حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی

مهدی رزاقی طالقانی حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی
حوالی یک زندگی روزمره
در تکرار زندگی سال ۱۳۸۷

در هیاهوی اخبار بد و روزهایی که بوی امید نمی دادند.
وقتی فقط چند ساعت به سالروز تولدم مانده بود و هنوز هیچ خبری نبود؛ فرصت دیدارش، مائده‌‎ای آسمانی بود که نباید از کف می‌دادم
یک ماهی در جستجویش بودم تا برای “گفت و شنود یک” مجله صیدش کنیم و در نهایت توانستیم
در محله های زندگی سی و اندی ساله من صبح جمعه با غروب دوشنبه همیشه یکی بود و ساعت‌ها هم انگار هیچ تاثیری روی در و دیوار نداشتند

حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی
مهرشهر تیر ماه ۱۳۹۷

اما صبح روز جمعه، ساعت یازده کنار درب ورودی آپارتمان زیبای او، در مهرشهر کرج برای اولین‌بار بود که ساعت یازده روز جمعه را با جزئیات ریزش احساس می کردم
درخت چنار و صدای کلاغ و آفتاب ملایم و کوچه خلوت و هوای پاک و …
وظیفه انجام مصاحبه با خبرنگار مجله است که کت و شلوار پوشیده و عینک دارد و من اینبار انگار فقط برای لمس یک دلیل برای جنگیدن و ماندن راهی شده‌ام. با شلوار کتان و کت تکی که از آن هم خسته می‌شوم و درش می‌آورم تا با تی شرت نزدیک‌ترین احساس را به آزادی لحظه تولد در سی و اندی و چند ساعت سال پیش داشته باشم
با خودم می گویم بگذار فکر کند من الکی‌ام و الکی نگاهش می‌کنم و الکی یاد می‌گیرم و الکی بهانه هایم را از حرفهایش جمع می‌کنم و …
درب خانه اش باز می‌شود و سیل دلنواز واژه های “پارسی سره” از درود به جای سلامش ما را در بر می‌گیرد
اطاقش و کتابخانه‌اش و میز کارش و فرش دستبافتش و مبلمانش و … همه‌گی خوب که نه! عشق ند، عشق
می‌گوید که ساکنان محله شان همگی فرهیخته‌اند و من تعجب می کنم
می گوید که از برج های کنار خانه قبلی ویلایی‌اش در شهرک بنفشه فرار کرده و به اینجا امده و من تعجب می‌کنم
می‌گوید پیش از همه اینها از تهران فرار کرده و من تعجب می‌کنم
انگار در تمام زندگی‌اش از راهی نمی رود که روندگانش بسیارند.

 

حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی

نقش دوم

کتم را هنوز درنیاورده‌ام اما مصاحبه را به گوشه‌ای پرت می کنم و برایش می‌گویم که چه می‌کشم اینروزها و می‌گویم  چقد خوبه که هستید استاد. می‌گویم در چه شرایطی مجله را منتشر می‌کنیم و می‌گویم تنهاییم … جهان را برای ما راهیان این مسیر به کارزار و انچه که ما می‌کنیم را به جنگ تشبیه می‌کند و می گوید شما جنگجویان فرهنگ ید. ترکیب غریبی است اما خوش می‌شوم به اینکه می‌فهمد که سخت است اینروزها …
خبرنگار مصاحبه‌اش را آغاز می کند و من در پارسی سره و اطاق سره و اتمسفر سره محو می شوم … کت م را در میاورم و با نقاب یک “الکی” در اطاق راه می روم. یادداشت هایش را لمس می کنم، سلفی می‌گیرم و تابلوهای روی دیوار ….
تابلوهای روی دیوار خانه چهره ی ماندگار تاریخ ایران را می خوانم
خبرنگار عالی ست و نیازی به خروج از قالب “مرد الکی” نیست
یک ساعت بعد باز می نشینم و آن هنگامی ست که مصاحبه با استاد #میرجلال_الدین_کزازی استاد زبان پارسی تمام شده است.
موضوع مصاحبه چرایی اهمیت زبان فارسی برای ایرانیان است اما به من چه؟

 

حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی
حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی
کزازی کیست؟

من  الکی می خواهم بدانم که استاد چگونه استاد شده است و اصلا کزازی بودن یعنی چه … همسرش کیست؟ چند فرزند دارد، اسمشان چیست و … با تی شرت و قالب الکی از او می پرسم چند فرزند دارد و فرزندانش کجا هستند
می گوید و می‌گوید و می گوید و منتظرم بگوید که یکی ایران است و می‌گوید …
دخترم “ستی آناهیت” دکتری و تخصص زبانش را از دانشگاهی در انگلستان دریافت کرده و باز گشته و خواهر به قول استاد توامانش (دوقلوی ش) “ستی ماندان” از دانشگاه ادینبرو (یا گلاسکو_ شک از من) دکترایش را می گیرد و باز می گردد.
اما یک پسر پزشکش که اینجا تخصص گرفته است
رفته است امریکا و قرار نیست که باز گردد.
از پشت سبیل های کرمانشاهی‌اش و موهای فر باستانی اش از سختی روزهایی می گوید که برای “یک سره با کلمات پارسی سره سخن گفتن” کشیده است و می گوید و ارزو می‌کند که ما هم تمام تلاشمان را بکنیم تا سخن‌مان از کلمات تازی بری شود و در نهایت

کلی کتاب هدیه می‌کند و باز از مجله تعریف می‌کند و خبرنگارمان را بیشتر دوست می‌دارد و حق هم دارد …
او و بیشتر از او هوای خانه‌اش و کتابخانه و خط بدش پشت جلد کتاب نامه باستان، هدیه اول تولد سی و چند سالگی از خدا بود …


حوالی یک مصاحبه با میرجلال‌الدین کزازی

نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *