
اینجا باغ پدر و مادرم در طالقان است و اینها قسمتی از محصولات کشاورزی آنهاست که تولید کردهاند.
او و مادر را در قامت یک کشاورز دیدن حس غریبی دارد
تا همین چند سال اخیر، در هیاهوی شهر و آمد و رفت های بی امان آدمها، پدرم را به فرهنگ می شناختم؛ و مادرم را به اخلاق و دینداری، اما حالا انگار از شهر تمام داشته های خود را به طالقان و باغهایشان برده اند و با همین فرهنگ و اخلاق و دین دست به تولید زده اند. کشاورز شده اند و کِشت و تولید می کنند، از گل گاو زبان تا توت فرنگی و از کلم تا سیر و سیب و…

عجیب است که هنوز همان آدمها،همان هم پیاله ها کنار پدر و مادرم هستند،می آیند و می روند و عهدهایشان با هم ناگسستنی ست.پدر و مادرم از جمله آدمهایی اند که از شهر بریده اند و انگار شهر دیگر مجالی برای فرهنگ و اخلاق و حتی دینداری اصیل آنها نمی دهد
چشم پدر و مادرم و تلاش آنها برای دوری از شهر و سکوت شان در برایر تغییر زمانه، فریاد می زند که دیگر در شهر پر از کلاغان قیل و قال پرست، حالشان خوش نیست.
و این حکایت یک کوچ اجباری است که تلخ نیست.

چراکه اینها آدم های اصیلی هستند، ریشه دارند و حتی حالا که اقتصاد جای ادب و فرهنگ و اخلاق و علم به ادمها اعتبار می دهد، و حالا که اقتصاد سکه رایج است، در همین عرصه هم در جای درست ایستاده اند، آنها حالا تولید کننده اند و اعتبارشان را و گستره ارتباطاتشان را به دلالی نکشانده اند.و چقدر تلخ بود اگر مثلا پدرم را که امروز بیل به دست می گیرد و درختی را سیراب می کند، کسی لحظه ای در حال دلالی یا معامله تلفنی یک زمین یا یک آپارتمان یا ماشین می دید.
از دلالی تا تولید فاصله بسیار است و من این فاصله را میشناسم.
خلاصه کلام اینکه فرقی نمی کند ما با اینها چه نسبتی داریم، در روزگاری که قاضی حکم می فروشد و استاد نمره، در روزگار بی ریشه های کوتاه قامت، این آدمهای اصیل را باید دریافت و نگاهشان کرد،اینها چنان ریشه دارند که در پستی زمانه و سترون روزگار هم، سرو خوش قد و قامتی اند که در جای خود ایستاده و سر به زیر، بزرگی می کنند، اینها را باید نگاه کرد که حریف زمانه اند.
اینها هرز قدم بر نمی دارند، و ساده نمی شکنند، اینها می دانند که کجا بایستند. چگونه بایستند
از تولید لواشک تا دلالی زمین
مهدی رزاقی طالقانی