مثل زادبوم واژه ویرانی
مثل کم آوردن تاریخ از روایت
مثل زخمی سرباز
مثل دردی بیدرمان
مثل تمدّنی گمشده
مثل ایران حدّ فاصل سال ۵۹۸ تا ۶۳۶ هجری شمسی
مثل آن پاییز و زمستان که به بهار نرسید
مثل حمله مغولها به ایران
کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول، راوی یک تراژدی تلخ ایرانی از حمله بیابانگردان مغول است. در حافظه تاریخی ایرانیان از حمله اعراب تا حمله مغولها و هجوم ریزگردها، هر آنچه از بیابان به ایران میآید، قصد تمدنسوزی داشتهاست، تهدیدی مداوم که قرنهاست این احساس هراسناک را بر میانگیزاند که: ایران را چه میشود؟
ایران را چه میشود؟
این نگرانی از جنس نگرانیهای وطندوستانه و تکهخاکی میان ۸۷۵۴ کیلومتر مرز آبی و خاکی نیست، بلکه نوعی اضطراب جهانوطنی است که یکی از ارزشمندترین میراث تاریخی و ادبی و فرهنگی بشر امروز هم در آستانه نابودی است.
اوج برانگیختگی این احساس در سی و هشت سال لشکرکشی مغولها به ایران رخ داد که بیشک اثر فاخر شیرین بیانی، بازتابی از آن روح رنجور و نگران ایرانی است؛ روح و جانی که آن روزها چنان درد میکرد که مورخ مشهور، ابناثیر که ایرانِ آن سالها را درک کرده بود، از سختیِ نوشتن آن میگوید:
«کاش مادرم مرا نزاده بود یا پیش از بروز این حادثه مُرده و از یاد رفته بودم…{که} شاید تا انقراض عالم و پایان جهان، مردم همانند چنین حادثه و چنین قوم خونخواری نبینند.» روح و جانی که هنوز درد میکند، حتی اگر مخاطب تاریخ، روایت آن را نشنیده و از آن بیخبر باشد.
وقتی علمی از میان میرود و شهری گم میشود، وقتی عالمی میمیرد، وقتی اثری هنری نیست میشود و وقتی بنایی تاریخی و هنری فرو میریزد، روح بشری زخم میخورد. برای همین است که هنوز جای زخم مغولها چنان درد میکند که خواندن کتاب دین و دولت در عهد مغول دشوار است و شاید اگر فرصت دیداری با شیرین بیانی بود، باید از او میپرسیدیم این کتابی که خواندنش تا این حدّ دشوار است را چگونه به تحریر درآوردهاید؟
…
دین و دولت در ایران عهد مغول، داستان نیست، روایتی کاملاً مستند از دورۀ تاریخی سیوهشت سالهای است که با حمله چنگیزخان، آغاز و با فتح بغداد توسط هولاکوخان، نوادۀ او، بهپایان میرسد. دو نسل مغول در این دوره بر ایران تاختند و شیرین بیانی روایت علمی از تاریخ مستند را در کتاب خود به یک نگرانی پیوند میزند و شاید از همین جهت باشد که مخاطب همواره در تعلیق است؛ جایی میان بیم و امید. ازاینرو است که همانند همان روزها، هشتصد و پنج سال بعد از حمله مغول به ایران، این نگرانی هنوز هم وجود دارد که سرنوشت ایران چه میشود؟
این نگرانی را باید در درک شرایط ایران در آستانۀ یورش چنگیز دنبال کرد. حمله مغولها به ایران، ششصد سال بعد از حمله اعراب رخ میدهد؛ جایی که تهماندۀ علوم و میراث بشریِ یک تمدن در معرض به یغما رفتن و نیست شدن است.
قلم شیرین بیانی، قلم یک مورخ خارج از موقعیت نیست. او بهسان مورخی در دل حادثه، در سطرسطر کتاب، این نگرانی و یأس را باز میتاباند که با فتح هر شهر، بر سر تمدن گرانبهای ایرانی چه دارد میآید و این میراث بشری را چه میشود؟
در ستایش این اثر هنرمندانه باید گفت انگار نه انگار این کتاب قرنها پس از آن فاجعۀ تلخ نوشته شدهاست. روح نگران ایرانی که شیرین بیانی آن را با خامۀ قلم خود نمایندگی میکند، احساسی شبیه شنیدن یک گزارش زنده از تراژدی ایامی تلخ است که مخاطب در آن، قدمبهقدم در نوردیدن ایران زیر پای سمّ اسبان مغول را میخواند.
آنچه بر ایران گذشت
کتاب با نگاهی به شَمَن آغاز میشود. آنکه سودای فتح ایران را دارد، بهنوعی از باور یا آیین خاص مجهز است و با این آغاز، مخاطب، ناخودآگاه احساساتی شبیه احساسات ایرانیان در آستانه حمله اعراب را تجربه میکند؛ احساساتی که گویی یک دوستدار ایران فرهنگی همواره در برابر تاریخ ایران با آن مواجه است؛ سرمایهای بشری که مدام تهدید میشود.
در آن دوران، ایران سرزمینی تحت تصرف اسلام بود و درواقع ایران و اسلام، توأمان در معرض حمله مغولِ شمنی قرار میگیرند. شیرین بیانی از کمی بیش از پاییز سال ۵۹۸ شمسی، یعنی حدوداً ۸۰۵ سال قبل آغاز میکند؛ از به دنیا آمدن چنگیزی که خداوندگار شَمَن است و قرار است برگی از تاریخ را رقم بزند.
ایران معاصر با حیات چنگیز، ششصد سال در اسارت استثمار حکومتهای بیگانه و همچنین در اسارت تفکر متحجر دینی قرار داشت و با حرکت لشکر مغول، تهماندۀ حیات فرهنگی و ادبی و اجتماعیاش را هم در معرض خطر تفکرِ بیابانگردان تازه میبیند.
سلطان محمد خوارزمشاه، بیتدبیر و سستعنصر و متکبر بود. او با آن نگاه کوچکِ خود قادر به عبور ایران از آن تنگۀ تاریخی نبود، نه مسلمانی غیور بود و نه ایرانیای فکور؛ غریبهای بود که از سرِ حادثه به قدرت رسیده بود. مغولها اما جدای از شخصیت کاریزماتیک و باهوش چنگیز، با شَمن آمده بودند. شمن یک باور مبتنی بر جادو و روح بود و لحاظ فکری منطق خاصی نداشت؛ خرافاتی پیچیده بود که مغولها آن را سوار بر اسب و افکار خود به ایران میآوردند.
مثل همه ادیان و مکاتب فکری که رهبران و خالقان آنها بینهایت باهوش و آرام هستند، خداوندگار شمنِ مغولی یعنی چنگیز هم انسانی عاقل و صبور بود که برای مغولها جایگاهی بالاتر از یک پیامبر داشت؛ او خدایی بود که کتاب داشت، کتاب یاسا.

…
از بدِ حادثه است که در هنگامۀ سرازیر شدن بیابانیها، سلاطین ایران، سستترین شخصیتها و ساختارهای حکومتی را دارند. در مقابل مغولها، ایرانی قرار داشت که ۶ قرن، هویت و اصالت و فرهنگ آن، توسط اعراب به تاراج رفته بود و آنچه مانده بود، به مصرف خلیفه عباسی و سلطان محمد خوارزمشاه و فرزندان حسن صباح میرسید.
مغولها لشکری با انگیزه، گرسنه و بابرنامه بودند و ایران، سرزمینی بیصاحب و آمادۀ بلعیده شدن بود. شیرین بیانی در فصول ابتدایی، ایرانی رها و درگیر با مسائل کوچک را به مخاطب نشان میدهد، از خیانتها و سستعنصریها میگوید و در ادامه در چنین سرزمینی دست مخاطب را میگیرد و او را قدمبهقدم با چنگیزخان و فرزندانش به ایرانِ سال ۵۰۸ میبرد.
از این جهت، مخاطب با کتابی پر از روایتهای غمانگیز مواجه است. دیدن شهرهای ایران، مساجد و کتابخانه و بازارها زیر سمّ اسبهای بیابانگردان مغول، تصویر آخرالزمانی است که نویسنده آن را بیکموکاست روایت میکند.
از پاییز ۵۹۸ تا بهمن ۶۳۶ شمسی که مغولها تمام قدرتهای محلی و ملی و دینی را جارو کردند، شیرین بیانی راوی درد جامعه و فرهنگ ایران در آن دوره است. از میان رفتنِ خلیفۀ اسلام و پادشاه ایران و رهبران اسماعیلی، نوعی لذت سادیسمی به خوانندۀ کتاب میدهد، اما دردِ ۱۰۰ سال زندگی تحت سلطۀ حکومت مغولها احتمالاً آنقدر دردناک است که مخاطب از لذتِ کشته شدن خلیفۀ عباسی لای پتو و پایان ۵۰۰ سال حکومت عباسیان لذت زیادی نبرد.
به هر حال مغولها چنان ایران را در چهل سال شخم زدند که استخوانهای جنازۀ سلطان محمد خوارزمشاه هم در امان نماند و از خاک بیرون آورده و سوزانده شد، چه رسد به زندگان بینام و نشانِ کمقدرت در نیشابور و ری و قزوین و همدان.
…
آنچه بر انسان ایرانی گذشت، در روایت شهابالدین نسوی، که حمله مغول به خراسان را درک کرده، هویداست:
«هیچ درختی نماند که به ناری سوخت و هیچ نماند که آن را ساکنِ داری بر افروخت و رعب و هراس بر نفوس ناس، مستولی شد چنان که هرکه در قید اسرا گرفتار شده بود، از کسی که مقیم خانه خود است و انتظار حادثه میکند، آسودهتر بود.»
و آنچه بر جامعه ایرانی گذشت، از کاهش جمعیت شهری و روستایی ایران بهسبب قتل عام و برده و اسیر گرفتن مردم و فرار بقایای آنان تا از میان رفتن مراکز فرهنگی و تمدنی متنوع بود.
اسبهای مغول مراتع را میجویدند و ترس، یکجانشینی را به حماقت تبدیل کرده بود. کوچ و رهاسازی و بیثباتی، همان اقتصاد نیمبند را هم از میان برد و قرنها طول کشید تا قنات و قلعهها و جویها به حالت سابق بازگشتند و عبارت واقعیتر این است که هیچگاه ایران و ایرانی، به روزگار و رونق پیش از حملۀ مغول باز نگشت، مثل باغی که زیر سمّ اسبان مغول چراگاه شد و هیچگاه دوباره باغ نشد.
کتاب دین و دولت در عهد مغول
موضوع نخستِ کتاب دین و دولت در عهد مغول اثر شیرین بیانی، چگونگی تهاجم و غلبه عنصر مغول بر ایران است. نویسنده، ده فصل این موضوع را با روایتهای دقیق مورد بررسی قرار دادهاست:
اول ـ دین و طرز تفکر مابعد الطبیعی مغولان و ویژگیهای فرهنگی آنان قبل از حرکت تهاجمی؛
دوم ـ الوهیت خاندان چنگیز؛
سوم ـ چگونگی فراهم آمدن مقدمات تهاجم مغولان؛
چهارم ـ مغولان در رویارویی با ایران و اسلام؛
پنجم ـ مسئلۀ جانشینی چنگیزخان و رابطه آن با ایران و اسلام؛
ششم ـ قوبیلای قاآن و عصر جدید امپراتوری جهانی مغول؛
هفتم ـ ورود غرب با حربۀ دین در معرکۀ شرق؛
هشتم ـ هلاکوخان و فتح سراسری ایران، سکون اسلام؛
نهم ـ مغولان و دستگاه خلافت، فرجام کار؛
دهم ـ هلاکوخان و استقرار حکومت مغولی ایلخانی در ایران.
شیرین بیانی دهها سال عمر علمی خود را به تدریس و شناخت از ایران زمانِ مغولها گذراند و کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول، برای مخاطب چیزی بیش از شناخت آن دوره را بههمراه دارد، و آن زندگی با چشمانی باز، از هشتصد سال به بعدِ دورهای از تاریخ است که مردمانش از وحشت چشم نمیگشودند که ببینند و دست در گوش میکردند که نشنوند، اما حتی بیخبری هم خوشخبری نبود.
معرفی کتاب دین و دولت در عهد مغول – جلد اول
نویسنده: مهدی رزاقی طالقانی