پیش نویس:
۱۷ شهریور ۱۳۹۸ است. دختری سوخته پشت فنسهای آجری جامعه ایران، جامعهای که در آن زن را برای سوختن تعریف کردهاند.
حال اینروزهایت چطور است؟
دوستانم از من می پرسند حال اینروزهایت چطور است؟
در کلام سخت است غیر از شکر و ممنون و هیچی و هستیم و زنده ایم و … کلامی بگویم و تصویری از حالم ترسیم کنم
اما وقتی قلم به دست می گیرم می توانم جواب شان را بدهم و بگویم حالم، حال یک تماشاگر بی طرف روی سکوی سیمانی و نر طبقه دوم آزادی ست
در حال تماشایم
مذهب؟
از مذهبی جات امروز می ترسم. حق و باطلش به هم آمیخته، نه حرفش را می زنم و نه شعار … فقط تماشا …
مثل بازی پیشکسوتان تاج و شاهین
در برابر آنچه از تاریخ دین بازسازی می شود، نه یزیدی ام نه حسینی … حسینی بودن که هیچ، یزید بودن هم بر خلاف خیلی ها برایم سخت است.
جای شکر دارد.
فقط گاهی که از روبروی ایستگاه صلواتی می گذرم تماشایشان می کنم و تعارف شان را دوست دارم و چای شان را می نوشم
سیاست؟
از سیاست گذشته ام و تنها می خوانم که بدانم چند ماه است آنتن تلوزیون قطع است.
در حد یک رأی حق دخالت و تحلیل داریم که آن هم می ماند برای انتخابات …
سیاست روز؟
ما از نسل تحلیل و اخبار بزرگانیم، خدا رحمت کند موگابه و بن علی و بوش پدر و قدافی و صدام و گورباچوف و آل فهد را … مظلومی و حجازی و همایون خان بهزادی را
گاهی بازی اینقدر بد است که ترجیح می دهی روی سکوی سیمانی آزادی تخمه و فروش و بوقچی را ببینی
اجتماع؟
و اما اجتماع و دردهای اجتماعی را که می پرسید چگونه نگاه می کنم
جوابش با دقت و حساسیت است. هنوز به این یکی حساسم
هر چند همه چیز سطحی و ساده است، سایه کولینا و کمیته انضباطی روی بازی سنگینی می کند، همه می ترسند حتی از اشتباه سهوی
بالای تمام سکوهای آزادی دوربین کارگذاشته اند، و من از نسل تماشاگرانی هستم که با فریادمان روی روند بازی تأثیرگذار بودیم و حالا حتی نمی توانیم یک داد ساده بزنیم و چندتایی یک شعر از جنس شیر سماور و اگزوز خاور بخوانیم
دوربین ها چهره نگاری می کنند اما سینه من و ما هنوز هم پر از شعارهای رکیک است
از آن شعارها که نتیجه را عوض می کند
تا از سکوی سیمانی اخراج نشده ام این را هم بگویم و تمام
من به عنوان یک تماشاچی بی طرف روی سکوی سیمانی، هیچ وقت فراموش نمی کنم که ما تا همیشه در آزادی میزبانیم حتی اگر فنس ها، آجری باشد
پانویس:
تقدیم به سحر خدایاری دختری که به جرم تلاش برای دیدن آزادی سوخت. و کاش بماند.

سکوی سیمانی و فنس های آجری
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی