حکایت رفع پنچری با فلاکس قدیمی

این همه نرسیدن آیا زیبا نیست

خیلی هایتان می دانید و حتی دیدید و یادتان هست که من برای همین امروزها خیلی تلاش کردم. خیلی
فکر کنم قبلا نوشته بودم که سالها حتی لباس نخریدم تا کتابهای مورد علاقه م را بخوانم تا بفهمم تا بنویسم تا کاری کنم تا حال همه یا یکی یا خودم لااقل خوب باشد
خب نشد
یعنی نشد
حالا در موعد مقرر من هنوز زنده ام، جوانم، کتاب دارم، می نویسم و قدر ناچیزی می فهمم اما ارزوهای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و شغلی و …که هیچ، همه برباد رفت، حتی به ارزوهای ساده فردی هم نرسیده ام
و شاید هزینه یک سفر خارجی تا ترکیه را هم نداشته باشم.
این همه نرسیدن آیا زیبا نیست؟

این همه گزینه انتخاب آیا زیبا نیست؟

مثل کسی که قلاب ماهی گیری فوق العاده ای دارد اما دستش به رودخانه یا حتی جوب پر از قورباغه ای هم نمیرسد
این مثال برای فهم حال من زیبا نیست؟
کله ام برای همخوانی داده ها با واقعیت ها مشاهده می خواهد اما پای در بند ام
حالا باید بمیرم با این وضع لابد
افسردگی؟ پرخاشگری؟ حس ناکامی؟
این همه گزینه انتخاب آیا زیبا نیست؟

این همه علاقه یهویی به چای زیبا نیست؟

مغزم می گوید وقت بهره برداری از داشته هایم است، آنها که زیر غبار و گرد و خاک به کناری افتاده اند
مثلا چی؟
مثلا فلاکس
مادرم در تابستان به ما یک فلاکس چای داده بود و ما هم به کناری گذاشته بودیمش
یک روز از کمد بیرون کشیدمش ببینم اصلا چه شکلی است، تا به دربش دست زدم، یک قطعه اش شکست
این همه خوشبختی زیبا نیست؟
حالا گیره درب یک فلاکس قدیمی را از کجا پیدا کنم؟
در کوچه پس کوچه های بازار قدیمی و کهنه شهر وقتی هشت هزار تومان فقط پول داشتم، گشتم و بالاخره یک دست دومش را پیدا کردم.
چهارهزار تومان هم قرض کردم ( اعداد واقعی ست! تعجب نکنید) و دوازده هزار تومان آنرا خریدم
به خانه امدم و سر تا پای فلاکس را شستم
برق میزد
از همان فردای آن روز پارک رفتن و فلاکس بردنمان آغاز شد.
این همه علاقه یهویی به چای زیبا نیست؟

این همه کم خواهی زیبا نیست؟

حالا که پای رفتن به ترکیه برای کسی که دوره عثمانیان را از بر است فراهم نیست، پارک ساده بی هزینه و یک چای در خنکای آن برای پدر رزی که عاشق پارک هم هست که فراهم است
روز اول سه تایی رفتیم، با فلاکس و زیر انداز و دو کتاب برای من و مرجان
بار دوم سه تایی با یک خانواده هم جنس و درد با فلاکس و دو عدد راکت بدمینتون و املت ذغالی
بار سوم با دو زوج خوب شاد و بدمینتون و کتف و بال برای کباب
رز هم گاگا عباسی (تاب بازی طبعا) کرد و به قدر تمام کودکی ما سرسره سوار شد
این همه کم خواهی زیبا نیست؟
یک کارشناس ارشد تاریخ و یک کارشناس ارشد مرمت بناهای تاریخی، تفریحشان شاید بوی بیست سال قبل را بدهد و تفریحشان شاید بوی سادگی های بیست سال قبل را بدهد و رنگ و بوی لاکچری رستوران ایتالیایی و لبنانی را نداشته باشد
شاید به قدر دیدن بناهای تاریخی آتن و رم و استانبول مغزشان را به تحرک وادار نکند
اما همین تفریح برایشان بوی زندگی می دهد و حالا متقاضی هم زیاد دارد، آنها که آمده اند و حتی خودمان خاطره اش را برای دیگران می گویند و می گوییم و آدمهای خیلی دورتر هم ارزو می کنند پائیز امسال مجال بدهد تا یک بار هم که شده تور چند ساعته فلاکس _ پارک را تجربه کنند
این فلاکس به دستی در سال دو هزار و نوزده زیبا نیست؟

هم فلاکس دارم و هم دوچزخه، این زیبا نیست؟

بعد از فلاکس، دوچرخه را احیا کردیم، پنچری اش را دوچرخه ساز باقی مانده از باستان محله پائین شهر گرفت •_
امشب و بعد هشت ساعت نوشتن حیف بود در خانه بنشینم و آرزوی قدم زدن کنار رود سن را بکنم و چرخم پنچر باشد
حیف بود حالا که زیر این مه و باران که رکاب می زنی، سرمایی سکسی به صورت لا مصب می چسبد، در خانه بنشینم
این اصابت سرمای سکسی به صورت، زیبا نیست؟
هنوز هزاران چیز مثل فلاکس و دوچرخه دارم. باید از آنها هم لذت ببرم
از همین حالا که از گشت و گذار در شهر بازگشته ام و شاید تنها رکاب زن امشب شهر بودم، از همین حالا باز، سالم و آرام و بااصالت می جنگم برای ساختن فردا، اما با یک حس خوب که برای لحظه رفع خستگی هایم حالا که خیلی گزینه ها مثل سفر به آتن و پاریس و رم و استانبول فراهم نیست …
هم فلاکس دارم و هم دوچرخه
و این زیباست.
و حتما زیباست

 

فلاکس و دوچرخه و قناعت و نوعی لذت
فلاکس و دوچرخه و قناعت و نوعی لذت

 


حکایت رفع پنچری با فلاکس قدیمی

نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *