دیکتاتوری، نظم و مقدار متنابهی عشق در سرزمین آقا خشی

آقا خشی یه پیکان آبی نفتی مدل ۶۵ داشت که سرزمینش بود، که هیچوقت کسی خارج از اون ماشین ندیدیش اما داخل اون‌کابین، خشی انگار هویت پیدا می‌کرد.

بیرونِ  پیکان آقاخشی از صورت آدمیزاد تمیزتر بود، یه چیزی مثل کپنهاگ، پاکِ پاک و داخلش هم خودِ نیویورک بود، به درد بخور و مرتب. این لعبت و آقا خشی انداخته بود کف طهرون و از شهر و آسفال‌هاش دلبری می‌کرد.

پیکان آقا خشی

پیکان آقا خشی با اون طایرهای دور سفیدِ تمیزش، وقتی جلو پای ملت ترمز می‌کرد، یه گیز گیز نازی داشت که انگار تکرارش تو اون روزای ممنوعیت موسیقی، شده بود نت زندگی مسافرا

اگه به آقا خشی بود یه نایلون می‌داد دست‌ مسافرا که با کفش وارد ماشین نشن، اون ماشین سرزمین خشی بود، ویزا می‌خواست. اما خب نمی‌شد. وقتی هم سوار می‌شدی با اون لهجه غلیظ طهرونی یه سام علیک می‌گفت و مخاطب باقی صحبت‌هاش تو سکوت می‌شد ماشینش،

شروع می‌کرد با ماشین و جاده و روندنش، عشق‌بازی کردن … دستش رو فرمون می‌چرخید، گاهی واسه این که قبلش جاده ‌پیچیده بود و بیشتر اوقات واسه اینکه فرمون و ناز کنه که نکنه غباری روش نشسته باشه، حالا امروز به اینا می‌گن تیک، اما اون موقع واسه ما معنیش حال کردن بود، آقا خشی با ماشینش حال می‌کرد

کمی بالاتر از اون سیبیل‌های مردونه، آقا خشی یه چشم از حدفه بیرون زده داشت که برای منی که همیشه جلو می‌نشستم، ترکیبش با اون آینه چهل پنجاه سانتی مورب یه ترکیب موندگار بود که هیچ شیفت – دیلیتی پاکش نکرد، شاید واسه اینکه نسخه تکراری ازش ندیدم و نداشتم

درباره آینه‌ای حرف می‌زنم که توش، فارغ از تفاوت‌های اجزا صورت، تمام مردم سرزمین آقا خشی به سندروم دان مبتلا بودند و طبیعی بود که اون  باید مراقب چنین مردمی می‌بود . آقا خشی تو ماشینش حاکمی بود که باید چهار چشمی سرزمینش رو می‌پایید، این حجم از حساسیت نمی‌دونم از سر چی بود، شاید تجربه تلخی از بی‌فرهنگی مسافر جماعت داشت. چی شده بود و نمی‌دونم هر چی که بود، حرکت هر جنبنده‌ای در داخل کابین باید از طریق همین آینه رصد می‌شد، یه چیزی شبیه این دوربین‌های کنترل، یه سیستم اطلاعاتی که واقعیت و بزرگنمایی می‌کرد تا نکنه یه بی‌پدر مادری با خودکار روکش چرم سفید و خط خطی کنه یا عن دماغش و بماله اون زیر میرا …

بر خلاف آنچه اونروزا مرسوم بود، آقا خشی هیچ‌وقت در صندلی جلو، دو نفر را سوار نمی‌کرد،  با اون قد و‌قواره که دو تا زانوها تا وسط داشبورد می‌رسید و شونه‌های پهن قرار نبود کسی خیلی به آقا خشی نزدیک شه

من حالا بعد از سی سال از زندگی کردن گاه به گاه تو سرزمین آقا خشی می‌گم اون ماشین ترکیبی از کاریزمای خودش بود و یه نظم سیستماتیک و مقدار متنابهی عشق

کمی قبل‌تر از این روزا و‌زندگی تکراری، مثل آقاخشی بیشتر بود تو اطرافم، عشق کفترا، عشق انگشترا، عشق تسبیحا عشق ابی‌ها عشق عینکا … . عشق تو تکرار و تقلید می‌سوزه، آدم نباید تکرار کنه، آقا خشی تکرار هیچ کس نبود، از هیچ کسی تقلید نمی‌کرد، زندگی خودشو می‌کرد و امضایش پای اون چند ساعت روندن بود. حالا که زندگی یک مفهوم تکراریه، صبح ظهر شب و سالی چند سفر و باقی همه کار برای شکم و … و شاید گاهی کتابی فیلمی مرگی یا تولدی … راه رهایی، کمی عملیه خارج از این چرخه تکراری که بشه باهاش حال کرد، حال آورد و حال داد

بسوزه پدر زندگی در وضعیت سخت اقتصادی که از کله سحر تا بوق سگ که باید کار کنی و حتی قدر آقا خشی سی سال قبل فرصت حال کردن و حال دادن نداشته باشی.  بسوزه پدر زندگی در وضعیت فرهنگی بی سر و ساحب که جامعه رو به جایی رسونده که ملت فقط باید تکرار کنن و تکرار شن، کپی بشن از روی هم کپی بدن دست هم … راننده تاکسی تکراری، کارمند تکراری فیلم‌ها تکراری ماجراها تکراری سر و صورت تکراری روزا تکراری دغدغه‌ها تکراری …

 

پیکان آبی نفتی آقا خشی
تاکسی آبی نفتی آقا خشی

 


 

دیکتاتوری، نظم و مقدار متنابهی عشق در سرزمین آقا خشی

نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *