جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰
مادر من یک زن بود اما صرفا یک مادر نبود، او میتوانست اصلا مادر نباشد، او امکانش را داشت، اما هیچ زنی تا سال ۱۹۵۰ این امکان را نداشت.
و زن یا مادر بود یا هیچ نبود
با یک نفز امروز صحبت میکردیم، از او پرسیدم شما موافقید که بزرگترین خدمتی که علم به زنان کرد همین شکستن قفس تنگ مادری برای زنان با قرصهای ضد بارداری بود؟
او میگفت: این سوال را باید از یک زن پرسید، دو مرد وقتی درباره یک زن حرف میزنند حتما مزخرف میگویند
شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰
شنبهها وقت آغاز کردن یک کار بزرگ است، احساس میکنم باید بنویسم، هزاران موضوع، هزاران آدم اگر من ننویسم از دنیا میروند، پاک میشوند
آندره برتون در بخشی از شاهکار خود، رمان نادیا میگوید:
“آندره؟ … تو رمانی درباره من خواهی نوشت. مطمئنم که این کار را می کنی. نگو که نمی نویسی. مراقب باش: همه چیز محو می شود، ناپدید می شود. چیزی باید از ما باقی بماند…”
من مطمئنم که روح بسیاری از آنها که دیده بودمشان، و حقیقت بسیاری از رویدادها که شاهدشان بودم، میگویند نگذار که ما بمیریم
نمیخواهم این موضوع را با یک نفر مطرح کنم، او میگوید بسیاری از انسانها و وقایع هرزهاند، باید بمیرند تا حافظه بشر پاک بماند
یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰
امروز یک نفر میگفت: به پای هر واژهای، جان و خون و تلاش بشریت ریخته شده است تا ساخته شود، شکل بگیرد و به کار بیاید
از او پرسیدم همین «ترکمانچای» که سالروز عقد قرارداد آن است، یک واژه است، چه تلاشی شده تا این واژه بد شکل بگیرد
در پاسخ به من گفت:
“که اولا ما واژه بد نداریم
و دوما ترکمانچای قرارداد بعد از جنگ بود و برای فهم ترکمانچای و جان و خون و تلاشی که برای ساختنش شد باید برگردی به پیش از جنگ
که چرا جنگ شد
که چرا توافق شد
و چرا روسیه با اینکه میتوانست در زمانی که سپاه و سرداری نبود گیلان و قزوین و تهران را بگیرد به توافق راضی شد و عقب نشینی کرد”
انگار حقیقت واژهها، کلیشههایی نیستند که ما به آنها عادت داریم
دوشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۰
امروز بحث زبان مادری بود، یکی گفت به نظر من اینکه بشر به صد زبان سخن بگوید هیچ زیبایی ندارد و تازه باعث میشود یک سری مترجم احساس نویسنده بودن هم کنند
یک نفر خیلی خودش را کنترل کرد که از روی میز پا نشد و من را با چنین معلوم الحالی تنها نگذاشت
او آرام در گوش من گفت به این ابله بگو، برای ایشون زبان تنها یک ابزار ارتباطی است، در حالیکه در حقیقت و برای اهل فرهنگ، زبانهای مختلف حاوی و حافظه فرهنگ بشری هستند و از بین رفتن هر زبانی یعنی به خطر افتادن زندگی معنوی عدهای از انسانها و نیز ضایع شدن بخشی از میراث تاریخ بشری.
آن آقا نمیفهمید و منم نگفتم
سه شنبه ۳ اسفند ۱۴۰۰
یک نفر یادش هست که ده سال پیش که مبارز راه آزادی بودم، در کلاس تاریخ معاصر به موسس سلسله پهلوی میگفتم رضاخان و استادم یک روز با ناامیدی و احساس مسئولیت گفت: تو چه بگویی رضاشاه چه نگویی، رضا پهلوی پادشاه ایران بود، پس در تعصب و دگم اندیشی تاریخ را کج و معوج قرائت نکن
همان موفع یک نفر مرا یک نیشگون گرفت و گفت: ویل دورانت میگوید بخش عمدهای از تاریخ حدس است و بقیه آن تعصب
تو بیشتر از این به تاربخ گند نزن
چهارشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۰
یک نفر خیلی منطقی است و هر عمل ورفتار درست را برای درست بودنش توصیه میکند اما من به پاسخهای معنوی هم اعتقاد دارم، مثلا من باور دارم زمینی که من با تفکیک زباله آن را به سهم خودم پاک نگاه دارم، برای من سفت نخواهد بود و اگر روزی از نردبامی به پایین پرتاب شوم، زمین برایم چنان آغوش نرمیخواهد بود که تنم را از درد مصون میدارد
یک نفر میگوید اگر روزی زمین دست و بالت شکست باز هم پای اعتقادت میمانی؟
به او میگویم نمیدانم
او میگوید برای چنین لحظهای بک اعتقاد دیگر میخواهی و تسلسل اعتقادات ممکن است تو را دیندار، خرافاتی و در نهایت ار عمل و رفتار صحیح خسته کند
یک نفر میگوید: زباله را تفکیک کن به خاطر اینکه این کار درست است
پنجشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۰
از آخرین هفت فکت هفته، از آخرین روز بوی جنگ میآید، بوی تانکها بوی باروت، بوی مسلسل، تمام روز نفس کشیدن سخت بود، یک نفر از من پرسید حالت خوب است، نمیدانستم چه بگویم
نگاهی به من کرد و گفت هیرام ماکسیم را میشناسی؟ گفتم نه
گفت رضا ماکسیم را میشناسی؟ گفتم بله لقب رضا شاه بود
گفت هیرام ماکسیم مخترع مسلسل بود و اولین کسی که در ایران کار با مسلسل را یاد گرفت رضاشاه بود
مسلسل او در یک دقیقه ۶۰۰ تیر شلیک میکرد، و بعد از مسلسل تلفات جنگها چندین برابر شد، ماکسیم بعدها تله موش هم اختراع کرد، واقعیت این است که بشر هنوز نمیتواند جلوی به دنیا آمدن هیرامها و ماکسیمها را بگیرد و تا آن روز جنگ هست و باقی خواهد بود
پایان هفت فکت هفته

تصویر هفت فکت هفته(۲۴):
amirhosseinzanjan@
هفت فکت هفته(۲۴)
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی