به جای مقدمه
این نوزده ثانیه دیوار گردی را توضیح بدهم؟ مثل یک آدمِ حامی حیوانات؟ یا یک فحاش که تف به ذات انسان می اندازد؟
نه!!! خالی نمی شوم.
با خودم تنها شده ام مثل همین روباه و دارم دخل خودم را می آورم و به فاجعه زیستنم نگاه می کنم
این تنها راه نگاه کردن به این نوزده ثانیه است
نمی دانم کودک که بودم خانه مان چند متر بود، نهایتا دویست متر شاید، راه که افتاده م فکر می کردم که می توانم بروم، اما دست های مادرم دیوار بود، نرم و مهربان بود اما حالا که نگاه می کنم می بینم که آن هم دیوار بود، مثل اخم پدر وقتی باز بزرگتر شدم.
یک روز بیشتر مهدکودک نماندم، خانم زیبایی بود، هنوز چهره اش یادم هست، ترکه ای و لوند، اما او هم زبانش، دیوار بود، برگرد، زود!!! همین جا، می گم بشین
دیوار بود
لوکیشن ها عوض می شد اما دی وار بود، خطم بد بود، شاگرد تنبل کلاس بودم، خانم قربانی وقتی مداد دستم بود، دستش را روی دستم می گذاشت و فشار می داد، بنویس … اینطوری … ی!
من می خواستم نقاشی بکشم از کادر بیرون بزنم
لعنت به تو خانم قربانی، دیوارِ دلسوز
شلخته بودم و بند کفشم باز بود، آقای سلیمی مدیر مدرسه، همان که بعدا در اتوبان کرج خفتش کردند و چنان کتکش زدند که یک سال مدرسه نیامد، جلوی پدرم دعوایم کرد، بند کفشتو ببند
آه که من بند کفشم هم آزاد نبود
…
نه سال، مدرسه، خانه، مدرسه خانه، می رفتم و میامدم
تازه آن دیوارهای خرِ شهرک فکوری، آن منطقه نظامی را بلد شده بودم که بعد از امتحان نهایی بالا بروم
که از آنجا رفتیم
یک جای کوچک تر که دیوار نداشت، راستی چرا آنجا بی دیوار، آنقدر کوچک بود؟
کنکور دیوارِ این جمله بود که تو هیچ گُهی نمی شی، آه که دلم برای آن امید می سوزد
دانشگاه، خانه، خانه دانشگاه، کار، خانه،خانه، کار، دی یوار روبروی دی وار، دیوار پشت دی وار
نمی کِشم که تمام کنم این متن کوفتی را و تو بخوان که این تسلسل باطل (کُ … شت چرخ) هنوز ادامه دارد
باید برگردم، مثل همین روباه.
خراب شود مِدیومِ اینستا که این هم دیوار دارد.
داستان من و دیوار …
بلند است
چه کنم دست به پا و پای …
به بند است
