زنی برای در خانه نَنشستن

زنی برای در خانه نَنشستن

زنی برای در خانه نَنشستن

نویسنده: طاهره رفعت

پلان ۱

صدای بوق و فریاد از هر جهت بر تن لرزان زن می‌بارد. ضربه از پس ضربه. نمیدانست باید به کدام سو باز گردد. کدام طرف از روحش را از ضربه حفظ کند. فریادها، بلند و بلندتر می‌شدند.
در سرش صداها کش می آمد. زن، دستش را روی فرمان نگه داشته بود. کف دست هایش سرد و خیس شده بود. ترس همه جانش را میلرزاند. عرق سرد روی پیشانی سفید و کرم خورده اش سر میخورد و از گیج گاهش میان موهای فرخورده ی کنارِ گوش ها، گم میشد.

نفسش تند شد. زنی از کنارش گذشت. سر و دستش را با عصبانیت تکان میداد. عینک دودی بی کیفیتی به چشم داشت. مقنعه مشکی و چادری روی آن.

از شیشه کناری نگاهش کرد. با التماس. التماسی از جنسِ «تو دیگر فریاد نزن لطفا. تو با دنیای مردانه همراه نشو. نه‌. جای من فقط میان خانه نیست. خانه جای مقدس من است. آرامش من است. ماوای من است. اما خانه ی مقدس من، زندان من نیست. تو دیگر نگو».

راننده کناری با لهجه جنوبی و چهره ای غبارگرفته و پر درد با یک پراید خط و خش دار و بی آینه از کنارش گذشت و فریاد زد:

برو خرسواری کن، خیابونو بند نیار.

زن، نفسی کشید. شیشه را بالا داد. صداها تمام. سه ثانیه هیچ کاری نکرد. ماشین را روشن کرد. و سر بالایی بند آمده از ماشین را گذراند. قلبش فشرده و دردناک بود.

میدان را دور زد. به سمت پارکی که هر روز فرزندش را به آنجا می برد. وقتی توقف کرد خیسی یک قطره اشک را کنار چشمش حس میکرد. چشمی که سر سختانه نمی بارید. بغضی که مانده بود راه گلویش.

برو بالا. بالاتر. بالاتر. آسمان ها را رصد کن. پسرکش را روی تاب هل میداد و برایش شعر میخواند. بغض و حرارت گونه هایش هنوز نایی به تنش نمیداد.

برو بالا. بالاتر. صدای مردانه بابا میان گوشش بود. برو بالا. برو. توقف نکن. تو دختر منی. تو از پس کارها بر میای. برو بالا. بالاتر. آسمون ها رو لمس کن.

یادداشت
زنی برای در خانه نَنشستن
پلان دو

چرخ دستی خرید را با خود به پیش می برد. تنها. به اجناس می‌رسید. در ذهنش لیست خرید را مرور می‌کرد. صدایی از پشت سرش غافلگیرش کرد. صدای پسر کوچکش که روی چرخ خریدی دیگر همراه پدرش، با فاصله از او می آمدند. پسرک فریاد میزد. چیزی می‌خواست. و پدرش سعی در آرام کردنش داشت.

مردی از کنارشان رد می‌شد. زن، صدایش را می توانست بشنود.

«بچه رو بده دست زنت. مغزتو مگه از سر راه آوردی. بیرون کار. فروشگاه بچه داری».

پدر بچه ارام گفت:

«همسرم در حال خریده. ضمن اینکه خودم دوست دارم چند دقیقه ای بچه رو نگه دارم اون تنها خرید کنه».

مرد میانسال که ظاهری متمول و فرهیخته هم داشت ادامه داد:

«یه وقتی می فهمی چه اشتباهی کردی. زن، باید مشغول باشه. تنها بمونه هوایی میشه. هوا برش میداره. اینو یادت نره».

چیزی راه گلوی زن را بست. چیزی که نمی بارید. مانده بود همان جا. در گلویش. هوایی میشود. صدای مرد مدام در گوشش تکرار میشد.

زنی برای در خانه نَنشستن
زنی برای در خانه نَنشستن
پلان ۳

می‌نشیند کنارشان. نگاهی به مرد می اندازد و گلایه میکند چرا چند تار سفید به موهایت اضافه شده. مرد چیزی نمیگوید. ارام می خندد. ادامه میدهد:

پیر شدی امسال با زن و بچه ها. هی بچه داری. کار. خونه. کار.

صدای مرد نمی آید. ارام چیزی میگوید. زن بر می خیزد. صدایی از آنطرف بلندتر میگوید.

«زنو چه به این کلاس اون کلاس. زن باید بمونه خونه بچه داری کنه. زن باید بمونه خونه». زن باید بمونه خونه…

و جمله هی تکرار میشود. کش می آید. بلند و بلندتر.

جملاتی مشابه. زن و چه به رانندگی. زنارو چه به درس خوندن. زن جماعت و چه به نوشتن. زنو چه به کتاب خوندن. کتاب خوندن زنا رو خراب میکنه…

و زن پدال گاز را زیر پایش می فشارد. و با خود تکرار میکند.

برو بالا. بالاتر. بالاتر…

به آسمان ها که نگاه میکند تازه میفهمد چرا هیچ گاه از پا ننشست. خسته شد اما کنار نکشید. متعهد ماند به خودش. پایبند به خواسته هایش و خیلی از این ها را مدیون یک نفر بود. کسی که سالها صدایش را نشنیده بود.

لبخند زد رو به آسمان و آرام گفت:

میرم بالا، بالاتر. من متوقف نمیشم بابا…

زنی برای در خانه نَنشستن
زنی برای در خانه نَنشستن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *