شهر حیوان مرا می‌خواند

صبح است.
آماده‌ام از خانه بیرون بروم.
خدا را شکر که کارمند نیستم و مثلا می‌توانم بروم سعد آباد یا شاه عبدالعظیم‌ …
با این گوشی همه جا کار هست،
قمقمه و لباس باشگاه، فلش و غذای ظهر، همه را برداشتم
با یک لباس که هم بشود با آن درجلسه کاری حاضر شد و هم خیلی رسمی و کارمندطور نبود.
هنوز در حیاط خانه‌ام اما انگار روحم دارد در شهر می‌چرخد، لباس را می‌توان یک جوری راست و ریس کرد، اما خودم را باید چکار کنم …

مرا چه شده است؟

اینروزها احساس می‌کنم برای زندگی با این آدم‌ها یک چیزهایی کم دارم
همینطور که بند کفشم را می‌بندم یادم می‌آید که این شهر یک سگ از من می‌خواهد، نه از این سگ‌های آرام قلاده به گردن، یک سگ وحشی، که هر حرکتی از آدم‌ها را تهدید تصور کند و حمله کند

همین پریروز سه بار در یک دقیقه در اتوبوس روی پایم لگد کرد و برگشت طوری نگاه کرد که انگار پای من اشتباه کرده که زیر کفش آقا رفته
اما من فقط لبخند زدم.
سگ نداشتم که یکی زیر بیضه‌هایش بخوابانم و در خودش که جمع شد، با آرنج‌روی نخاعش بکوبم که کفش‌هایم را لیس بزند
من لبخند می‌زنم که بگذرد و فقط بگذرد
اما در شرایط فعلی نمی‌گذرد
نگاهت و رفتارت و زبانت سگ نداشته باشد، این آدم‌ها تو را می‌خورند
بند آن یکی کفشم را می‌بندم و ابروها را درهم می‌کنم و مثلا جدی می‌شوم، به خیالم‌ حالا سگ‌دارم

مرا آن شده که نیستم

بلند می‌شوم تا کوله‌ام را بردارد از روی پله، یادم می‌آید که این شهر از من یک خرس هم می‌خواهد، خرس یا حالا هر چی که نماد سیر نشدن باشد، دلم برای خرس‌ها سوخت، آنها هم سیر می‌شوند
حالا مهم نیست، خرس مثلا یک نماد است، شهر میخواهد یک خرس هم باشم که سیر نشوم، از پول، از همه چیز، تا شب در شهر بچرخم به دنبال پول و ده‌ملیون لقمه نان هیچ وقت هم دست از این ولع برندارم و سیر نشوم.
این شهر آدم سیر نمی‌خواهد، یکی را می‌خواهد که مدام بخواهد و‌ بخورد و مصرف کند.
کوله‌ام روی دوشم است، هنوز از حیاط بیرون نرفتم، با خودم فکر می‌کنم پس با این حساب فعلا باید یک سگ باشم که حمله کنم و یک خرس حریص باشم که سیر نشوم
قدم بر نمی‌دارم، نه هنوز با اینها من شهروند این شهر نیستم. آخ یادم آمد باید کلاغ هم باشم، پر هیاهو و اهل قیل و غال، که همه جا شلوغ کنم و بگویم که من هستم، مدام زر بزنم، مدام خودم را تبلغ کنم …

خب تکلیفم روشن است به سمت درب حیاط می‌روم، باید سگ درونم را بردارم که برداشتم، خرس درونم را هم بیدار کنم و همراهم بردارم که اینکار را هم کردم، کلاغ هم‌باشم که در طول راه آن راهم آماده می‌کنم
حالا وقت رفتن است، اما باز پاهایم یاری نمی‌کند، حس می‌کنم گاو هم باید باشم، کمی نفهم و جغد هم باشم، کمی خیره و البته شغال، که از ته مانده هیچ چیز نگذرم.
و البته تابستان است و باید بو داد، کمی راسو بودن بد نیست

چه می‌گویم

چند ثانیه صبر می‌کنم و یک نفس عمیق می‌کشم، بله
دیگر تکمیل است.
گندت بزنند میم، داری به حیوانات توهین می‌کنی، این‌ها را با خودم می‌گویم و ادامه می‌دهم
اما خب این ایراد از ادبیات ماست. برای صفت‌های کثافت انسانی از حیوانات پاک مایه می‌گذارد
تا بیشتر از این فرهیخته نشدم همه اینها را جا نگذاشتم، باید بروم،
باید بروم تا بتوانم در این شهر دوام بیاورم
باید برای این زندگی در این حیات وحش، همه خصلتهای وحشی‌ام را ببرم، شهر حیوان مرا می‌خواند
درب حیاط را بستم

برای حیوانی نبودن
شهر حیوان مرا می‌خواند

شهر حیوان مرا می‌خواند

نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *