مهاجرت نخبگان فرهنگی

گفتگو با اینفلوئنسر قدیمی

اشاره

با یکی از فرهیختگان فعال در شبکه‌های اجتماعی که در میانه سالهای ۱۳۹۳ تا ۱۴۰۰  جزو چهره‌های تحلیل‌گر فضای مجازی بود صحبت کردم، کسی که روزگاری نه نوشته‌های کوتاه که تحلیلهای بلندش بسیار مورد توجه قرار می‌گرفت و روزنامه‌ها آن را بدون اجازه او چاپ می‌کردند، در دیدار فعالان فرهنگی با مقامات و وزرا حاضر می‌شد و چه در داخل و چه خارج از کشور برای او فرصت‌های بیشماری وجود داشت. اما او ناگهان بدون هیچ توضیحی خود را از مدار توجه و حضور مجازی خارج کرد. بعد از سالها، او را در جایی دیدم و از او که مایل به فاش شدن چهره و نامش نبود درباره  مهاجرت نخبگان فرهنگی، این سؤالات را پرسیدم و این حرفها را در پاسخ دریافت کردم، از گرو گفتگو با او می‌شود از نمایی تاره جامعه ایران و مسیر پشت سر و پیش رو را دید:

گفتگو: مهدی رزاقی طالقانی

چرا نیستید؟

دوستانی که من را از دوران فیس‌بوک و روزهای آغازین دهه ۱۳۹۰ می‌شناسند، به‌خوبی به خاطر دارند که زمانی گفت‌وگو درباره مسائل روز جامعه برایم جدی بود. با اشتیاق می‌نوشتم، تحلیل می‌کردم و حتی با دوستان ناشناس اینترنتی وارد گفت‌وگوهای طولانی درباره ریشه‌های بحران می‌شدم. اما اکنون چنین نمی‌کنم، و این تغییر برای برخی از همراهان دیرینم به پرسش و گاه قضاوتی تلخ بدل شده است.

آیا این سکوت از سر فراموشی است؟ از سر تسلیم در برابر معیشت؟ از عادت به رنج و مدارا با فساد؟

نه، حقیقت این است که چیزی عمیق‌تر در من دگرگون شده است: نوع نگاه به واقعیت. زیستن در کویری که روزی خیال سبز بود. برای سال‌ها، ما درباره ایران، ایرانی و نظام سیاسی آن در یک حباب ذهنی حرف زدیم؛ حبابی که با نوستالژی و حافظه تاریخی پر شده بود اما با واقعیت امروز نسبتی نداشت. هنوز هم در گفتار برخی از روشنفکران و کاربران شبکه‌های اجتماعی، از ایرانِ ثروتمند، ایرانِ فرهنگی، ایرانِ تاریخ‌دار سخن می‌شنویم، اما این تصویر دیگر بر زمین واقعیت نمی‌نشیند.

ما با کویری تهی‌شده از منابع و امید روبه‌رو هستیم. این کویر، فقط نماد اقلیمی نیست؛ استعاره‌ای است از فرسودگی روح جمعی و تهی‌شدن از معنای زیستن. سرزمین‌هایی چون سمنان، شاهرود، اصفهان و کرمان، نه‌تنها از منابع طبیعی، بلکه از ظرفیت زیست‌پذیری نیز تهی شده‌اند. ویرانی معادن و فرسایش خاک، تنها مصداق‌های بیرونی این زوال‌اند؛ آنچه در درون رخ داده، نوعی پیری زودرس فرهنگی‌ست.. زوال نخبگی و مهاجرتِ حافظه

آیا کوچ امثال شما از فضای مجازی هم نوعی از مهاجرت نخبگان فرهنگی است؟

حالا این از لطف شماست و نبودن ما در برابر نبود نخبگان اهمیت خاصی ندارد. اما بله یکی از تراژدی‌های کمتر گفته‌شده، مهاجرت بی‌برگشت نخبگان فرهنگی‌ست. خانواده‌هایی که روزگاری حامل حافظه و اخلاق جامعه بودند، یا کوچ کرده‌اند یا در نسل جدید خود در جامعه مقصد حل شده‌اند. اگر جامعه را همچون بدنی زنده تصور کنیم، این نخبگان همچون گلبول‌های سفید حافظ سلامت آن بودند. اکنون این سیستم ایمنی فرهنگی از بین رفته است و ما در معرض هجوم بیماری‌های مزمنی هستیم که ریشه در “کوچک‌شدن افق ذهنی” دارند. از حاکمیت روستایی تا اتمسفر خُرداندیشی

شما نظام سیاسی ایران را در چه رسته‌ای تحلیل می‌کنید؟

نظام سیاسی ایران نه چپ است و نه راست، نه سنتی صرف و نه مدرن. آنچه آن را تعریف می‌کند، نوعی ذهنیت روستایی‌ست؛ نه به‌معنای جغرافیایی، بلکه به‌معنای اندازه‌ی فکر، افق، واژگان و کنش. این ذهنیت روستایی، وقتی با قدرت بزرگ تصمیم‌گیری ترکیب می‌شود، منجر به همان چیزی می‌شود که امروز می‌بینیم: تصمیم‌هایی کوچک، برای مسائلی کوچک، با هزینه‌هایی بزرگ.

بازتاب چنین وضعیتی برای شما در جامعه چگونه است؟

در این اتمسفر، عجیب نیست که دغدغه‌ی رسانه ملی، مسائل دست چندم جامعه روستایی باشد. عجیب نیست اگر بودجه‌ی نهادهای تبلیغاتی از خدمات اضطراری پیشی بگیرد. و عادی شده است که ستارگان فرهنگی ما یا ممنوع‌الکار باشند یا از میدان حذف شوند و میدان به دست ستارگان زرد برسد. ما نه با بحران اقتصادی یا سیاسی صرف، بلکه با بحران عمق اندیشیدن روبه‌رو هستیم. کناره‌گیری از هیاهو برای تأملی در هستی

یکی از تراژدی‌های کمتر گفته‌شده، مهاجرت بی‌برگشت نخبگان فرهنگی‌ست. خانواده‌هایی که روزگاری حامل حافظه و اخلاق جامعه بودند، یا کوچ کرده‌اند یا در نسل جدید خود در جامعه مقصد حل شده‌اند.

آیا کناره‌گیری امثال شما یا مهاجرت نخبگان فرهنگی، این وضعیت را تغییر می‌دهد؟

من نه به‌دلیل ناامیدی، بلکه به‌دلیل خودآگاهی، ترجیح داده‌ام در این میدان شلوغ و پر ابتذال نباشم. من از چرخه‌ی خشم و سرخوردگی، از بازیِ “غر زدن بی‌تصمیم”، خود را کنار کشیده‌ام. نه برای اینکه به چیزی بی‌تفاوت باشم، بلکه برای اینکه به چیزهای جدی‌تری فکر کنم: به هستی، به زیستن، به معنای انسان بودن در جهانی تهی‌شده از معنا.

می‌توانم بپرسم اینروزها چه می‌کنید؟

من اندیشه‌ام را به جای درگیری در مترو و اداره و خیابان، به نوشتن و اندیشیدن روزمره معطوف کرده‌ام. به باور من، حتی کناره‌گیری نیز اگر با تأمل باشد، نوعی مسئولیت است. ما نمی‌توانیم همه جا باشیم؛ اما می‌توانیم آن‌جا که هستیم، نوری کوچک بتابانیم.

و حرف آخر

رنج این سرزمین، رنجی تاریخی‌ست؛ نه در سطح سیاست بلکه در عمق روان‌شناسی جمعی ما. بر پدران و مادران ما این رنج گذشته، بر ما نیز می‌گذرد و شاید بر فرزندان‌مان نیز بگذرد. اما اگر چیزی بتواند این چرخه را متوقف کند، نه انقلاب که آگاهی است. و من به سهم کوچک خود، آنچه را دانسته‌ام، بی‌بخل و بی‌ادعا منتقل کرده‌ام. اگر سودی در آن بوده، شادمانم. این ایران است، این ایرانی، و این ماییم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *