لایق خرمن
هر که گوید او منم
او من نشد…
خوشهی او لایق خرمن نشد…
من مشو از من بشو
تا من شوی…
خوشه شو تا لایق …
…
…
آفتاب خـرمن مى کنم
پنجه ى مریم، رُسته در شکاف صخره یى
این همه رنگ از کجا آورده اى تا بشکوفى؟
ساقه یى چنین از کجا آورده اى تا بر آن تاب خورى؟
– قطره قطره خون از سر صخره ها گرد آورده ام،
از گلبرگ هاى سرخ دستمالى بافته ام
و اکنون
آفتاب خرمن مىکنم
شاعر: یانیس ریتسوس
حکایت مست خرمن سوز
یکی غله مرداد مه توده کرد … ز تیمار دی خاطر آسوده کرد
شبی مست شد و آتشی برفروخت … نگون بخت کالیوه، خـرمن بسوخت
دگر روز در خوشه چینی نشست … که یک جو ز خـرمن نماندش به دست
چو سرگشته دیدند درویش را … یکی گفت پروردهٔ خویش را
نخواهی که باشی چنین تیره روز … به دیوانگی خـرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدی … تو آنی که در خرمن آتش زدی
فضیحت بود خوشه اندوختن … پس از خـرمن خویشتن سوختن
مکن جان من، تخم دین ورز و داد … مده خرمن نیکنامی به باد
چو برگشته بختی در افتد به بند … از او نیکبختان بگیرند پند
تو پیش از عقوبت در عفو کوب … که سودی ندارد فغان زیر چوب
بر آر از گریبان غفلت سرت … که فردا نماند خجل در برت