سفرنامه اسفراین

شهرهایی مثل شیراز و ‌اصفهان تبریز شهرهای به اصطلاح فریب هستند که مسافر و توریست در آنها با دیدن چهار تا بزرگراه و گل و‌ مجسمه ‌و‌بزک‌ دوزک فکر می‌کند مملکت صاحب دارد و دولتها دارند کار می‌کنند. برای دیدن واقعیت کشور باید به شهرهای کوچکتری مثل اسفراین رفت که به نظرم تصویر واقعی ایران هستند.
اسفراین از آن شهرهایی بود که سالها دوست داشتم آن را ببینم،
از آن شهرهایی که قرنها در برابر اقوام وحشی از مدنیت ایرانی دفاع کرده بودند و حالا باید به احترام قرنها ایثارش سری به آن زد و‌کلاه از سر برداشت


این شهر سالها در برابر اقوام بربر و‌ مغول و ازبک ایستاد. یک هفته مقاومت اسفراین در برابر تیمور یک سکانس از تاریخ پر افتخاری است که کسی نمی‌داند به چند صدهزار نفر در شهرهای دیگر فرصت فرار و زندگی داد.
اسفراین شهری بود که به غیر از راه که برایش نساختند، جمعیت و آب و هوا و کشاورزی و بنای تاریخی هر آنچه که به درد توسعه می‌خورد داشت اما رها شده بود و اگر پلیس نبود کسی باور نمی‌کرد که این شهر ‌صاحب دارد
شهری با خیابانهای قاجاری و تاریک و خلوت چیزی شبیه به یک متروکه، در واقع ردی از حرکت و جمعیت در این شهر ۶۰ هزار نفری نبود.
چهره اصلی جمعیت شهر در اولین تصویر، و پس از ۲۴ ساعت اقامت و خیابان‌گردی، میدان تیله بازی بود که نزدیک ۲۰۰ نفر آمده بودند و هر آنچه داشتند و‌ نداشتند را به قمار می‌انداختند
و غیر از آن خرابه هیچ کجا جمعیت متراکم نبود.
در اسفراین با این سوال دائما مواجه بودم که ۴۰ سال فرصت برای حکومت کردن کشور ثروتمندی مثل ایران و این کارنامه فوق‌العاده ضعیف چه توجیهی دارد؟
احترام به اسفراین مثل احترام به کردستان و خوزستان و بلوچستان احترام به سالها دفاع از سرحدات ایران است.
برای نظامی که لاف مقاومت می‌زند آیا این بهانه خوبی برای رسیدگی نیست؟
اسفراین بعد از ۴۰ سال، وضعیتش نباید به این نقطه می‌رسید که مردمش حداقل یک مکان بهداشتی و استاندارد برای تیله‌بازی در اختیار داشته باشند، و هزینه یکی از صد مسجد حالا خالی این شهر خرج احداث علاقه‌مندی‌های مردم شهر می‌شد
آیا می‌شد ‌برای تنها جمعیت متراکم شهر و علاقه‌مندان به این بازی یک سازماندهی ساده انجام داد و مسابقه‌های رسمی برگزار کرد و با اعتبار دادن به بازیکنان و این سنت فرهنگی، جلوی قمار را در آن گرفت؟
اسفراین به لحاظ داشتن بیمارستانهای مجهز و داشتن کتابخانه و سینما فاجعه بود‌ و‌ کاملا مشخص بود که این شهر اگر آب و هوا و کشاورزی نداشت تقریبا به لحاظ امکاناتی هیچ دلیلی برای زندگی در آن نیست
به هر حال بی صاحب بودن شهر یعنی در کوچه پس کوچه اسفراین و روستاهای اطراف آن بوی تریاک و شیره بیاید و مصرف مواد مخدر به حدی بالا باشد که این کار ضد ارزش محسوب نشود و تو ‌به عنوان حکومت کاری نکنی و پیش چشمت نیروی انسانی یک شهر منفعل و نشئه و بی عار شود.
مثل هر روز دیگر در این دو روز هم‌ عمیقا به پاسخ این سوال فکر میکنم که آیا نیرویی تعمدا در حال نابودی ایران است؟


بیست و‌چهار ساعت اول سفر به اسفراین برای آب و هوا و‌گذشته‌‌ای که داشت مایه حال خوب بود و برای امروزش مایه رنج و رنج و‌ رنج
و‌ حقیقتا به عنوان یک دانش آموز تاریخ شرمنده این شهر و مقاومتهای تاریخی‌اش بودم

واقعیت اسفراین تنها خیابانهای تنگ و تاریک قدیمی‌اش نبود. در واقع واقعیت اصلی فقر فرهنگی بود که بر روابط و ارتباطات و ‌تصمیمات افراد تأثیر می‌گذاشت، انسانهای فوق‌العاده با احساسی که به علت نداشتن مهارتهای ساده زندگی که دولت از طریق فرهنگسازی و آمورش موظف بود به آنها بیاموزد‌، به اشتباه در سختترین وضعیت‌ها گرفتار می‌شدند
اولین نشانه ملموس اعتیاد را در مسیر رسیدن به اسفراین در شیروان دیدم، کوهی از یک نوع خاصی از سر پیک نیک که تا حال ندیده بودم در سوپر مارکت‌ها بود که در واقع ابزار کشیدن شیره و‌ تریاک بود و در شهرهایی که خبری از هیچ محصول فرهنگی نبود و مثلا هیچ مغازه‌ای کتاب کودک نمی‌فروخت سر پیک‌نیک به وفور پیدا می‌شد. البته تمام توان اداره جامعه صرف مبارزه با روزه خواری شده بود
تصویر بعدی، دیدن همین نماد در اطاق خانه‌ای بود که مهمانشان بودیم. یکی از خانواده‌هایی که مهمانشان بودیم، خانواده هفت نفره کاملا محترمی بودند که چند سالی بود که به مهر از ما قول می‌گرفتند تا مهمانشان باشیم و بعد از سالها افتخار داشتیم در خانه‌شان باشیم
وقتی برای لباس عوض کردن به یکی از اطاقها رفتم، همین پیک نیک و سر پیک نیکی در اطاق بود، ساعتها بعد متوجه‌شدم که از این خانواده، چهار نفر اعتیاد دارند. چندساعت اول این اعتیاد را مخفی می‌کردند، اما وقتی اعتماد کردند و صحبتش باز شد به وضوح از اعتیادشان دفاع می‌کردند و آن را بخشی از سبک زندگی و فرهنگ مردم اسفراین می‌دانستند.


در حالیکه اعتیاد باعث طلاق یکی و اخراج از محل کار یکی دیگر و کلی مشکلات ریز و‌ درشت دیگر شده بود.
روزهای بعد به خانه‌های دیگر هم رفتیم و تقریبا وضعیت همین بود و اوج آمال آرزوهای پسر بچه‌های از سربازی برگشته، کار کردن در کارخانه‌های کرج و تهران و مشهد بود و برای دختران نوجوان هم این آرزو ازدواج بود و نهایتا سر کار رفتن‌، خبری از آرزوی تحصیل‌ در دانشگاه و راه‌اندازی کسب و‌ کار بزرگ و خلبانی و مهاجرت به خارج از کشور نبود و کارگری و فروشندگی یک نقطه مطلوب بود.
دولتها در واقع با عدم ایجاد امکان زیست فرهنگی و عدم ایجاد فرصت آموزش برای مردم، سقف آرزوهای آنها را کوچک کرده اند، غیر از تلوزیون که استحمار انسان است در شهر خبری از بزرگداشت نام‌آوران اسفراین نیست که یکی از آنها بشود الگوی پسر بچه یا دختر بچه‌ای تا درس بخواند و…
در شهر خبری از یک کتابفروشی آبرومند نیست که اهالی کتاب دور هم جمع شوند گپی بزنند و افقی از رشد و پیشرفت را روبروی هم باز کنند
با همه اینها انگار اسفراینی‌ها هم از حق و حقوقشان برای انسانی زیستن آگاه شده‌اند و زمزمه نارضایتی به وضوح شنیده می‌شد، در اعتراضات ماههای اخیر جوانهای اسفراین حضور قابل توجهی در خیابانها‌ داشتند و شنیدم که تعداد کشته شدگان بالا بوده و بسیاری هم هنوز مفقودند، اینها را همین میزبانان ما گفتند
به هر حال به نسبت آنچه که دولتها برای اینها فرهم کرده بودند، به نسبت کتابی که خوانده بودند و‌ سینمایی که رفته بودند و ‌تئاتری که ندیده بودند، با همه عدم دسترسی‌شان به فرهیخته زیستن و با همه محرومیت تحمیلی که داشتند اما ذاتا انسانهای نجیب و مهربانی بودند که می‌شد ساعتها کنارشان نشست و احساس امنیت کرد

تصاویر: مهدیه حاتمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *