
ته بعضی خیارها شیرین است
کودک که بودم، آنروزها که سر و ته خیارها تلخ بود … یک نفر برایم مثال کیفیت حقیقت را به ساده ترین شکل ممکن می گفت:
حقیقت مثل کون خیار تلخه
و برای من که خوردن سر و ته خیار لذت بخش بود، و حقیقت را هم لابد همان واقعیت می پنداشتم و واقعیت هم برایم همان “نمی دانم چی چی هست” بود.
آن حرف فقط. یک طنز مبتذل بود. پدرم در آن سالهای غریزه و جهل، در آن سالهای کودکی … اصرار داشت حقیقت را به عریان ترین شکل ممکن روی روح و روان من بیافکند:
تو هیچ چی نمی شی
چرایش را هم می گفت و چرایش کلاس فلسفه و تاریخ ویل دورانت بود. آن هم با لحنی که از جنس کوههای طالقان سخت و خشن و سرد … و من که قدرت درک حقیقت را نداشتم همچون سنگی زیر آن سرما خرد می شدم. مادرم مادرانه می گفت:
چرا ناراحتش می کنی آخه
و او می گفت:
وظیفه من گفتن بود
توضیح دیگری نمی داد. نگرانم هم نمیشد. پدرم خود حقیقت نبود اما مسیر را می شناخت و عملگرایی بینظیر بود و مطمئنم که همانروزها لااقل “هیچ چی” شده بود. او به دنبال حقیقت بود، آنقدر که زندگی نکند و من اما به دنبال زندگی بودم ولو در پی حقیقت نباشم. او از نوع عملنکرد های من، آینده ام را تصویر میکرد و من فقط … قصد لذت از مسیری که نمی شناختم را داشتم. برای او مرگی وجود نداشت و برای علت “هیچ چی” نشدن های من همواره از حیات و تلاش حرف می زد آنقدر که بر خلاف هم نسل هایش، اهل قبر و قبر بازی نبود! فقط زیستن بی وقفه و گسترده برای درک حقیقت برای من اما مرگ از کودکی، خود حقیقت بوده و هست و هنوز هم قبرستان حالم را خوب میکند. از آن نهیب ها روزها گذشته است و حالا من در مسیری که پدر از سنگلاخش میگفت قدم میزنم و او هنوز هم حقیقت ها را روی سر من آوار میکند و هنوز هم شوربختانه یا خوشبختانه به گواهی مادر “فقط” بر روی سر من آوار می کند و من یعنی این زیر آوار مانده
بعد از سالها … حالا آوارگری دیگرم و آوار کردن حقیـقت، رسم بی قید و شرطم شده است. در طول این سالها، مسیر را که با اندیشه پدر شناختم، حقیقت را گفتم! گاهی با همان بیان پدر سخت و خشن چون کوه و سنگ!!! گاهی آرام چون ماه و تنها تفاوتمان این است که پدر تنها به من گفت و من را از دست نداد. اما من به هر که دوستش می داشتم گفتم و حالا … آنها را یک به یک از دست می دهم … حکایت این روزهای من! در گیر و دار رنجش آنها که دوستشان دارم … طنز است اما مبتذل نیست. در روزگار قند و نبات بی تفاوتی و ریای آدمها!!!که سر و ته خیارها هم شیرین است. داستان حقیقت و بازگویی آن از همیشه تلخ تر است. از همیشه آوارتر … از همیشه صعبتر
حقیقت مثل کون خیار تلخ است
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی