دعوتنامه
همان شب اول که آمد، فهمیدم با بقیه فرق دارد. هیچ چیزش مثل بقیه نبود. آنقدر متفاوت بود که حس میکردم بعد از او، من هم یک آدم دیگری خواهم شد. همه همخانه های قبلی ساعتهای اول را با سکوت میگذراندند و طول میکشید تا یخشان آب شود و من را به حریم قصههایشان راه بدهند؛ این اما در همان لحظات اول، نشستهننشسته گفت: «بالاخره، باید یکی مسئول ادارهی جهان باشه؟» مگه نه؟! این جملهاش مثل یک دعوتنامه بود برای من که، بیا دستتو بده تا با خودم ببرم و جهانی که زندگی کردهام را نشانت بدهم.
من اما احساس متضادی نسبت به او داشتم. از حالت مرموز چهرهاش میترسیدم در عین حال جذبه عجیبی که نمیدانم از کجا بود، مرا به سمتش هل میداد. با اینکه سنی نداشت، حرفهایش شبیه پیرمرد دنیا دیدهای بود که تصمیم داشت با لحن جوانهای امروزی حرف بزند. مثل یک پدر روشن فکر، که هر آزدی را برای بچههایش مجاز میداند. آزادیهایی که کمترینشان سیگار کشیدن بود. میگفت: «داستان من داستان آدمهائیه که از دروغ خسته شدن، اما جرأت به زبون آوردن حقیقت رو ندارن؛ میدونن خدا هست اما برای جذب مخاطب بیشتر وجودش رو انکار میکنن؛ درحالی که برای بیرون اومدن از مشکلاتی خدا براشون ایجاد کرده اشتباهترین راه اینه که انکارش کنن.» میگفت: «برای مقابله با خدا باید آشوب کرد.» این را طوری گفت که حتی من هم که از آشوب میترسیدم دوست داشتم یکبار تجربهاش کنم.
…
یه بار گفت: «امشب تو سیرک یه برنامه دارم تو هم بیا.» رفتم، ان شب و تماشای آن سیرک یکی از عجیبترین اتفاقات زندگیام بود. کارهای خارقالعادهاش هیچ وقت از ذهن تماشاچیان آن شب نمیرود. حرف زدن گربه سیاه و عجیبش، بارش پول از سقف سیرک، فروشگاه لباس زنانه که خودش تبدیل به یه فاجعه شد. فقط همینقدر بگویم که بعضی از خانمهایی که آن شب برای تماشای سیرک آمده بودند برهنه به خانهشان برگشتند. اما وسط همه این بینظمیها و رفتارهای آنارشیستی یک نوع نظم و سیستم خاص داشت که میکوشید همه اطرافیانش بلکه همه آدمهای دنیا را (اگر دستش میرسید) به آن پایبند کند.
سیاه، سفید، خاکستری
البته از حق نگذریم شخصیت جذابش باعث میشد خیلی زود به این هدفش برسد. او با هرکسی که نمیپذیرفتش مخالف بود و به هرکس که سعی میکرد درکش کند حال اساسی میداد. یک شب قضیه شاعری را برایم تعریف کرد که رفتار بدی با او داشته و او هم طوری ادبش کرده بود که سر از تیمارستان درآورده بود همچنین از داستان زنی برایم حرف زد که کمکش کرده بود که از همه قیدو بندهایی که آزارش میداد رها شود آنقدر رها که در آسمان شهر پرواز کند و در خانهای که معشوق قدیمیاش در آنجا بود فرود بیاید و بدون هیچ مشکلی در کنار یکدیگر زندگی کنند.
…
این اما همه ماجرا نبود. او رفتارهای ترسناکی هم داشت که واقعا برایم تحملشان همراه بود با ضربان قلب بالا و استرس. آنجا که انگار از همه چیز خبر داشت. میتوانست پشت دیوار را ببیند. از آینده نزدیک خبر بدهد و بدون آنکه دستانش را از جیبش دربیاورد بقیه را از سر راهش بردارد. گرچه این رفتارها برای یک جادوگر طبیعی بود اما من حتی وقتی فهمیده بودم که او یک جادوگر است؛ حتی وقتی نمایش اعجاب انگیز سیرک را از او دیده بودم بازهم از این رفتارهایش میترسیدم.
حساسیت بالا
بُعد اعجاب آور شخصیتش این بود که او، برخلاف جریان مرسوم زندگی آدمها، همیشه سعی داشت دورغ و ریا و فریب و بی اخلاقی جامعه را به وضوح به من نشان دهد. انگار از اینکه بداند پشت دیوار خوش رنگ لعاب آدمها چرک و عفونت و دروغ ریشه دوانده اصلا ابایی نداشت. همین مسئله هم حس کنجکاوی من را برای همراه شدن با او تحریک میکرد. جالب آن بود که همیشه بعد از نشان دادن باطل متعفن جامعه میگفت: «همهچی تو دنیا درست میشه. این یه قانونه!» و من نمیدانستم دارد کنایه میزند یا از باور عمیقش به پایان خوش زندگی سخن میگوید یا شایدهم هر دو!
او به چیزهایی معترض بود که کمترکسی به زشتیشان توجه داشت. اعتراض او به بزدلی آدمها اعتراضش به مجوز نشر ندادن به نویسندهای که سالها برای نوشتن کتابش زحمت کشیده آن هم صرفا به خاطر اختلاف نظرهای سیاسی، اعتراض به مقابله با عشق، اعتراض به بیپولی، اعتراض به روشوه گرفتن و دورویی و…
در این میان او معتقد بود که تنها و تنها دو چیز میتواند انسان را از این منجلابی که در آن گرفتار شده است، از این حصار بی اخلاقی بیرون بیاورد. و آن دوچیز عبارتند از عشق و ایمان. آن هم نه ایمانی که ما تصورش میکنیم.
همخانه من کتاب مرشد و مارگاریتا نوشته مخائیل بولگاکف، نویسنده مشهور روسی، کتابی که هیچگاه در ذهنتان تمام نخواهد شد.
کوتاه درباره کتاب مُرشد و مارگاریتا
مُرشد و مارگاریتا نوشته میخائیل بولگاکف، رمان مشهوری از ادبیات روسیه است که در سبک رئالیسم جادویی نوشته شده است. زمان نگارش این رمان حدود دوازده سال طول کشید. بولگاکف در طول این سالها به خاطر مسئله ممیزی دولت استالین، رمانش را چهار مرتبه بازنویسی کرد و حتی یکبار هم کل این رمان را در آتش سوزاند و از انتشارش منصرف شد. سرانجام این رمان در سال ۱۹۴۱ توسط همسر بولگاکف به پایان رسید، اما چون در زمان استالین اجازه انتشار به این اثر داده نشد و ۲۷ سال پس از مرگ بولگاکف در سال ۱۹۶۵، نسخه سانسور شدهای از این رمان منتشر شد.
اولین بار این اثر توسط عباس میلانی، از روی نسخه انگلیسی به فارسی ترجمه شدهاست. که در سال ۱۳۶۲ توسط نشرنو در تیراژ پنجهزار نسخه منتشر گردید. گفتنی است که از این کتاب حدود ۶ ترجمه خوب فارسی وجود دارد که پرفروشترین آنها ترجمه عباس میلانی است. البته برخی معتقدند که از نظر رعایت امانت متن اصلی ترجمه حمیدرضا آتش برآب (ترجمه از روسی) بهترین ترجمه این اثر فوق العاده میباشد.

معرفی کتاب مُرشد و مارگاریتا
نویسنده: حسین رحیمی جونقانی
