معرفی کتاب بیگانه | حسین رحیمی جونقانی

هم‌خانه‌ام بیگانه بود!

معرفی کتاب بیگانه
معرفی کتاب بیگانه

اسمش مهم نبود

خیلی وقت بود میشناختمش. محل زندگی‌اش خیلی با من فاصله نداشت اما در همین مدت زیاد حتی یکبار هم با او همکلام نشده بودم؛ البته او هم ساکت بود و سرش به داستان خودش گرم. از آن آدم‌هایی که تا سؤالی ازشان نپرسی لام تا کام حرف نمی‌زنند اما همین که به بهانه‌ای لب به سخن باز می‌کنند می‌بینی که دریایی از حرف و سخن از دریچه‌ای کوچک بین دو لب‌شان در حال سرریز شدن است.
یک‌روز که مثل همیشه اتفاقی از کنارش رد می‌شدم به سرم زد چندکلامی با او گفتگو کنم.

خواستم بهانه‌ای جور کرده باشم برای همکلام شدن، گفتم: میتونم اسم‌تون رو بدونم؟

و این سؤال ساده آغاز یک اتفاق بود. کلمه به کلمه حرفهایش به داستانی ختم می‌شد که من در ذهنم دنبال می‌کردم. وسط حرف‌هایش حس کردم دارم به آینه‌ای نگاه میکنم که خودم را نشان می‌دهد اما تصویر منعکس شده‌ من دیگر من بود که نمی‌شناختمش.

انگار تصویری از خودم را با گریمی متفاوت از آنچه هستم می‌بینم و فقط آینه این گواهی را می‌داد که این تصویر غریبه خود من است. در همین لحضاتی که محو تماشای خود بیگانه‌ام در آینه بودم به نظرم آمد این آینه را به خانه بیاورم این خط ارتباطی را حفظ کنم تا شاید بتوانم دلیل این بیگانگی را بفهمم. برای همین دعوتش کردم مدتی با من زندگی کند و او هم، با کمال تعجب، دعوتم را بدون هیچ فکری پذیرفت. از آن لحظه به بعد بود که من با یک بیگانه همخانه شدم.

بیگانگی

شاید شما فکر ‌کنید اینکه من او را بیگانه خطاب می‌کنم به این دلیل است‌ که او را نمیشناختم یا به اصطلاح با من غریبه بوده. اما واقعیت این است که او به معنای واقعی کلمه با تمامی قراردادهای اجتماعی زندگی انسان‌ها بیگانه بود.
بعضی اتفاقات زندگی، فارغ از اینکه برای چه کسی اتفاق می‌افتد، واکنش یکسانی را از سوی همه انسان‌ها به دنبال دارد. مثلا وقتی دست یا پای کسی می‌شکند فارغ از اینکه در کجای دنیا و با چه فرهنگی زندگی می‌کند واکنشش با سایر انسان‌ها در لحظه مشابه تفاوت چندانی نمی‌کند. اما این گزاره درباره همخانه‌ جدید من به هیچ وجه صادق نبود و همین تفاوت، آغاز بیگانگی او با دنیای پیرامونش بود.
به خانه که رسیدیم برای خودمان چای ریختم و او جریان مرگ مادرش برایم تعریف کرد. همینکه شروع کرد به گفتن من با خودم فکر کردم که تقریبا میدانم چه می‌خواهد بگوید؛ چون همه آدمها وقتی مادرشان از دنیا می‌رود رفتار مشابه دارند. اما روایت او با انتظار من کیلومترها فاصله داشت. من انتظار داشتم گلایه‌هایش از غم بی‌مادری را بشنوم اما او می‌گفت که حتی نمیدانسته از مرگ مادرش غمگین است یانه! من انتظار داشتم از گریه‌ای بشنوم که بند نمی‌آمده اما او می‌گفت نه تنها گریه نکرده بلکه نمی‌دانسته برای چه باید گریه کند. غریب آنکه این رفتارش برای خودش عجیب نبود.

بیگانه افسرده نیست

اینجا شاید فکر کنید که او انسان افسرده‌ای بوده (همان‌طور که در ذهن من آمد) اما باید بگویم او از هر انسان دیگری با نشاط تر و سر زنده‌تر بود.

او تنها به ارزش‌های جامعه بی‌اعتقاد بود و این بی‌اعتقادی از یک‌جایی به بعد، جای آنکه تعجب من را برانگیزاند‌، کنجکاوم می‌کرد به دنیایی که تا کنون تجربه‌‌اش را نداشتم.

من، آدمی که در حصار قراردادهای عاطفی و اجتماعی اسیر بودم، حالا در یکجایی از پیچ و خم‌های جاده زندگی، مواجه شده بودم با انسانی که این حصار را شکسته و از پس این طغیان دارد برای من جهان جدیدی را با تجربه‌های منحصر به فرد روایت می‌کند و همین مسئله کشش اصلی این همکلامی و هم‌خانگی بود. من در آن لحظات احساس کسی را داشتم که پشت دستگاه مانیتورینگ نشسته و از فرایند آینده خود بعد از انتخابی که دوست می‌دارد اما جرأتش را ندارد، به صورت لحظه‌ای، مطلع می شود.

با اصالت چون خاک

همینجا تا فراموش نکرده‌ام بگویم این جناب بیگانه، حتی از لحاظ ملیت هم با من بیگانه بود. نامش مرسو بود و اهل الجزایر اما سفید پوست! و همین خود به عمق بیگانگی‌ او می‌افزود چرا که او در واقع یک مرد اروپایی‌تبار (فرانسوی) بود که بنا به دلایلی در الجزایر زندگی می‌کرد. اما همه این دگرگونه بودن به او یک اصالت خاص بخشیده بود. اصالتی من هم در اعماق وجودم حسش میکردم. اصالتی که باعث می‌شد در ذهنم خودم را جای او تصور کنم.
من گمان می‌کنم بزرگترین امتیاز انسان نسبت به سایر موجوادتی که در عالم هستی زندگی می‌کنند عبارت است از یک واژه شش حرفی تحت عنوان «اختیار» . واژه آشنایی که حدود و ثغور اصالت را برای آدمیزاد تعیین می‌کند و من این اصالت را با چشم خودم در مرسو مشاهد می‌کردم. او خودش تصمیم می‌گرفت چطور زندگی کند، نه طبق انتظارات دیگران. جالب اینکه این نوع زندگی به حدی برای او معمولی بود که از مخالفت‌های دیگران با تصمیماتش، برای آن دیگران ابراز تأسف می‌کرد و حتی اگر جانش را بگیرند حاضر نبود کانال را عوض کند و در مقابل دیگران فیلم بازی کند و آنچیزی که نیست را به نمایش بگذارد.
او مظهر کامل اصالتی بود که از انسان مختار انتظار می‌رود. مرسو به نمایندگی از همه آدم‌هایی که به غلط، قراردادهای اجتماعی را جای اختیار خود گذاشته‌اند در همه تصمیماتش اختیار را برگزیده بود. او تا منطق یک قاعده یا قانون را با تمام وجودش متوجه نمی‌شد بر اجرایش گردن نمی‌نهاد. اینکه باید پایان و نتیجه مسیر را فهمید بعد دست به انتخاب زد به حدی در وجود همخانه بیگانه من پررنگ بود که حتی در رابط عاطفی‌اش نیز از همین موتیف تبعیت می‌کرد.

معرفی کتاب بیگانه
معرفی کتاب بیگانه

عشق هم یک اتفاق ساده و عادی است

مرسو عاشق دختری بود به نام ماری، دوستش داشت اما برایش محدودیتی ایجاد نمی‌کرد؛ دلش می‌خواست با او ازدواج کند اما از لوس بازی‌های غیر واقعی عاشقانه، که به دروغ به ماری بگوید بدون او نمی‌تواند زندگی کند، ابا داشت. و این یعنی حتی عشق هم برای او یک اتفاق کاملا عادی بود. مثل مهربانی آسانی که قیصر امین‌پور می‌گفت. در همان شعری که آخرش یک مانیفست مهم را با شاید اعلام می‌کند که:
عشق هم شاید
اتفاقی ساده و عادی است!

بیگانه، نه بی‌تفاوت

نکته‌‌ای که به‌نظرم لازم است اینجا روی آن تأکید کنم این است که بیگانگی او با دنیا و قواعدش به معنای بی‌تفاوتی نبود. اتفاقا او به آنچه پیرامونش اتفاق می‌افتاد با حساسیت و مسئولیت نگاه می‌کرد. از صدای دعوای همسایه تا درگیری دوستش با چند مرد عرب که با همه وجود سعی کرد تا جایی که از دستش برمیاید کمکی کند؛ نشان از عدم بی‌تفاوتی او داشت. اوج این بی‌تفاوتی اعتراضش نسبت به عدالت قضایی یا حتی نگاه روحانیتِ آیین خودش به یک متهم به قتل بود.
این موضوع برای منی که ذاتا انسان منتقدی هستم و از اعتراض به ساختارهای غلط کیف می‌کنم (مثل لذت بردن یک زندانی در حال شکنجه از اعتراض دیگر زندانی‌ها به زندانبان) خیلی برانگیزاننده بود. وقتی داشت تعریف می‌کرد که چگونه یقه یک کشیش را گرفته و به دیوار چسبانده و به او فهمانده که فرزندش نیست از شوری که توی کلامش بود رنگ چهره‌ام برافروخته شد.
خلاصه که تا کنون منحصر به فردترین کسی که افتخار هم‌خانگی با او را داشته‌ام، همین جناب الجزایری، فرانسوی بود. دوست و همخانه خوبی که چیزهای باارزشی به من آموخت. دوستی که از این به بعد می‌توانم گاه و بیگاه به سراغش بروم و چند صفحه‌ای آینه وجودش را ورق بزنم و خودم را در بین کلمات معمولی و جذابش ببینم. چرا که دوست من یک کتاب بود و هست. کتاب «بیگانه» نوشته آلبرکامو.

کوتاه درباره کتاب بیگانه:

معرفی کتاب بیگانه: کتاب «بیگانه» (The Stranger) اثر مشهور نویسنده فرانسوی البرکامو است که اولین بار در سال ۱۹۴۲ میلادی منتشر شد. کامو هنگام انتشار این کتاب فقط ۲۸ سال داشت، و «بیگانه» خیلی زود به یکی از مهم‌ترین آثار ادبی قرن بیستم و یکی از نمادهای فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم و ابسوردیسم تبدیل شد. کامو در سال ۱۹۵۷ میلادی برای این اثر جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد.
این کتاب برای اولین بار در سال ۱۳۳۰ توسط «جلال آل احمد» به زبان فارسی ترجمه شد و توسط انتشارات مجله سخن چاپ شد. این کتاب در سال‌های بعد توسط انتشارات نیلوفر و دیگر ناشران بازنشر شد.
امروزه دست‌کم هشت ترجمه خوب از این رمان کم‌نظیر وجود دارد که براساس مبنای تجدید چاپ، ترجمه خانم لیلی گلستان از این کتاب بیش از ۳۰ مرتبه تجدید چاپ شده. البته این درحالی است که ترجمه جلال آل احمد از کتاب بیگانه توسط انتشارات زیادی بازنشر شده و با توجه به این مسئله که برخی از این چا‌پها بارها تجدید چاپ شده می‌توان گفت ترجمه آل احمد با استقبال بیشتری از سوی مخاطبین فارسی زبان مواجه شده است.

 

بخشی از متن کتاب:

روزها بود که دیگر نامه‌ای نفرستاده بود. آن شب به این مسئله فکر کردم و به خودم گفتم شاید از این‌که معشوقه‌ی یک مرد محکوم به مرگ باشد، خسته شده است. درضمن از ذهنم گذشت که شاید مریض شده یا مرده باشد. این چیزها پیش می‌آیند. تازه از کجا می‌توانستم بدانم، چون سوای تنمان که حالا از هم جدا بود، چیزی نبود که ما را به هم مربوط کند یا حتی ما را به یاد هم بیندازد. به هر حال، از آن لحظه به بعد، یاد کردن ماری دیگر برایم معنایی نداشت. من به مرده‌ی او علاقه‌ای نداشتم. به نظرم این کاملا طبیعی است؛ درست همانقدر طبیعی که می‌دانستم وقتی من هم بمیرم، همه فراموشم می‌کنند.

 

معرفی کتاب بیگانه
معرفی کتاب بیگانه

 


 

معرفی کتاب بیگانه اثر البر کامو

نویسنده: حسین رحیمی جونقانی

 


 

از این نویسنده آثار زیر در www.mrtaleghani.com منتشر شده است:

معرفی کتاب عقاید یک دلقک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *