من، پس از شهریور ۱۴۰۱

آنچه بعد از ۲۵ شهریور برای من رخ داد یک انقلاب واقعی بود که برای اینکه چگونگی رخ دادش را بنویسم، به اندازه عمرم باید به عقب برگردم …حقیقتش این است که عرفیات و سنتها و تربیت‌ها و خانواده و کتب درسی و دوست و …از خاک‌های آلوده، ریشه‌هایی به تو پیوند می‌زنند که تو بعد از مدتی احساس می‌کنی متعلق به آن خاک‌هایی و ریشه در آن خاکها داری
مثلا می‌شوی یک وطن‌پرست، یک مسلمان معتدل، یک استقلالی قدیمی، یک فامیل‌دوست مهربان، یک خیّر بی ریا، یک علاقه‌مند به تاریخ، یک … و یک …و یک …
برای تو یک شب می‌سازند مثلا می‌شود شب یلدا، تو در آن شب بر حسب اتفاق انار خوب میخری و می‌خندی و از سال بعد می‌گویند شب یلدا با هیچ کس مثل فلانی نمی‌چسبد، هیچ کس مثل فلانی انار نمی‌شناسد، هیچ کس مثل فلانی پاسدار سنت‌های ایرانی نیست و …
من سالها خیلی بی دلیل و مضحک و ناخواسته ریشه زدم روی خاکهایی که نه آنها را می‌شناختم و نه به آنها باور داشتم

 

جنبش زن زندگی آزادی
زن زندگی آزادی


ریشه‌ها اصالت من نبودند، ریشه‌ها بندهایی بودند که سالها به نام ریشه دوستشان داشتم و به خاطر آنها در بند‌های حقیر احساس آزادی کردم
من بعد از ۲۵ شهریور برای اولین بار بدون ریشه‌های فرضی‌ام، زنده ماندم و ادامه دادم
من از آنروز هیچکس نبودم و هیچ صفتی را با خودم حمل نکردم، تمام تصویرهای گذشته‌ام را پاک کردم
از آن روز به بعد، هر کسی به من صفتی داد و ریشه‌ای برای من ساخت، محکم و محترم گفتم من نیستم
من از ۲۵ شهریور ذره‌ای معلق و بی وطن بودم که رها و خشمگین به هر خیابان و کوچه و‌ نوشته و خیال و بیقوله‌ای سرک کشیدم و تجربه کردم تجربه کردم تجربه کردم و برای اولین بار بی وزن و آزاد زندگی کردم.

زن زندگی آزادی
زن

آنچه بعد از ۲۵ شهریور و‌مرگ مهسا امینی برای من رخ داد یک انقلاب درونی واقعی بود که بخشی از آن منجر به رها شدن از ریشه‌هایم شد.
بخشی دیگر از انقلاب درونی من به فاصله گرفتن از اشکال مختلف ظلم و‌ظالم و مظلوم منتهی شد.
در این صد روز چنان نیرویی در من پیدا شد که در گام اول توانستم نسبت‌ام با ظلم را تعیین کنم،
در گذر سالها فریاد زدن، مصمم بودن و اعتراض کردن در من چنان کمرنگ شده بود که گویی حساسیتی به ظلم نداشتم و سعی می‌کردم مثل یک پیرمرد فرتوت و به آخر خط رسیده چند صباحی در لجنزاری که ظالم و مظلوم در هم می‌لولیدند زندگی کنم تا بگذرد و حداقل وضعیت خودم و هیچکس بد و بدتر نشود
مرگ مهسا اما روحیه عصیان و خشمی مقدس را چنان در من بیدار کرد که قادر شدم در برابر هر ظلم کوچک و بزرگی مجددا بایستم و این فعالترین حالت من در حرکت به سمت صلح بود، من به این ایمان رسیدم که عصبان در برابر ظلم، خودِ تلاش برای ریشه‌کنی ظلم و برقراری صلح است
از ایستادگی در برابر خلاف آمدن یک ابله در یک خیابان یک طرفه تا زیر میز پزشک رشوه‌گیر زدن، هر جا ظلمی رخ می‌داد می‌توانستم مانع ظلم باشم

جنبش زن زندگی آزادی
زن زندگی آزادی


در گام دوم، زمانیکه نسبتم با ظلم مشخص شد دیگر فرقی نمی‌کرد ظلم در چه سطحی رخ می‌دهد و ظالم کیست، ظالم حداقل در دایره حرکت تن و زبان قلم من در آرامش نبود، در واقع تلاش من در این ماهها ناامن کردن شرایط برای هر ظالمی بود
خون بیگناه مهسا امینی جوششی داشت که در آن مظلوم بودن هم گناه بود، در گام سوم من به واسطه این انقلاب درونی و بیرونی تمام تلاشم را برای آگاه کردن مظلومی که ظلم را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که حق و‌حقو‌قی دارد انجام دادم
از مهمانی خانوادگی و ارتباطات اجتماعی تا ارتباطات فردی به هر جمع و فردی رسیدم گوشه‌ای از پرده ظلم را بالا کشیدم تا بدانند که زندگی در ذیل ظلم، مرده‌گی در لجنزار است
من ایمان دارم که جامعه ایران اگر امروز نسبتش با ظلم را بشناسد، فضا را برای هر ظالم در هر سطحی که ظلم می‌کند ناامن کند و مظلوم بودن را کنار بگذارد‌، هیچ گاه مانند هزاران سال گذشته از دامن این ظالم به آن ظالم پناه نخواهد برد.
و اگر این اتفاق رخ ندهد، ظلم و ظالمی خواهد رفت و ظلم و ظالمی دیگر با رویه‌ای شاید زیباتر باز خواهد گشت

 


من، پس از شهریور ۱۴۰۱

نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *