبردم و حالا هم وقت زیادی ندارم میخوام ببرمش یه جایی …
تو این همه سال به کسی رو نزدم اما الان دیگه رویی نمونده …
یکاری بکن با دو تا بچم ببرمش مشهد، شاید ….
در چند ساعت چند ملیون تومان جور شد اولین بار بود که امید را در چهرهاش دیدم. آمده بود حرف بزند
گفتم هیس. هیچی نگو. فقط برو .. چهار روز فرصت داری برای جبران دوازده سال و شایدم ساختن و داشتن یه خاطره با کسی که شاید …ا
پارت آخر
و حالا رحمان برای اولین و اخرین سفر و برای آخرین خاطره در راه مشهد است …

سفر آخر ؟
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی