
حجم ثانیه های زندگی
گاهی یک کتاب
و گاهی یک سطر هم نیست
هرچند قصه اش بی کم کاست
نیست
اما داستانی ست
که
اما پای آن باید ماند
…
وقتی قاب زندگی …
از کودکی …
لحظه به لحظه تنگ تر می شود
و ایستادن لحظه به لحظه سخت تر
پای آن قاب باید ماند
…
زندگی چیزی شبیه خواب هست
و سراب نیست
تا شقایق هست
و ایمان هست
پای آن باید ماند
…
گاهی چون ماجرای یک کابوس
بی تاب
گاهی چون خلسه ی یک خواب …
آرام
باید بدان تن داد
پای آن باید ماند
…

هرچند گاهی به هم می پیچد
اما پر پیچ و تاب نیست
ساده ست …
باید ریشه کرد
باید تاب آورد
پای آن باید ماند
که پشت ماندن
گاهی آرزویی
آرمانی
جایی
کسی هست که بدان تکیه کرد
پای آن آرزو
آن آرمان
آن جا
پای آن کس باید ماند
در این قاب زندگی باید ماند
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی
نفسِ کوچکِ باد بود و حریرِ نازکِ مهتاب بود و فواره و باغ بود و شبْنیمهی چارمین بود که عروسِ تازه به باغِ مهتابزده فرود آمد از سرا گامزنان اندیشناک از حرارتی تازه که در رگهای کبودِ پستانش میگذشت و این خود به تبِ سنگینِ خاک ماننده بود که لیموی نارس از آن بهره میبَرَد و در چشمهایش که به سبزه و مهتاب مینگریست نگاهِ شرم بود از احساسِ عطشی نوشناخت که در تنش میسوخت و این خود عطشی سیری ناپذیر بود چونان ناسیرابیِ جاودانهی علف، که سرسبزیِ صحرا را مایه به دست میدهد و شرمناکِ خاطرهیی لغزان و گریزان و دیربهدست بود از آنچه با تنِ او رفت؛ میانِ او ــ بیگانه با ماجرا ــ و بیگانهمردی چنان تند، که با راههای تنش آنگونه چالاک یگانه بود و بدانگونه آزمند بر اندامِ خفتهی او دست میسود و جنبشاش به نسیمی میمانست از بوی علفهای آفتابخورده پُر، که پردههای شکوفه را به زیر میافکَنَد تا دانهی نارس آشکاره شود.