“ما نسبتی با هم داریم؟نداریم” یک تیتر نیست، در یک تقسیم بندی ایرانیان امروز به چند دسته مختلف تقسیم می شود
١_ آنها که تنها زیست اقتصادی دارند
٢_آنها که تنها زیست مذهبی دارند
٣_آنها که تنها زیست خود فرهیختگی دارند
۴_ آنها که هیچ کس هیچ چیز از آنها نمی داند.
۱
دسته اول تنها کار می کنند(= دلالی_خدماتی_کارمندی و هر کار غیر تولیدی)آنها که درآمد مناسبی دارند گهگاه سفر خارجی هم می روند و بازار گردی در استانبول و دوبی می کنند یا عکسی با برج ایفل می گیرند و سوغاتشان از فرنگ، کالایی عکسی یا چیزی شبیه اینهاست
خارجه هم نروند بالاخره شمالی باغی تور یک روزه ای جایی برای اخر هفته دارند
تلوزیونشان روی شبکه من و تو و گاهی بی بی سی تنظیم است و …
و آنها هم که درامدی ندارند که زندگی جمادی دارند، ماهواره دارند و در یک سریال جم را حتما دنبال می کنند و شخصیت محبوبشان سالومه و مسیح علینژاد است، تا گاهی اگر بحث سیاسی شد از این منابع موثق جمله ای بگویند تا کم نیاورند. در مجموع زنده اند، بی هیچ ارمان و اعتراض و مطالبه ای
۲
دسته دوم هم کمابیش شبیه دسته اول هستند،یا به حاکمیت وابسته اند و درامد مناسبی دارند سالی چند باری مشهد و کربلایشان براه است و مخاطب فرهنگی حاکمیت هستند و در پازل آن در مواقع خاص به میدان می آیند. اربعین در پیاده روی و بیست و دو بهمن در ره پیمایی و محرم در هیئت های خاص حاضر هستند. اینها هم آرمان خاصی ندارند اما گاهی به دولت انتقاد دارند و شبکه افق و مستند هایش را از دست نمی دهند، اخبار بیست و سی هم که خوراکشان است، شخصیت محبوبشان هم حاج قاسم است
یا اگر به حاکمیت وابسته نباشند، باز از نظر مالی اوضاعشان آنقدر بد نیست. که مشهد و کربلا را از دست بدهند، هنوز به اصلاحات امید دارند و در اینستاگرام احمد خمینی و اقامیری و تاج زاده را فالو می کنند و کامنتی در رد قرائت حاکمیت از مذهب و سیاست می گذارند. از صدا و سیما و بی بی سی توامان خبر می گیرند و کلا فقط پی گیرند
۳
دسته سوم هم باز شباهت ماهوی بسیاری دو دسته قبل دارند اما نه در عالم واقع!! در هپروتی سیر می کنند که قاعده ای ندارد. اهل کار و ازدواج نیستند. سیگاری دود می کنند و کافه ای می روند و روی میز از کانت و نامجو و سینمای مستقل بلغور می کنند. گذشته و آینده را سیاه تفسیر می کنند و از همین رو از زخم های روح حرف میزنند اما آرمانی هم ندارند. خلاصه کلام خسته اند، خسته. ازچه؟ از زندگی
۴
•_ دسته چهارم هستند و نیستند، اقتصاد و مسکن و مذهب و رسانه شان ناپیداست. از دایره خبرها و تحلیل ها خارج اند. شاید در حومه شهرها…
شاید در حومه شهرها بتوان انها را یافت یا در دل شب کلان شهرها. جامعه مهاجرین و کارگران ساختمانی و متکدیان و شاید کولبرها و… از این دسته اند. اینها مثل ساکنان روستایی که تقسیمات جغرافیایی نیست، دور اما نزدیک اند
…
تشریح ویژگی های زیست این چهار دسته به قدر یک کتاب مجال می خواهد اما نکته ای که باید مورد توجه قرار گیرد این است که این گروهها در واقع هیچ نسبتی با هم ندارند
یعنی ارتباط انها با یکدیگر در حالت اختیار صفر است(حتی اگر در خارج از کشور باشند)
هیچ ریشه مشترکی هم با یکدیگر به لحاظ دین و وطن و حتی علاقه مندی هایشان احساس نمی کنند
دین یا اسلام به ظاهر مشترکشان با یکدیگر فرسنگها فاصله دارد. برداشت شان از مفهوم وطن دوستی متفاوت و حتی علاقه مندی های ساده شان کاملا از هم جدا است
و با همین ترتیبات، سبک زندگی و جنس مصرفشان هم به طرز عجیبی با هم تفاوت دارد
اینکه این جداسازی محصول چه رویه ای ست بحثی جداست و آنرا خواهم نوشت، اما اینکه ثمره این بی نسبتی چیست را می توان در احوالات جامعه ایران یافت
خشونت طلبی، زوال اخلاق، جمود اندیشه، بی مسئولیتی، بی فردایی و آینده ای تاریک … در حالی که جهان برای دشواری های فردا به سمت دهکده جهانی پیش می رود جامعه ایران چهار نعل به سمت تجزیه ای تمام عیار در فرهنگ و دین و تمام انچه بیان شد در حال حرکت است
و این ترسناک است و باید کاری کرد


ما نسبتی با هم داریم؟نداریم
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی