خدا در بی‌نشانی و بی‌نامی

در گوشه ای ایستاده بود، در همان هزاران محفلی که به نام خدا خطبه می خواندند. در همان روزها که
خلقی مشت گره کرده و بر هوا می کوفتند الله الله الله …لا اله الی الله …!!!ا تا بگویند حاکم اوست.
همان روز که … نام او را بر روی دست گرفتند. دست و بالش را بستند . در غل و زنجیر طلا
به خلوتگاه خود بردند. مثل یک بت قالبش را گرفتند و از او تکثیر کردند … جبارش را در زندان
ستارش را در خلوت خود، متکبرش را در خیابان، رازقش را در فیش حقوق ها
شهیدش را در جنگ هایشان، و فتاحش را در بین المال، سمیعش را در اداره شنود
نصب کردند، الصادق و العادل و الرحمن و الرحیمش را هم نساختند
و گفتند احتیاجی نیست


تا مدتها هر جمعه و بعضی روزها روز او بود … یوم الله بود
از چپ و راستش مشتها گره کرده به آسمان می رفت
مرگ بر … مرگ بر … الله اکبر الله اکبر
اما روزگار به این منوال نماند
به تاریخ بشری
چند صباحی نگذشت
که دیگر به بت او هم نیازی نبود
از کالبد آنها
هزاران خدا حلول کرده بود
خدای رشوه
خدای اختلاس
خدای ظلم
خدای تبعیض
کسی چه می فهمید
که چه می شود
او همه جا بود و می دید و می شنید
که در میان خلق بدنام شده است
می دید که
به هر چه نام او داشت سنگ می زدند
در بعضی روزها بیشتر
و در بعضی روزها خیلی بیشتر
آن روز اما داستانش فرق داشت
در میان آتش و خون
هر کسی او را در خود می کشت
یکی که مرگ بر تمام اسطوره ها و بودها و نبودها زده بود و عرشی تکان نخورده بود، گفت:
مرگ بر … مرگ بر … مرگ بر خ…
خدا دست از سر ما بردار
برو
ما را بگذار و گناه
ما را بگذار و خودمان
_
بی گناه
بی نام بدنام شده بود
کوله اش را برداشت
نامش هایش را اما نه …
بی نام به دورها رفت
و عده ای بی هیاهو
سالهاست می دانند که پیدایش نیست.
نه در نماز باران نه در زبان به ظاهر یاران …حتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *