
ایستاده در مه و مشت
برای علی صدای موج های آن شب با موج های شب های دیگر تفاوتٍی نداشت. او تنها صدای موتور ماشین ها و ترمزهایشان را میشناسد. جیب او بسته به همین ترمزهاست. یک ترمز برای او ۳۰۰ هزار، ۴۰۰ هزار قیمت دارد. چند سالی ست که ممد رشتی به او دالانکی داده تا تا۶ سوئیت لب دریا را تمیز کند و ٢۵ درصد اجاره را بردارد. سوئیتها معمولا در چهارفصل سال، زمستان و خزان، حداقل شبی دو مسافر را دارند اما تابستان ها خب رنگ و بوی دیگری دارد، فصل تعطیلات یعنی فصل حضور خانوادهها …
بازار کثیف
چند ماه گذشته اما به غریب و آشنا از قصد خود برای تغییر شغل گفته بود اما ممد منصرفش میکرد. میگفت:
بازار کثیف شده و دست کثیف تو کار اومده
حرام و حلال سرش میشد با اینکه اهل نماز و مسجد و .. نبود. برای همین هم بود که همه میگفتند:
• علی تو راس میگی اما میشه چیکار کرد؟ مردم گرسنهان! بیکاری داره بیداد می کنه و از هر راهی پول در بیاد مجبورن دربیارن … شکم گرسنه خدا نداره علی
به علی لره معروف بود، ساده اما جدی … به همه می گفت: غیرت لری، درمون تموم دردای این مملکته. بخاطر همین هنوز زیر بار رسم بازار نرفته بود. هنوز واسش مهم بود تو خونههاش خانواده بیان ..عاشق صدای بچهها بود. شایدم برای همین بود که پائیز که میشد به دخل علی خزون میزد

وَن ایران – ۱۶
ممد رشتی چند باری امروز با علی تماس گرفته بود و علی مشغول کار بود دیشب همه سوئیت ها پر بود و مسافرا گند زده بودن به همه چی. بالاخره ساعت ۶ به ممد زنگ زد و ممد گفت:
• علی یه خواهش دارم ازت!! جون ممد از اون لر بازیت دست بردار و امشب به این پنج تا مسافر و که جعفر میردار از قم اورده یه سوئیت بده
همه میدونستن که علی لره اهل سوئیت دادن به عربا نیست و ممد رشتی هم هر چند وقت که جعفر براش چند تا تور میکرد به علی میگفت و علی هم رک می گفت نه!
• اینا قم و مشهدم زیارت نمیرن که بیان چالوس دیوثی و من اهل جاکشی نیستم
ممد عجیب خاطر علی و میخواست و اصرار نمیکرد اما امشب بعد از سکوت علی گفت:
علی اینا رو جا بده و تموم.
و قطع کرد
علی هم خیلی امروز حال چک و چونه نداشت از صبح سوئیتا رو تمیز کرده بود و بیحال بود
اولین بار بود ممد باهاش محکم حرف میزد و علی هم بیخیال شد.
ون پلاک قم ایران – ۱۶ واسه علی یعنی مسافر عرب و اینبار جعفر هم بود. علی به جعفر میگفت جاکش
میترا جون و دختراش
شایدم حق داشت. جعفر بدجور بازار کرایه سوئیت و کثیف کرده بود …
خلاصه علی از لجش سوئیت کثیف طبقه اول دور از دریا رو به عربا داد و اومد دم در ورودی محوطه رو صندلی نشست و لم داد
ساعت دیگه از ١٢ گذشته بود که یه ٢٠۶ اس دی ترمز زد و یه راست وارد محوطه شد و صدای هوووی علی هم نتوانست آن را متوقف کند. در وسط محوطه ماشین ایستاد و خانوم ۵٠ سالهای پیاده شد وگفت:
• سلام. ببخشید آقا جعفر کجان؟
• جعفر نداریم، امرتون؟
• ما مهمون آقا جعفریم. بدارید باهاشون تماس بگیرم
در همین لحظه سه خانوم دیگه از ماشین پیاده شدند و جعفر مثل فشنگ از سوءئیت عربها بیرون پرید و گفت:
• علی آقا خانوما با ما منن
علی که شصتش از ماجرا خبردار شده بود گفت:
• گوه خوردی با توأن خانوم بفرمائید بیرون. اینجا فقط مسافر خانواده میگیریم
میترا که سعی میکرد ژست یک خانم محترم را به خود بگیرد در جواب علی گفت:
• عه آقا این چه وضع برخورده
اما علی حوصله لحن میترا را نداشت
• خفه شو جنده … چه بدبختی گیر کردیم، خانوم محترم گم شو بیرون
و بعد رو به جعفر کرد و با عصبانیت و عجله گفت:
• جعفر جمع کن این جندهها و اون عربا رو ببر بیرون تا به ١١٠ زنگ نزدم
علی درست فکر میکرد، قبلا هم از احوالات میترا جون و پژو SD پلاک ۴۶ شنیده بود و شنیده بود که وظیفه سرویس رساندن به مسافرهای عرب را دارد و پ چند تیم دخترهای جوان و حتی باکره ایرانی فراری و معتاد دارد که از سرتاسر کشور جمعشان کرده و به مازندران و متلقو آورده و آنها را مدیریت میکند
میترا و دخترهایش به گوشهای خزیده بودند و علی لره حاضر به کوتاه امدن نبود. برای علی شاید حتی تن میترا هم مرز بود …

بعضیها به بهشت میروند
عربها صدای جعفر و علی را که شنیدند به بیرون آمدند. علی هم با دیدن عربها به سرعت به سمت درب ورودی محوطه رفت و درب ورودی را قفل کرد. پس از قفل کردن درب ورودی علی لره هنگامی که به عقب بازگشت جعفر با زانو به صورتش کوبید. مشت علی محکم تر قفل را در بر گرفت اما ضربات پاهای عربهای غول پیکر بیم از دست دادن کلیدها را بیشتر میکرد
حالا صدای مسافران سایر سوئیتها هم می آمد که به محل زد و خورد نزدیک میشدند. زمزمهها نزدیک تر میشد
• چرا میزنیدش؟
هوو با توام
ولش کن
عربها حواسشان به سمت چند مرد و زنی که نزدیک و نزدیکتر می شدند پرت شد و علی هم از فرصت استفاده کرد و کلید را به گوشهای پر علف نزدیک کانکس نگهبانی پرت کرد. با فریاد عربها مردم به سوئیت ها بازگشتند و میترا و دخترهایش با وسواس مثل یک فیلم مهیج خرد شدن استخوانهای علی لره را زیر دست و پای عرب و هموطن دنبال میکردند.
در یکی از سوئیتها اما زری یا همون زهرا زیر دست کامیار اسیر بود
• توگوه میخوری زنگ بزنی
• تو بیغیرتی بدبخت! دارن می کشنش و تو نگران اون زهر ماریت هستی
ای تف به ذات هر چی بی غیرته ..
و ضربات پی در پی کامیار به سر و پهلوی زهرا سکوت را به همراه میآورد
دیگر صدای علی هم نمیآید
تن بی جان علی که خرخر نفس هایش هم حالا بیشتر و بیشتر میشود به گوشهای افتاده
عربها با چراغ قوه گوشی به دنبال کلید میگردند
دخترها قصد فرار دارند اما میترا ماشینش را میخواهد و به سراغ جعفر می رود
• مگه نگفتم امن جاتون و تو گفتی آره
حالا امن تونم دیدیم
• زر نزن و اون فک صاب مردهات و ببند تا خوردش نکردم، دنبال کلید بگرد
یک ماشین ترمز می کند و به سمت در میپیچد. نور بالای چراغش چشم عربها و جعفر و کامیار را که روی تراس ایستاده آزار میدهد. و امید در دل علی لره و زهرا زنده می شود
چراغ قرمز و آبی گردان، میترا و عربها را به سمت دریا روانه میکند اما با اولین ایست در کنار سوئیت کامیار همه چیز به سکوت کشیده میشود، اما صدای من و از دست این نجات بدید زهرا که مدام قطع و وصل میشود سرباز را به سوئیت طبقه دوم مظنون میکند. ستوان و سرباز دیگر سر میرسند و زهرا با صورتی خونین و وحشت زده به پائین هدایت میشود
جسم نیمه جان علی لره و زهرا به بیمارستان طالقانی چالوس منتقل میشود و عربها و میترا و دخترهایش بازداشت میشوند. پس از چند هفته دادگاه برگذار می شود و علی لره که حالا شهره شهر است روبروی قاضی مثل راوی جنگ، ماجرا را بار دیگر تعریف میکند و قاضی از علی میخواهد که در اطاق بماند و باقی افراد اطاق را ترک کنند.
• ببینید علی آقای کولیوند من نمیتونم این عربها رو نگه دارم و راستش رو بگم دستور دارم میترا و باقی دخترا رو هم تعهد بگیرم آزاد کنم اون کامیار و اما نگه میدارم.
• آقای قاضی این بی ناموسا رو دار بزن
• با چه قانونی؟ نمیشه علی آقا
از دیشب تا حالا از نهادهای امنیتی و فرمانداری زنگ زدن تا یه جور ماجرا فیصله پیدا کنه
اتفاقات مربوط به حضور عربها و مسائلشون حالا یک مسئله قضایی نیست و سیاسی شده. میفهمی که؟
بیا جلوتر … ببین اما می تونم برای تو و خودم یه کار دیگه بکنم
• چه کاری؟
• نصف به نصف؟ قبوله؟
• دیوث من پول جاکشی نخوردم که بیام پیش تو پول رشوه ناموس فروشی بخورم
متوجهی چی میگی
زر نزن …
علی کولیوند معروف به علی لره متهم به ضرب و شصت قاضی به شش ماه زندان محکوم میشود
• جعفر ریدم به قبر پدرت. کجایی
• تو جاده قمم. دارم میرم عربارو برسونم
• داری میبریشون پس؟
• آره
• ریدی به ما این چند روز جعفر
نه از عربا چیزی ماسوندی، نه از این علی چیزی ماسید به ما. منم ۶ ماه براش بریدم.
• خوب کردی!! خار … رو چند ماه بفرست اون تو آدم شه
• حالا اگه اعتراض نزنه. اون شماره میترا رو برام تلگرام کن
علی لره، میترا و مسافر عرب در چالوس
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

20 پاسخ به “علی لره، میترا و مسافر عرب در چالوس”
سلام
علییک
ارادت
سلام علی جان
نون دیوثی بعد از ورود آخوندها به راس حکومت ، خوشمزه شد .
…
چقدر قشنگ بود
…و تلخ
مرسی که خوندی
واقعیت های ملموس جامعه فاسد امروز
بخشی از واقعیت …
از عصبانیت زیاد تموم صورتم داغ شد
چقد بده یه موضوعی عصبانیت بکنه و نتونی خودتو تخلیه کنی
لعنت… .
این خشمهای تلنبار شده، روزی، جایی، خالی میشه و خیلیهارو با خودش میبره
روایت دردناکی بود که قلب آدم رو به درد میاره. این تنها روایتِ بخش کوچکی از فساد بود. و درود بر شما که به روانی و زیبایی آن را بیان و آشکار کردید.
زنده باشید
مرسی از حضور و توجهتون
این اتفاقات خیلی عادی شده. البته قسمتهای مزخرفش،وگرنه مرد کم شده.
بله اینروزا هر روایت از زندگی اجتماعی ما خودش یه قصهست. مرد که هیچ، آدم هم کم شده
اولین چیزایی ک به ذهنم رسید خاطرات چهل و هشت ساعت دربدری پسرعموم تو جنگ،و قیافه ی وحشتناک پسرعموی مادرم بعد آزادی از اسارت عراقیا بود.
راس می گن،جنگ رو پولدارا به پا می کنن و فقرا تاوان می دن.
دردشون ک نبوده تا الان به دشمنان دیروزشون حساسیت داشته باشن.
دردناک بود
بله اون تصویر اسرا بعد ازادی و منم دیدم
تبعات جنگ و کاهش پول ملی در ایران امروز هم به نوعی از تقابل رسبده … آنچه من از رفتار عراقیها در ایران میبینم خیلی عادی نیست
خدای من چقدر ناراحت کننده بود. آرزوی آگاهی و انسانیت برای همه مردممون و سیاستمندان و مسئولینمون دارم.
ما در دایره نوعی از بی مسئولیتی و فروپاشی اخلاق و فقر اسیریم
باید برای این سرزمین خیلی کار و دعا کرد