رقص کریه ریزپرنده
در حال نوشتنام.
همه خواباند.
صدای خاصی میآید، وزززززززززز
به خیال سرگیجهای خفیف از بیماری، جدی نمیگیرم.
لوستر به لرزه در میآید و با شزشزههایی لرزان میگوید
که اتفاقی افتاده، شاید نه فقط در خانه، که در جهان.
یکی را آرام صدا میکنم،
گربه را بیصدا در آغوش میگیرم،
و حالا هر سه،
در سکوتی سنگین
روبروی در خروج ایستادهایم.
به پشت سر نگاه میکنم.
تلفن و تلویزیون قدیمیام،
کتابهایم، حاصل سالها جان کندن و رویا،
طوطیهای ۹ سالهی برزیلی،
گلهایم،
همه عکسهای زندگیام در یک hard disk،
و فایل Word آخرین نوشتهام که هنوز باز است و ذخیره نشده…

چه وداع تلخیست.
همهشان،
با دستهایی نادیدنی
به سویم دراز شدهاند:
«ما را هم ببر!»
نمیتوانم.
میتوانم؟
نمیروم؟
میروم؟
نمیرویم.
تصمیم سختیست.
باید بروند؟
گربه و آن دیگری؟
یا شاید نه.
شاید اینبار،
باید بمانیم.
بمانیم پای زندگیمان،
پای یادهای خود،
پای گیاهان و کلمات و جانورانی که بیدفاعاند.
بمانیم پای خانه،
پای خاکی که جنگ، هزار بار سعی در گرفتنش داشت
و ما، هزار و یکبار،
در دلِ لرز و ترس، باز هم ساختیماش.
اینبار دیگر به خدا اعتمادی نیست،
نه از سر بیدینی،
که از سر زخمهای مدام.
نه ایمانی، نه انکاری—
فقط تصمیمی برای ایستادن.
باید بمانیم.
پای درس جنگ.
آنجا که روی تختهی مرگ نوشت:
«خانهای که خالی شود،
تبدیل میشود به خاکریزی برای دشمن.»
به همین سادگی؟
آیا زندگی این بود؟
که با اولین لرزش،
با اولین انفجار،
باید دست کشید از آن همه که با عشق ساخته بودیم؟
چه ساده بودیم،
چه زود تسلیم.
و تازه میفهمیم:
همهی آن سالها،
برای چه میجنگیدیم؟
وقتی که آخرش
بنا بود همهچیز را
اینگونه بیهشدار
رها کنیم؟
نه.
دیگر نه.
باید ایستاد.
نه با تفنگ،
که با نرفتن.
نترسیدن.
با در آغوش گرفتن گربه و کاج و کلمات.
بـا ننوشتن «پایان» پای نوشتهای که هنوز ذخیره نشده.
اینبار، جنگ را
با نماندن نمیبازیم—
با ماندن میبریم.
تحلیل پایانی: چرا باید ضد جنگ بود؟
جنگ، برخلاف آنچه در روایتهای رسمی و قهرمانساز گفته میشود، همیشه با یک ویرانی خاموش آغاز میشود—نه با صدای گلوله، که با لرزش صندلی، ترک برداشتن دیوار، و فایل Wordی که دیگر ذخیره نمیشود.
آنچه جنگ از ما میگیرد، تنها جان آدمها نیست؛ بلکه لحظهلحظهی زندگیِ ساختهشده از کلمات، عادتها، حیوانات خانگی، گلدانها، عکسها و خاطرات است. جنگ، بیآنکه از ما اجازه بگیرد، حریمهای ظریف انسانی را لگدمال میکند. خانه را از مکان به «هدف نظامی» تبدیل میکند. انسان را از راوی به قربانی، و گربه را از همدم به «باری اضافی» در فرار.
و این، دقیقاً دلیل ما برای ایستادن است.
در جهانی که سیاستمداران، جغرافیدانان، و سوداگرانِ اسلحه میخواهند نقشهها را با خون تصحیح کنند، کافی است ما نرویم. کافی است خانه را ترک نکنیم. کافی است بمانیم و بگوییم:
«زندگی من در همین کلماتِ ذخیرهنشده، همین گیاه نیمخشک، همین عکس محو در حافظهی یک هارد قدیمی است.»
ضد جنگ بودن یعنی نپذیرفتن این فریب که «ارزشها در میدان نبرد تعریف میشوند.»
ارزشها در اتاقهای روشن، در کتابهای نیمهخوانده، در بوی قهوهی دمکرده، در پلک زدن گربهای آرام، و در نگفتن دروغ به خودمان زنده میمانند.
ضد جنگ بودن، به معنای صلحطلبیِ سطحی نیست؛ به معنای مقاومت آرام در برابر حذف تدریجی انسان است.
این مقاومت، رادیکالتر از هر تفنگیست، چون برمیگردد به قلب آنچه ما را انسان میکند:
توانایی عاشق ماندن، حتی در میانهی ترس