نور تاریکی را نمی‌کشد

اول

جهان امروز سرشار از حضور انسانهایست که خود را نور و دیگری را تاریکی می‌بینند.
این دو مفاهیم اعتباری‌اند و زندگی جایی‌ست در میان نبرد این دو.
درست است که هیچ کس تاریکی بودن را گردن نمی‌گیرد. و همه به خیال خود نور‌ هستند، اما تاریکی هست و خواهد بود، همانطور که نور هست و خواهد بود
تا بوده، هیچ جریانی به زعم تمام انسانها نور نبوده و هیچ دار و دسته‌ای به صراحت تمام انسانها، تاریکی به شمار نیامده‌، هر چه بوده قضاوتی نسبی گبوده به نور بودن یکی و تاریکی بودن دیگری.
بنابراین تا به امروز هیچ‌گاه هیچ نور فرضی‌ای بر تاریکی پیروز قطعی نشده و هیچ تاریکی و ظلمت فرضی‌ای، نور را از میان نبرده است.
و آنچه از حاصل این نبرد تاریخی به جا مانده است،
نهایتاً گاهی این و گاهی آن بر هم چیره شده‌اند و هیچکدام پیروز قطعی نبوده اند و جنگ این دو تنها مایه عذاب بوده و فرسایش.
و حالا امروز چه بشر بپذیرد و چه نپذیرد، هستی ترکیبی از نور و تاریکی است و تا همیشه خواهد بود، و ‌آرزوی بشر برای پیروزی نور و حذف تاریکی، همانقدر دور از دسترس است که کسی آرزو‌ کند که فرداها، روزی از راه خواهد رسید که خورشید غروب نکرده و شب نخواهد شد.

دوم

چند‌روز پیش برای یک تحقیق پژوهشی با مشارکت یکی از دوستانم که معلم دبیرستان دخترانه است هفتاد سوال اساسی دانش‌آموزان دختر را استخراج کردیم،
سوالات تکان‌دهنده‌ای نبود چرا که اساسا اینروزها هیچ چیزی تکان دهنده نیست. و خط قرمزها تکان خورده و هیچ چیزآنقدر مقدس نیست که نشود درباره‌اش حرف زنند و سوال کرد.
وقتی برای ارائه گزارش روند انجام پژوهش در یک جلسه کاری بخشی از سوالات را خواندم، در همان چند پرسش ابتدایی، صدای نفس‌های به شمارش افتاده چند نفری را می‌شنیدم که عضلات صورتشان دچار اسپاسم شده بود، اتفاق عجیبی بود.
آخرین باری که صدای نفس‌های به شمارش افتاده کسی را شنیده بودم به بیست سال قبل بر می‌گشت. که در کافی‌نت پسرکی با کسی در یاهو مسنجر چت می‌کرد و آنقدر تحریک شده بود که دستهایش روی کیبورد می‌لرزید و صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم.
ارتباط با جنس مخالف و ‌احتمالا خواندن متن اروتیک و تصویر سازی عشقبازی آنروزها برای بخشی از جامعه آنقدر دشوار بود که نفس را به شماره بیاندازد و حالا بعد از سالها برایم باور نکردنی بود که کسی از شنیدن سوال به تپش قلب بی‌افتد.
یکی از آن افراد نفس به شماره افتاده، نیرویی بود که در آن سازمان به پژوهشگر معروف بود. پژوهشگری که حالا پیش چشم همه، پر از بی‌قراری، فروپاشی و خشم …

آماده صادر کردن حکم ارتداد منی بود که فقط داشتم سوالات افرادی دیگر را روخوانی می‌کردم. متعمدانه لحن خواندنم را کوبشی کردم، مثل پتکی بر سرش فرود می‌آمد، کاملا به هم ریخته بود و پرسش‌ها تمام اعتقادات، امید و آرامش کبک‌وارش را تکان می‌داد، متوجه بودم که آزارش می‌دهم اما دوست داشتم شنیدن را یاد بگیرد. او اما تحمل نکرد و از جلسه بیرون رفت.
تا یک روز بعد از آن جلسه هم نمی‌توانست نگاهم کند و آماده جنگ بود، ماهها قبل برایم گفته بود که در تیر ۷۸ و حادثه کوی دانشگاه از نیروهای لباس شخصی به صف شده در خیابان انقلاب بود و اگر حالا گرد پیری به سرش ننشسته بود و لقب استاد را به نافش نبسته بودند، می‌توانست جنگی به راه بیاندازد.
امروز به دفترش رفتم و گفتم برایم از روزهای باطوم به دستی‌اش بگوید، سرسنگین اما یکه خورده، کمی تعریف کرد و من گوش کردم، گفتم من هم آنروز آنجا بودم، تعجب کرد، کمی سکوت کرد گفت خب پس ولش کن، من بگم ناراحت می‌شی، گفتم نه راحت باشید؛ فکر کنم ما باید با هم حرف برنیم و از هم بشنویم
گفت: چرا؟ گفتم بهتر از اینه که شما با باطوم و من با مشت به هم حمله کنیم.
خندید!
حرف زدیم و قانع نشدم اما شنیدم، چنان خشمش فروکش کرد و آرام شد که قرار گذاشتیم باز هم حرف بزنیم. قرارمان را دوست دارم، ما را کنار هم می‌نشاند. ما نور و تاریکی هستیم برای هم. حتما کنار من نشستن و شنیدن من برایش سخت است، اما نشستن و شنیدن را یاد می‌گیرد. و حالا مطمئنم اگر هم روزی در خیابان روبروی هم باشیم، لااقل نه او به من حمله می‌کند نه من به او.

سوم

ساده‌انگارانه و عوامانه، به عنوان یک آدم معمولی اینجا می‌نویسم که، از اینجا تا تمام دنیا، تنها راه برای گریز از جنگ، نشستن و شنیدن است. پذیرش همنشینی نور و تاریکی‌، شنیدن و حرف زدن ذیل قانون هیچکس سیاه مطلق نیست، حتی باطوم به دست ساده لباس شخصی خیابان انقلاب، و هیچکس نور مطلق نیست، حتی نویسنده مطلب صلح، تمام آنها که عامل جنگ و جنایت هستند، تمام آنها که نادانسته خود را نور می‌پندارند و تمام آنها که ناخواسته از تاریکی و سیاهی دفاع می‌کنند در کنار هم زندگی می‌کنند، وجود اینها مسبب جهانی با این ریخت زشت نیست.
آنها حرف زدن را نمی‌دانند و البته کسی گوششان نداده، صلح محصول گفتگوی انسانی است و بسته شدن گفتگو مسبب رخ داد همه زشتی‌‌ها و جنگ‌هاست.
دموکراسی یعنی گفتن و شنیدن ذیل قانون بشر امروز. انسان، نور باشد یا تاریک باید حرف بزند و شنیده شود، حرف نه به معنای حمله، نه به معنای اقناع کردن، بلکه به معنای شنیدن، برای ساختن جهانی عاری از شرارت، چاره‌ای جز شنیدن نور از تاریکی و تاریکی از نور نیست. بله، ما باید حرف بزنیم و بشنویم. باید بگوییم:
کودک فلسطینی را نکشید!
زن و‌ مرد اسرائیلی را نکشید!
مردم غره را سپر انسانی نکنید!
آب را روی مردم بی‌گناه نبندید!
مهرجویی را نکشید!
جلوی قتل زنجبره‌ای را نگیرید!
برای جنگ شیرینی نخورید!
فاطمه سپهری را آزاد کنید!
مهدی یراحی بی گناه است!
کنسرت را لغو نکنید!
در پاساژ به دختران حمله نکنید!
اینها را باید اول در فضای حقیقی گفت، در ارتباطات انسانی از طرف مقابل شنید.
کسی که حرف می‌زند، حمله را متوقف می‌کند، کسی که شنیده می‌شود از جنگ دست می‌کشد. باید هزینه حرف زدن را پایین آورد و آستانه شنیدن را بالا برد.

چهارم

تمام انسانها خود را نور می‌پندارند.  هزاران جنگ به انسانها آموخته که چاره‌ای جز همنشینی نور و تاریکی نیست؛ چرا که هیچ نوری قادر به حذف تاریکی و هیچ تاریکی قادر به حذف نور نیست. جهان همیشه سایه داشته و در سایه مجال این هست که نور و تاریکی هم نشین هم باشند. سایه صلح است، باید دور نور و تاریکی در سایه کمربندی از قانون کشید تا به صلح پایدار دست یافت، این تنها راه ادامه حیات است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *