آرزو شاید حجم زیادی از افکار ایرانیان در دویست سال اخیر را به خود مشغول داشته است
هرچند آدمی همیشه در مقام طلب ناداشته های خود است و هرجی هم نیست و به قول بیهقی”و در این تن سه قوه است، یکی خرد…دیگر خشم، سه دیگر آرزو”
و اگر آرزو نبود انسان هیچگاه تمدنها را خلق نمیکرد و به دنبال ابزاری برای بهتر زیستن نبود و هیچگاه از شکستی باز نمیگشت
ایرانیان تا پادشاه جهان بودند، سطح آرزوهایشان چنان بود که وسعت قلمرو قدرت نظامی خود را گسترش دهند و سرزمین های بیشتری را تحت سیطره خود دربیاورند که نشانه هایی از آن را در دوره هخامنشی به وضوح هویداست
پس از آن دوره شکوفایی با شکست از مسلمانان این آرزو به شکل تلاش برای گسترش قلمرو فکری و اندیشی بروز و ظهور یافت و چنان شد که اسلامی ایرانی را از خاکستر اندیشه بدوی اعراب بازآفرینی کردند که این اسلام بر خلاف اسلام نخستین توانایی تداوم در اعصار بعد را یافت
آرزوی تسلط بر جهان با قدرت اندیشه و زبان به شعر فارسی و فلسفه ایرانی اسلامی و دیوانسالاری نوینی انجامید که مرزهای ناپیدای ایران زمین را از آسیای میانه تا شمال افریقا گسترش داد
از زمان حکومت های ملی تا زمان صفویان آرزوی ایرانیان حتی در زیر سُم اسبان مغول و تیمور منجر به حرکت می شد و ایران و ایرانی هیچگاه به بی عملی صِرف نمیرسید
در روزهای سخت، آرزوها از سمت و سوی حرکت زمینی به سمت آسمان متمایل می شد و ایرانی در بند استبداد و خفقان به جای حرکت عرضی و گسترش مادی به بسط حرکت درونی و طولی و صعود معنوی با عرفان دست می زد و عرفایی چون مولوی و حافظ، سمبل ها و راهبران آرزوی ایرانیان برای این گسترش های معنوی هستند
چون چنین خواهی خدا خواهد چنین
میدهد حق آرزوی متقین
اما از پس از دوران صفویه و پیدا شدن بارقه های تمدن و سبک زندگی جدید در غرب آرزو در ایرانیان از تلاش عملی به تقلید تقلیل پیدا کرد
ایرانیان با آرزهای خود دیگر توانایی خلق موقعیت جدید را نداشتند
نه سبک زندگی ایرانی نه اندیشه دینی و نه حتی عرفان قادر به ایجاد انگیزه حرکت در جامعه ایران نمیشد
آرزو از این دوره منجر به تقلید میشد و هویت ایرانی پر تلاش و خلاق ایرانی از میان رفت
و باز هم بقول بیهقی که”چون مرد افتد با خردتمام، و قوت خشم و قوت آرزو بر وی چیره گردند، قوت خرد منهزم گردد” زایش اندیشه محصول ارزو نبود
در دوران پهلوی اول و دوم زمینه تقلید فراهم بود و آرزوی فرنگی شدن آرزویی قابل تحقق بود و باز آرزو کارکردی حداقلی داشت
با وقوع انقلاب بخشی از جامعه ایرانی با آرزوی ایجاد سبک جدیدی از زندگی فردی و اجتماعی باز تلاش کرد تا خالق فرصتی جدید باشد اما این انگیزه هم به مرور زمان دچار سرخوردگی ها شد و باز از اوایل دهه هفتاد آرزوی مدرن شدن و غربی بودن به جامعه ایران راه یافت
تا سال ٨٨ و آن اتفاقات جامعه ایران با همین آرزو به دنبال پیوستن ایران به جهان آزاد بود که اینبار حتی آرزو با چاشنی تقلید هم ناممکن شد
در یک دهه گذشته و با نفوذ شبکه های اجتماعی و دسترسی مطلوب تر به سبک زندگی مدرن، آرزوهای ایرانیان روز به روز گسترش یافته است و به همان میزان امکان تحقق آن ناممکن شده است
ایرانیان هر چه سطح ارزوی خود را تقلیل دادند باز با مانعی سخت مواجه شدند، حتی در داشتن آرزویی اینچنین
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ٔ میدانم آرزوست .

و حالا امروز ما با جامعه ای مطلع و پر ارزو مواجهیم که نه قدرت حرکت دارد و نه حتی قدرت تقلید و این وضعیت به بی عملی انجامیده است
اندیشه و فرهنگ غنی ایرانی چنین وضعیتی را مسبب فروپاشی های روحی و اخلاقی بر میشمرد که نمونه اش را ناصر خسرو این چنین نقل می کند
ترا آرزوها چنان چون همی
چو کوران بجرّ و بجوی افکند.
و یا مولانا می گوید
که مرا صد آرزو و شهوت است
دست من بسته ز بیم هیبت است .
امروز آرزو داشتن در ایران سخت است، بسیاری همین روزها با آرزوهای بسیار میمیرند
ور بمردیم عذر مابپذیر
ای بسا آرزو که خاک شده .
و برهی هنوز کورسوی امیدی به تحقق یک آرزو دارند
گفتم که یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست .
آنچه که اما در این میان فاجعه است بی عملی و حتی مرگ آرزوها نیست، بلکه تثبیت اندیشه ای است که در آن هدف، وسیله توجیه می کند
هیچ حاکمیتی قادر به مرگ ارزو در درون افراد جامعه اش نخواهد شد، آدمی است و آرزو، حتی اگر این ارزو از راه نادرست محقق شود و جامعه ای که به این شیوه عادت کند، آرزویش را با هر ضد ارزش اخلاقی و جنایتی محقق می کند
بی ارزشی کار و رواج شوگر ددی و شوگر مامی، دزدی، قتل، پولشویی، تن فروشی و حتی به خطر انداختن جان که ارزشمندترین دارایی انسان است، برای تحقق یک ارزوی کوچک ثمره اشتباهات تاریخی ملت و تسلط حاکمیتی است مردمش را بی آرزو می خواهد و درب تحقق آرزوها از مسیر درست و اخلاقی را مسدود کرده است.
یک پاسخ به “تحقق آرزو با شوگر ددی”