«فلسفه تاریخ» چیزی نیست جز بررسی اندیشهگرانه تاریخ

در جستجوی فرمانروای تاریخ
هگل: خردی بر جهان فرمانرواست
در برابر این دو پرسش بنیادی که فلسفه تاریخ چیست؟ و کارکرد آن کدام است؟ هگل فلسفه تاریخ را والاترین پایه خودآگاهی میداند و کارکرد آن را نیز با این پیش فرض بنیادی که «خردی بر جهان فرمانرواست»، کشف منطق یا خرد تاریخ میشمارد.
لیک این اندیشه که منطق یا خردی بر جهان و تاریخ جهان فرمانرواست تنها ویژه هگل نیست بلکه از آن همه پیامبران و نیز اندیشمندانی است که فلسفهای برای تاریخ جهان میشناسند، چه این را آشکارا گفته باشند و چه پوشیده.
پیامبران: خرد خداوندی یا مشیتی الهی
به گفته درست هگل، اینکه دینها میگویند خواست و خرد خداوندی یا مشیتی الهی بر جهان فرمانرواست یعنی جهان بازیچه پیشامدها و یا علتهای تصادفی بیرون از خویش نیست، با همان اصلی که هگل یاد میکند، همساز است. حال اینکه هر دینی خردی را بر جهان فرمانروا بداند که دین دیگری آن را عین بی خردی بپندارد و خود مینوی خرد و یا به گفته هگل صورت معقول را به گونه ای دیگر گزارش کند پرسشی دیگر است که اکنون موضوع گفتار ما نیست
این حقیقت درباره فیلسوفان مادی تاریخ نیز راست است گرچه خود آن را نپذیرند و آن «خرد» را علتی مادی بنامند. باز به گفته هگل، هنگامی که او خردی را بر جهان فرمانروا میداند در واقع به قانونهای طبیعی مانند جنبش منظومه خورشیدی و جز آن نیز مینگرد با این جدایی که سپهر یا گیتی خود به وجود چنین خردی آگاه نیست

ورود اندیشه علیت به تاریخ
جدایی دیدگاه فیلسوفان مادی با هگل و یا دینهای جهان تا آن حد است که هر یک چیستی و چگونگی این خود را به گونه ای ویژه گزارش میکنند. از دین باستانی ایران گرفته تا فیلسوفان یونان کهن از اوگوستینوس قدیس گرفته تا فیلسوفان مادی سده هجده که به روشنگران نامدار شدهاند و به پندار خود در پیکار با نفوذ خداشناسی در فلسفه تاریخ، اندیشه علیت را وارد فلسفه تاریخ کردهاند، از هگل گرفته تا کارل مارکس همگی جویا و گزارشگر «منطقی» برای جنبش تاریخ و فراگرد آن بودهاند.
تأثیر اندیشه فلسفی تاریخ بر حرکت واقعی آن
از این رو به جز تحصّل گرایان( پوزیتویستهای) باختر زمین که برای حرکت تاریخ خرد و منطقی نمیشناسند و آن را جز به تصادف وا نمیبندند، سراسر فیلسوفان تاریخ در این اندیشه که خرد یا علت یا علتهایی ویژه بر جهان فرمانرواست با یکدیگر همسازند. اما آنچه اکنون از دیدگاه ما مهم است واقعیت بی چون تأثیر اندیشه فلسفی تاریخ بر حرکت واقعی آن است/ف جدا از اینکه خود هوادار چه فلسفه تاریخ و یا کدام دینی باشیم.
آگاهی
بدین گونه، آنچه مورد نظر ماست، تأثیر بیگمان اندیشه فلسفی تاریخ، یعنی آگاهی – چه این آگاهی درست باشد یا چیزی جز در آگاهی نباشد – بر جنبش تاریخ و بنابراین، بر تمام نهادهای اجتماعی است.
آگاهی طبقهای
حتى مارکس که بنیاد فلسفه او بر تقدم ماده بر آگاهی استوار است، از این واقعیت نتوانسته است یکسره بگریزد و در نوشتههای روزگار جوانی خویش و بویژه کتابهای بینوایی فلسفه و مینو شناسی آلمانی بارها به اهمیت آگاهی طبقهای در شکل گیری و حتی بودش طبقه (این نهاد گرامی)خویش اشاره میکند او در کتاب بینوایی فلسفه می نویسد:
از میان سراسر ابزارهای تولید طبقه {اجتماعی} خود بزرگترین نیروی تولیدی است.»
خویش و آگاهی
معنای این سخن آن است که هر طبقه پس از شناختن خویش و پس از آگاهی یافتن به نقش خویش (که از دید ما درست یا نادرست بودن این آگاهی در اینجا اهمیت درجه دومی دارد)، از هر نیروی تولیدی دیگری نیرومندتر میشود. او در جای دیگری از همین کتاب با وامگیری از واژه شناسی هگلی می نویسد:
«طبقه کارگر طبقهای در خویش ۲۹ است نه برای خویش ۳۰، این تودهها در جریان نبرد [طبقه ای] … یگانه و همبسته میشوند و به چهره طبقهای برای خویش در میآیند.»
خویش بالفعل
کسانی که با فلسفه هگل آشنایی دارند میدانند که در واژه شناسی او ـ با اندکی چشم پوشی – در خویش به معنای بالقوه یا به توان و برای خویش» به معنای بالفعل یا به کنش است. بدین گونه آشکار میشود که طبقهها پیش از آگاهی طبقهای و پیش از پیکار طبقهای، یعنی پیش از همبستگی طبقهای هستی در خویش یا بالقوهای دارند و تنها پس از یافتن آگاهی و در جریان همبستگی و نبرد یگانه است که به طبقهای برای خویش یا «بالفعل» دگرسان میشوند و هستی واقعی و کنشمندی می یابند.
بدین شمار، از دیدگاه ،مارکس یک طبقه هنگامی براستی ساخته می شود که هموندان آن افزون بر دارا بودن سودهای اقتصادی یگانه و داشتن نقشی یگانه در تولید، دارای همبستگی طبقهای نیز باشند و همبستگی طبقهای بدون داشتن «آگاهی طبقهای» شدنی نیست که این آگاهی در فلسفه مارکس، البته همان جهان بینی طبقه ای کمونیستی است.
مارکس همچنین در مینو شناسی آلمانی می نویسد:
فردهای تک تک و گوناگون آنگاه طبقهای را میسازند که آهنگ یگانه ایشان نبرد یگانه ای با طبقه دیگر باشد وگرنه آنها فردهایی هستند که پیوسته به علت همچشمیهای فردی گونه گون در کشمکش با یکدیگر خواهند بود.
…
و باز همچنین به نظر او طبقه، بدون آگاهی یعنی طبقه بالقوه، دستخوش «بـا خـود بیگانگی [= aliénation] است، حال آنکه طبقه «بالفعل» یا آگاهی یافته، توانسته است این با خود بیگانگی را از خویش بزداید.
بدین سان بی آنکه البته بخواهیم بگوییم که اندیشه مارکس تا آنجا پیش رفته است که بر تقدم آگاهی بر هستی مادی گواهی دهد لیک این را تا اندازه ای دریافته است که یک نهاد اجتماعی مانند طبقه، پیش از آگاه شدن به هستی خویش چیزی آشفته و ناپیوسته و بیجان غیر ارگانیک است که اجزا و افراد آن پراکنده و ناپیوستهاند و البته وقتی یک اندام یا ارگان دارای اجزایی پراکنده و ناپیوسته، باشد دیگر نه تنها ارگان نیست، بلکه خاویه ای (chaos) است از هم پاشیده و آشفته و بیکیستی [هویت] این واقعیت درباره نهادهای دیگر اجتماعی مانند ،دین دولت خانواده و جز آن نیز به راست می آید.
آگاهی به معنای بود عینی
یعنی آشکار است که هیچ دینی بدون آگاهی دینی، هیچ دولتی بدون آگاهی به هستی خویش به عنوان دولت، و هیچ خانواده ای بدون آگاهی کلی اعضای آن به چیستی و کارکرد نهاد خانواده – یعنی اینکه هر یک از اعضا نقش خود و جایگاه خویش را در خانواده بداند و برای خانواده مینو یا مینه یا مفهومی در ذهن داشته باشد، نمیتواند بودش براستی عینی داشته باشد.
آگاهی از خویشتن خویش
نتیجه سخن آنکه هر آگاهی و اندیشهای – جدا از درست یا نادرست بودن آن – تعیین کننده و راستا بخش شکل و درونه و چیستی و کیستی موضوع خویش است. هر قوم یا ملتی چیزی نیست جز آنکه خود از خویشتن در انگاره خویش دارد و جز الگویی که میکوشد تا به آن دست یابد و این الگو را در هر زمان افسانهها دینها، فلسفهها و به طور کلی جهان بینیهای آن قوم تعیین میکنند.
گفتیم که هر فلسفه تاریخی جویای علت و منطقی ویژه برای تاریخ است تا جنبش تاریخ را از طریق آن تبیین یا گزارش کند یکی این علت یا انگیزه را درخواست خداوندی میبیند، یکی در کوشایی خرد ناب و آهنجیده و دیگری در ارضای تمایلات مادی و به قول مخالفان در خشنودی (شکم و آن دیگری در انگیزههای جنسی با نام روانکاوی (و به قول مخالفان در ارضای زیر شکم) و … اما قدر مشترک همه آنها باور به وجود منطقی خردمندانه در پس رویدادهای تصادفی است و اینکه به هر حال تاریخ در پس رخدادهای به ظاهر پراکنده و آشفته خویش غایتی دارد و به فرجامی ویژه می انجامد.

و لاجرم یک فلسفه تاریخ موجود است
بدین گونه هر فرهنگی با جهان بینی ویژه خویش (شکل گرفته از افسانهها، دینها فلسفهها و یا جهان بینیهای امروزی) در واقع دانسته و ندانسته فلسفه تاریخی دارد که از دریچه آن نه تنها به جهان کنونی و آینده بلکه حتی به تاریخ گذشته خود مینگرد. هر فرهنگی طرحی برای جهان می انگارد و مینگارد که در این طرح، گذشته و اکنون و آینده را میگنجاند. پس براستی هر فرهنگ، تاریخ گذشته خویش را از همین دریچه مینگرد و از این رو، در تاریخنویسی آن بیسویی ناب پنداری که حتی هگل آرزوی آن را دارد، جز پندار چیز دیگری نیست. ادوارد هالت کار میگوید
اگر نسبت به آینده آگاهی نداشته باشیم تاریخ هم نداریم. ملتها و همچنین ملتهای بالقوه ای که در امپراتوری هابسبورگ قرن هجدهم گرد آمده بودند، از آن رو توده های غیر تاریخی نامیده میشدند که از آینده شان آگاهی نداشتند؛ ولی همین که این تودهها به دست یافتن آرزوهایی برای آینده خود آغاز نمودند، تاریخ گذشته شان را هم کشف یا اختراع کردند
و این سخن کوچکی نیست. وقتی حقیقتی را طرح نمیافکنی تا همچون دورنمای امیدبخش خویش بدان بنگری هیچ واقعیتی را نیز در نمی یابی؛ وقتی سنجیداری برای باز شناختن حق یا راست از ناراست نداری واقعیت را نیز در هیچ دستگاه پیوندگر و یگانه ای نمیتوانی بریزی تا آن را باز شناسی؛ وقتی مینویی در برابر خویش نداری، مینهای هم نمی توانی بسازی و هنگامی که آرمانی نداری واقعیت کنونی نیز از چنگ چیره جویانهات میگریزد.
انسان و فلسفه و تاریخ
انسان با فلسفه تاریخ دارای تاریخ میشود، همان گونه که با تاریخ دارای فلسفه تاریخ، این یک پیوند دوسویه مـیـان عین و ذهن است. چـنـان کـه بـه زبان دانشمندان امروزی، اگر هنگام پژوهش پدیدهای، انگارش [= hypothese] یا زیر نهاد یا فرضیه ای از پیش نداشته باشیم به نگرش [= Théory] یا نظریهای دست نمییابیم و نمیتوانیم نتیجه پژوهش خویش را در چارچوبی همگون و هماهنگ و بسامان بریزیم و از آن طرحی کلی بیرون بکشیم و آگاهیهای ما در کرانه دادههایی پراکنده و ناهمگون و بی پیوند متوقف خواهند ماند.
نسبت فلسفه تاریخ با حماسه یا افسانه
بدین شمار، فلسفه تاریخ جز جویش طرحی منطقی و خردمندانه برای جهان چیزی نیست. همان گونه که اسطوره یا افسانه، همان جهان بینی و طرح منطقی فرهنگهای کهن و آغازین برای تبیین رویدادهای گیتی و زندگی اجتماعی آنهاست و دین مرحلهای پیشرفته تر از این تبیین به شمار میرود حماسه نیز همچون فلسفه تاریخ اقوام است که به جای تدوین شدن از سوی یک فیلسوف براستی از سوی تمام جامعه به شکل روایتها و افسانهها، آئینه تمام نمای همان طرح منطقی نمایش و تبیین تاریخ گذشته قوم و سکوی پرشی برای چیرگی بر واقعیت تلخ موجود و دست یافتن به مینوهای قوم در آینده است.
…
اگر به معنای ساده این جمله هگل که: «فلسفه تاریخ چیزی نیست جز بررسی اندیشه گرانه تاریخ»، بنگریم در می یابیم که اگر در فلسفه تاریخ این فیلسوف است که همچون ذهن اندیشه گر جامعه و همچون نماینده سراسر جامعه میخواهد درباره تاریخ اندیشهگرانه بیندیشد و قانونها یا خرد عام آن را بر آهنجد، در حماسه ملی این کل جامعه است که افسانهها، باورها، مینوهای دینی و اجتماعی و سیاسی خود را در قالب روایات و داستانها میریزد و با زبانی حماسی آنها را تکرار میکند تا بدین وسیله آنها را دریابد فلسفه یا علت کردارهای گذشته خویش را باز شناسد، از آنها نیرو بگیرد تا بتواند آینده خویش را بر سازد.
افسانه و دین اندیشههای مینوی و ایزدی و جهان شناسی یک قوم است، و حماسه نگرشی نازنده و بالنده و گزافه آمیز به گذشته قوم و مینوهای آن و رنجهای قوم برای تحقق آن مینوهاست. حماسه می خواهد منطق و علت تاریخ پیشین قوم را بیابد بیان کند و چونان طرح و برنامه ای برای تاریخ آینده قوم آن را پیش نهد اسطوره و دین دستمایههای حماسه را فراهم می سازند و حماسه ملی تحقق آنها و بویژه یادآور چگونگی تحقق آنهاست اما همه سخن درباره حماسه این نیست. حماسه چیست؟
پس
بایسته است که چیستی حماسه را دقیقتر بررسیم
نسبت فلسفه تاریخ با آگاهی و حماسه
نوییسنده: مرتضی ثاقبفر