
پشت سر من نشسته بود با موهای جوگندمی و زیبا و زبانی پخته و دلچسب. خانم کناریش اما ساده و معمولی بود. ولی بر خلاف تمام زنهای عالم انگار به قدر تمام دنیا گوش داشت و اهل شنیدن بود.مرد بلند حرف نمیزد اما من که مجذوبش شده بودم، گوشهایم را تیز کرده بودم که حرفهایش را کامل بشنوم. میگفت:
روز خواستگاری ازم پرسید خب حالا یکم از خودت بگو
گفتم: کارم اینه و مدرکم اینه و حقوقم فلانه و پدرم و که میشناسی مدیرعامل یه شرکته و مادرم …
از خودت بگو
تا حالا بد نخواستم واسه کسی و دست و دل بازم و اهل سفرم و …
نه! از خودت بگو!
خودم همینام دیگه
اینا که همش خوبه
مخلصیم
یعنی تو هیچ بدی نداشتی و نکردی؟
نه
خب پس پاشیم بریم بیرون و تنها که شدیم گفت: جواب من منفیه
چرا؟
چون یا دروغ میگی یا میخوای با من اشتباهاتت و بکن. من دنبال همسری هستم که اشتباهاتش رو کرده باشه و حالا با من بخواد کم اشتباه کنه چون نمیشه اشتباه نکرد
اون راست می گفت! من اشتباه نکرده بودم. چون پدرم چون شیر ژیان و مادرم همچون ژاندارم آگاهی حتی هوای زیر پتوی منم داشت. وجود من پر از هوس اشتباه کردن بود و اگر این هم نبود من دوست داشتم اشتباه کنم و این هم با اغماض اگر نبود من اصلا بلد نبودم زندگی بعد از اشتباه کردن رو. من اصلاح کردن رو بلد نبودم. من جبرا پیغمبر بودم و معصوم! بکارت من اون روز از هم گسست و حالا من ۴۰ سالمه! و ۱۵ سال بعد از اون خواستگاری … من در طول روز و ماه و سال بارها کار بد میکنم و اصلاح میکنم. من ۱۵ سالمه چون ۱۵ سال زندگی کردم و زندگی یعنی حرکت بر روی بردار اشتباه تا اصلاح. از اشتباه تا اصلاح یعنی … فکر کردن
و من حالا ۱۵ ساله هستم. چرا که می اندیشم پس هستم. اون راست می گفت. من به درد زندگی نمی خوردم چون زندگی پر از دردهاست و تنها کسی قدرت علاج درد رو داره که توانایی اندیشیدن داره. عزیزم. به آدمهای زندگیت فرصت اشتباه کردن کنار خودت رو بده. تا در جامعه و در کنار دیگران کار بد نکنند. که جامعه از آدمهای زندگیت در امن و امان باشه.. تا تو درد کوچکی را درمان کنی تا تعداد زیادی انسان از آدمهای زندگیت دچار مصیبت نشن. عموم جنایتهای عالم رو کسانی انجام دادند که فرصت اشتباه کوچکی رو در کودکی و نوجوانی نداشتند. اونها که مثل من معصوم بودند و به قول اون دختر بررگ به درد زندگی نمیخوردند.
آره …
اونایی به درد زندگی فردی و اجتماعی می خورند که اشتباه کرده باشند. نه اونها که جبرا پاک معصوم و بی گناهند و در دل و اندیشه و وجود پر از هوس اشتباهند.
مرد عادی تشکر کرد و پیاده شد و کمی جلو تر آقای خاص هم به همچنین. لابد آن به دنبال ایجاد فضایی برای آزادی و اشتباه آدمهای زندگی خود و این به دنبال امتداد زندگی …

من اشتباه میکنم پس هستم
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی