…
وسط سالن بزرگ خانه یک نفر خوابیده که با چشمهایش دنبالم میکند
وقتی میآیم که یک لقمه غذا بخورم یا موهایم را شانه میکنم … وقتی که چیزی را جا گذاشتهام و بر میگردم … دائما نگاه میکند
نگاهش قدرتمند است و روی من سیطره انداخته … از زیر نگاهش نمیتوانم فرار کنم
…
وسط سالن بزرگ خانه یک نفر خوابیده که با چشمهایش کتاب رنج من را ورق میزند
خط به خط میخواند، گاهی چشم به چشم میشویم
و من به استیصال میرسم، میفهمد و باز با نگاهش کتاب این رنج را ورق میزند
کتاب رنج تمام نمیشود
فقط ورق میخورد
…
وسط سالن خانه یک نفر خوابیده که چشمهایش دفتر مشق من است، برایم تکلیف مینویسد
همیشه معلمهایم از من بزرگتر بودند، آنها روی سکو بودند و من از پایین نگاهشان میکردم اینبار اما این چشمهای مدرس گونه، از پایین، از کف خانه نگاهم میکند و هر بار تکلیف نو مینویسد
میروم دنبال جواب … میروم و میروم به یک جواب متزلزل میرسم و وقتی باز میگردم … همین که نگاهم میکند و تردیدم را که در مییابد، فراموشم میشود، باز برایم تکلیف از نو مینویسد
بعضی وقتها احساس میکنم میخواهد مرا بشناسد و ببیند دوام میآورم یا نه؟!؟
و در لحظاتی احساس میکنم با چشمهایش از من سؤال میکند …
سه متر زبان دارم اما در برابر این چشمهای پر سوال، لال میشوم
…
وسط سالن خانه یک نفر خوابیده، جسور میشوم و از تیغ نگاهش خودم را میدزدم، حسور میشوم و او را بلند میکنم، بالا و پایین دنیا را به خیال خودم درست میکنم، او باید بالا باشد، در آغوش میگیرمش … فرمانم را به دست او میدهم تا براند، اگر دوست داشت مرا به پیش و اگر باز دوست داشت مرا از خود …
فقط کاش حرفی بزند، کاری کند … اینکه خاموش است و کاری نمیکند اینکه فقط نگاهم میکند و با نگاهش حرف میزند بیشتر عذابم میدهد