
لکهارت نوشته
صلح جو و متمایل به زهد و ریاضت بود و دلی مهربان و رحیم داشت. به ورزش علاقه ای نشان نمی داد و و حتی در وقت جلوس به سلطنت قادر به سوار شدن بر اسب نبود. چون تمام عمر را مثل اجداد خود تا زمان مرگ پدر در ۱۶۲۹ در حرمسرا گذرانده بود، طبعا از امور خارج آگاهی نداشت … خرافاتی و زود باور بود … فرمان داد هر جا دختر یا زنی خوب روی پیدا شود او را به زور و عنف بگیرند و به حرم سرای بفرستند … این پادشاه و اطرافیانش برای اداره چنان کشور بزرگی حتی در زمان صلح شایستگی نداشتند و وقتی طغیان و جنگ پیش آمد فساد تمام دستگاه … نمایان و آشکار شد …
شاه سلطان حسین را میگوید، نماد عبرت تمام پادشاهان و رهبران تاریخ ایران را.
و باز نوشته …:
در اواخر اوت {در اصفهان}، حتی توانگران نیز نمی توانستند گوشت گوسفند بخرند. در چند دکانی هم که باز بود فقط گوشت اسب و خر به قیمت گزاف فروخته می شد. مردم سگ و گربه را وحشیانه دنبال می کردند و آنها را با حرص و ولع می خوردند و حتی از خوردن موش ابا نداشتند … مردم فقیرتر از استیصال، کفش های کهنه و چرم های گندیده و پوست درختان و حتی فضله چهارپایان را جمع آوری می کردند و می خوردند … شمشیر گرسنگی چنان تیز شد که وقتی بیماری می مرد، دو سه نفر بی درنگ گوشت های گرم او را کنده و بدون فلفل و چاشنی می خوردند و اگر پسر یا دختر جوانی دیده می شد آنها را برای سد جوع به داخل منازل می کشاندند و می کشتند. گذشته از این، گوشت انسان اغلب در دکان ها به اسم دیگری فروخته می شد … یاس و نومیدی مردم شدیدتر شد تعداد مردگان به طور وحشت آوری رو به افزایش گذاشت و به اندازه ای جسد در زاینده رود انداختند که تا ماه ها بعد آب آن قابل آشامیدن نبود. تعجب نباید کرد که اگر بسیاری از اهالی ترجیح دادند به دست افغان ها کشته شوند تا اینکه در نتیجه قحطی و بیماری با درد و عذاب بمیرند.
اینها را برای ماندن ثمره مدیریت شاه سلطان حسین و رفقای فقیهش نوشته.
لکهارت در کتاب سقوط سلسله صفویه ادامه داده:
در اوایل اکتبر سختی مردم به نهایت رسید و در نتیجه شاه با توجه به رنج و عذاب آنها تصمیم گرفت تسلیم شود. یکی از شرایط گستاخانه محمود این بود که پادشاه به اردوی او برود و جان و تاج خود را در اختیار او بگذارد … در دوازدهم این ماه پادشاه ایران هنگام صبح در نزدیکی قصر بر اسب نشست و بدون کمترین زینت سلطنتی مثل مرد فقیر و مایوسی به راه افتاد … مشتی از مردم در کنار دروازه های قصر سلطنتی ایستاده بودند … شاه قبل از اینکه از شهر بیرون برود فرمان داد سه شتر باقی مانده را بکشند و گوشت آنها را میان مردم قحطی زده تقسیم کنند و در حالیکه اشک از گونه هایش سرازیر بود، نماز گذارد
به این ترتیب محاصره اصفهان به پایان رسید..
اگر از تاریخ محاصره کامل آن تا اواخر اوریل هزار و هفتصد و بیست و دو میلادی حساب کنیم بالغ بر شش ماه می شود. به درستی نمی توان گفت چند هزار نفر از گرسنگی و بیماری تلف شدند. ظاهرا بیش از بیست هزار نفر در جنگ به خاک هلاکت افتادند، ولی چهار برابر آن عده از گرسنگی و طاعون جان سپردند.
اصفهان بعد از ضربتی که قلجایی ها(افغانها) بر آن وارد آوردند دیگر قد علم نکرد
روایت مشهوری از مسلمین در دست داریم که طبق آن سلیمان، در حالی که بر عصایی تکیه داده بود، ایستاده درگذشت و اجنه از این موضوع آگاه نشدند و مدت یک سال مطابق فرمان او به ساختمان معبد اشتغال داشتند، تا آنکه کرمی خاکی عصای او را جوید و بدنش به زمین افتاد. این داستان را می توان به عنوان مثل برای عهد صفوی بعد از مرگ شاه عباس کبیر ذکر کرد.
در این روزهای ملتهب خواندن کتاب انقراض سلسله صفوی لارنس لاکهارت فوق العاده سخت بود. تکرار مدرن همان اتفاقات تاریخی در این روزها رخداد دوباره کابوس ها و خاطرات وحشتناکی است.
بهترین و محققانه ترین روایت از اصفهان و ایران در آستانه سقوط به دست محمود افغان … با تمام جزئیات از روابط خارجی و بازار و اوضاع ادبیات و علم و … را در این کتاب با ترجمه فوق العاده می توان خواند
اگر می توانید دغدغه های روزمره گی و اقتصادی برای چند روز نداشته باشید و اگر با کتاب خوابتان نمی برد و اگر هرز خوان کتابهای روانشناسی زرد چگونه پولدار شدن می توانید نباشید. این کتاب را بخوانید تا تاریخ تکرار نشود. که هنوز جهان پر است از محمود افغان ها و ایران پر از هموطنان آدم خوار.
معرفی کتاب انقراض سلسله صفوی
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی