شناخت یک عامل جدید در ایجاد انگیزه برای قتل ناموسی
در مورد قتل ناموسی، سالهاست که حرفها زده شده و از احکام دینی تا سنتهای نر سالارانه و قانون متمایل به ولایت مرد، هر تحلیلگری به نوعی یکی را عامل اصلی میشناسد.
اما این قاتلها چه کسانی هستند؟ و در چه ساختاری تربیت شدهاند؟ چگونه جسارت قتل را پیدا میکنند و انگیزههای اصلی آنها چیست؟
به نظر میرسد، شناخت جامعه قاتلان ناموسی، کلید فهم خط تولید چنین افرادی است که باید در آن نقطه متمرکز و این مسئله را در جامعه ایران حل کرد.
چند سال قبل برای تکمیل یک پرونده اجتماعی در یک نشریه با کسی که همسرش زیبایش را برای ارتباط با پسر نوجوانی کشته بود مصاحبهای کردم. در بین هر چند جملهای که در وصف چگونگی و چرایی قتلی که انجام داده بود، با حسرتی تمام میگفت، یک ترجیع بند داشت:
اون همه چیزی بود که من داشتم
سالها با این جمله درگیر بودم که چطور میشود یک انسان تمام داراییش یک انسان دیگر باشد و در نهایت آن انسان را تمام کند؟
پاسخش خیلی سخت نبود.
الگوی تربیت انسان تک ساحتی، دستگاه تولید قاتل ناموسی است.
انسان تک ساحتی
انسان تک ساحتی کسی است که تمام هویتش و موجودیتش و حیات و مماتش در یک عامل بیرونی است. و وقتی آن عامل بیرونی یک انسان باشد، ماجرا وحشتناک میشود.
در انسان تک ساحتی نوعی ارادت افراطی به شخصی دیگر وجود دارد؛ که بدون او و یا با فرو ریختن او، فرد دچار پوچی میشود
در مقابل چنین افرادی، انسان چند ساحتی است که ریشههای متعددی در زندگی دارد، از خانواده تا مهارت تا علم و غیره
درون انسان تک ساحتی اگر آن مراد بیرونی فرو بریزد، فرد با هیچ ریسمانی به زندگی بند نمیشود اما در انسان چند ساحتی ماجرا بر عکس است، اگر فرد یک عامل را از دست بدهد، ریشههای دیگر او را به زندگی متصل نگاه میدارند
زمانیکه اتمسفر زندگی واقعی، مطابق ساختار و فضای انتزاعی شعر و ادبیات عاشقانه، یا مطابق الگوی مرید و مرادی عرفانی و دینی شد، یک زن زیبا میشود تمام دارایی و هویت یک مرد و بالعکس، تمام دارایی یک زن میشود، یک مرد. مانند آنچه در داستان شهلا جاهد و ناصر محمدخانی رخ داد. در آنجا هم ناصر مراد و معشوق و تمام دلیل شهلا برای زندگی بود.
و وقتی هویت این انسان تک ساحتی تَرَک بر میدارد و مینای ذهنی او، میشکند، دست زدن به قتل و هر کار دیگری خیلی عجیب و دور از ذهن نیست
تبعات تک ساحتی شدن از قتل ناموسی تا …
قرار دادن یک انسان در جایگاه فرا انسانی، قدم زدن روی طنابی است که فرد بالاخره روزی از آن سقوط خواهد کرد، همانگونه که مردی وقتی ناموس خود را متمایل به مردی دیگر میبیند
همانگونه که مردی وقتی ناموس خود را متمایل به مردی دیگر میبیند، بهانههای زیستن خود را از دست میدهد و زنی پس از تمایل و ارتباط همسرش به دیگری، تمام اعتماد به نفس و دلایل شاد بودن و یا زیستنش را از دست میدهد
شیفتگی غیر منطقی یا همان بت واره ساختن از دیگری، یا تمایل به مرید بودن، در ایران نوعی عادت تاریخی از یک ابر اسلوب تربیتی است. در ساختار تربیت ایرانی نوعی از دیگر سالاری وجود دارد که در آن “خود” حقیر شمرده شده و “دیگری” دارای احترام بیش از حد است.
از بچه همسایه که سرکوفت میشود تا معلم و پدر و مادر و عمو و دایی و استاد و پیر فامیل و آخوند و دکتر و شاه و … که باید در برابر آنها تا کمر خم شد، هر کدام به نوعی اعتباری مییابند که خود فرد و شخصیت او در برابر آنها هیچ میشود
…
چنین فردی را ادبیات عاشقانه وابسته و شیفته معشوق میکند، دین او را وامدار آخوند میکند و سیاست او را شیفته شاه و رهبر میسازد. ساختار علم از او میخواهد که معلم پرست باشد و سنت از او میخواهد ناموس پرست باشد؛ و آنچه هیچ ساختاری از او نمیخواهد، خودبسندگی و استقلال شخصیتی است
وقتی فرد تمام ارزشهای خود را در بیرون از خود دید و همیشه مأموم و عاشق و هوادار شد، و برای خودش ارزشی قائل نشد و برای ارزشمندی تلاشی نکرد، دست به هر کاری خواهد زد تا ارزش بیرون از خود را حفظ کند
او برای رهبر سیاسی جانش را میدهد، برای معشوقهاش خوار میشود تا او را نگهدارد، برای ماندن در چشم معلم، خود شیربن کن میشود و همکلاسیاش را میفروشد و برای حفظ ناموسش که اعتبار و ارزش او به شمار میرود، در هنگام خطر، دست به انتحار میزند، چرا که او بدون اینها هیچ نیست.

برای فردای بدون انسان تک ساحتی
برای گذر از اَبَر اسلوب دیگر سالاری و عدم ارزشمندی خود، نظام تربیتی و آموزشی میبایست از ساختار الگوسازی دست بردارد. باید خود معنای ارزشمندتری از دیگری باشد. از عکس ابتدای صفحه کتابهای اول دبستان باید شروع کرد، از داستانهایی که هر کدام نوعی فوقالعاده بودن دیگری و معمولی بودن خود را فریاد میزند. با شکستن جایگاههای سنتی که به هر بی سر و پایی اعتبار و منزلت میدهند باید آغاز کرد و تا ادبیاتی که در آن عاشق ذلیل است باید ادامه داد. از ناموس سازی باید گذشت و به دموکراسی باید رسید.
انسان چند ساختی باید تربیت کرد، انسانی که خودش برای خودش کافی باشد و به دنبال تأیید دیگری نباشد
و در نهایت جامعهای باید ساخت که به فرد فارغ از آویزان دیگری بودن و مرید و هوادار و محافظ بودن او اعتبار بدهد.
جامعهای که انتظاراتش از یک مرد، غیرت ناموسی و مراقبت جاهلی از یک زن نباشد
</p>
<p><p>قتل ناموسی و ناموس در حکم بتی که میشکند
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

