آصف جاه که متوجه قدرت نادر شده بود بلافاصله به عنوان میانجی برای صلح نزد نادرشاه رفت و با شاه ایران توافق کرد که ایرانیها پس از گرفتن دو کرور روپیه بی خیال دهلی بشوند و این شهر رو ترک کنند
متاسفانه این اتفاق نیافتاد و جنگ چهرهٔ شوم و بیشرمش را نشان داد و در دهلی جوی خون از تنهای بیگناه راه افتاد.
آصف جاه که شاعر بود طبع لطیفی هم داشت برای توقف کشتار باز به نزد نادر رفت و به بداهه این بیت را ساخت و برای شاه وحشی خواند:
دگر نمانده کسی تا به تیغ ناز کشی
مگر که زنده کنی مرده را و باز کشی
نادر که در نهایت خشم بود از این بیت خوشش آمد و فرمان به توقف جنگ داد.
کسی که سیاست را کثیف میداند، به ذهنش هم خطور نمیکند که این بیت زیرکانه و نرم که انگار عاشقی برای معشوقش خوانده چطور بر زبان آصف جاه آمد که شعله یک جنگ را خاموش کرد
اما کسی که سیاسی است و سیاست را ابزار ساختن جهان بهتر میشناسد میفهمد که چه جانی کنده آصف جاه با عقل و قلبش که این بیت را سروده است تا جنگی تمام شود و به مردم یک شهر عمری دوباره بخشیده شود.
در ایران یا چه میدانم هر جای جهان که مثل اینجاست سیاست را اینقدر کثیف معنا کردهاند که برای هر اتفاق مثبت یا باید کشت یا باید کشته شد و این میشود که مبارزان کف خیابانی و خرابکار و خونریز یک دوره، میشوند تصمیمسازان خونخواره دوره بعدی …. و سیاست کثیف تعریف میشود تا مدیریت جامعه از خون به خون منتقل شود نه از منطقی به منطق دیگر