عناصر اساسی شناخت تاریخی و چیستی علم تاریخ
عینیت و ارزشها در شناخت تاریخی – آنچه عناصر اساسی شناخت خالص تاریخی را به وجود میآورد کدام است؟ مکرر خاطرنشان کردهام که تاریخ، بهعنوان علمی که فقط جنبۀ نظری آن مورد توجه باشد، با آن نوع تاریخ که بهعنوان عنصری مربوط به ادب، سیاست یا اقتصاد منظور باشد تفاوت دارد. در تاریخ، مثل چیزهای دیگر، شناخت نظری محض آنگونه شناختی است که مبتنی باشد بر مفاهیم کلی؛ یعنی آنچه از تصور علیت ناشی شود.
کار عمده مورخ نیز عبارت خواهد بود از اینکه در هر نهضت، در هر جریان و در هر انقلاب، تاروپود روابط علت و معلولی را بجوید و بازنماید. درست است که قضاوت شخصی ـ و مجموع آنچه «اغراض» خوانده میشود ـ نیز در کار وی تأثیر دارد، اما مورخ واقعی این اندازه توجه دارد که بهطور خودآگاه به آنچه «باید بوده باشد» نیندیشد و تنها به آنچه «بوده است یا هست» نظر داشته باشد.

عینیت در تاریخ؛ امکان، محدودیتها و نسبیت آن
ارزش عینی احکام تاریخ، البته نمیتواند مطلق باشد؛ نسبی است و تا حدی تابع احوال مورخ و اسناد. مادام که نسبیت این دو عامل اخیر اجتنابناپذیر است، نیل به عینیت مطلق برای مورخ غیرممکن خواهد بود. گفتهاند تاریخ باید این اندازه جرئت داشته باشد که یک کلمه دروغ بر زبان نیاورد، اما این اندازه هم وجدان باید داشته باشد که یک کلمه راست را نیز کتمان نکند.
این قولی است که سیسرو در باب تاریخ بیان کرده است و شرط اصلی وصول به عینیت به شمار میرود، اما گوینده گویی هیچ توجهی به محدودیتهای مورخ و اسناد او ندارد.
بهعلاوه، امر دیگری نیز هست که نیل به عینیت مطلق را برای مورخ غیرممکن میکند، و آن تکیهای است که مورخ بر ارزشها دارد؛ ارزشهای اجتماعی، اخلاقی، دینی و جز آنها. تاریخ، چنانکه هاینریش ریکرت (۱۸۳۶ـ۱۹۳۶) نشان میدهد، برخلاف علوم طبیعی تنها مبنی بر توصیف واقعیت نیست؛ بیشتر مشتمل است بر قضاوت ارزشها (یا به تعبیر وی، «ارزیابی»). تاریخ وقتی میتواند عنوان علم داشته باشد که برای تمام عالمیان ارزش واحدی داشته باشد. این نیز در صورتی است که ارزشهای مورد استفاده مورخ برای همه عالم به یک اندازه معتبر باشد، نه اینکه خود مورخ آنها را بدانگونه استنباط و فرض کرده باشد.
اما ارزشهای جهانی که وجودشان شرط تحقق تاریخ است، به عقیده ریکرت، البته وجود دارند و تجربه نشان میدهد که اینها عبارتاند از ارزشهای انسانی؛ یا به عبارت دقیقتر، ارزشهای اجتماعی. این مسئله اتکای تاریخ بر نظام ارزشها، در حقیقت امروز حاجت به اثبات ندارد و بیشتر کسانی که در منطق تاریخ تأمل کردهاند، آن را مقبول میشمارند. مورخ نه فقط در انتخاب موادی که جهت بازآفرینی گذشته به کار میبرد، بلکه حتی در انتخاب موضوعی هم که میخواهد آن را جستوجو و بازآفرینی کند، خواهناخواه مقهور این ارزشهاست.

ذهنگرایی در تاریخ و مرزهای عینیت نسبی مورخ
چنانکه در تفسیر و توجیه مواد هم نمیتواند از نفوذی که این ارزشها بر ذهن او دارند برکنار بماند. عینیترین تواریخ نیز در موادی که به کار میبرد و در توجیه و تفسیر این مواد، آلوده به شائبه ذهنگرایی است.
اما در هر نوع شناختی که ماده آن بیش از یک بار باید از صافی ذهن انسان بگذرد ـ و در مورد تاریخ، یک بار از ذهن شاهد و یک بار از ذهن مورخ میگذرد ـ این ذهنگرایی اجتنابناپذیر خواهد بود. در این صورت باید پذیرفت که آنچه در تاریخ «عینی» خوانده میشود، نمیتواند نظیر آن چیزی باشد که در علم «عینی» خوانده میشود. تاریخ همین اندازه که خودآگاهانه از تبعیض، از تعصب و از کتمان حقیقت دور باشد، جنبۀ عینی دارد؛ هرچند جنبۀ عینی آن مطلق نیست و نسبی است.
مسئله علیت در تاریخ و دشواری تشخیص علتهای واقعی
مشکلی هم که مورخ در جستوجوی علت و مسئلۀ علیت دارد، او را با همین معمای عینیت مواجه میکند. چون در کشف اسباب و علل، مورخ فقط اکتفا نمیکند به اینکه علتهای کافی یا ضروری برای حوادث بیابد، بلکه غالباً میکوشد بین آنچه علت واقعی و مستقیم یک واقعه است با آنچه علت مستقیم و مربوط نیست تفاوت بگذارد. و این امری است که او را وارد قلمرو ارزشها میکند؛ قضاوتهای دور از بیطرفی.
چنانکه وقتی صحبت از علل و اسباب پیدایش یک جنگ میشود، مورخ غالباً یک رشته حوادث را بهعنوان علت واقعی و مستقیم وقوع جنگ قلمداد میکند و حوادث دیگر را، به جای آنکه جزو اسباب مستقیم جنگ بخواند، فقط عبارت میداند از عکسالعملهایی که یک طرف جنگ «مجبور» شده است در قبال اقدامات طرف دیگر انجام دهد.
لیکن در جریان حوادث تاریخ، این نکته که کدام طرف اقداماتش طرف دیگر را مجبور به اقدام یا اتخاذ تصمیم کرده است، مسئلهای است که جوابش مبتنی است بر قضاوت در اینکه «حق با کیست و کی خلاف حق میگوید». همین تصمیم قبلی و گرایش ذهنی است که مورخ را در شناخت علت، از نیل به عینیت مطلق باز میدارد.
منطق تاریخ و چالشهای آن در مقایسه با علوم طبیعی
مسئله علیت ما را وارد قلمروی میکند که «منطق تاریخ» یا «علم شناخت تاریخ» است. در بین تمام قلمروهای معرفت، این آخرین و تازهترین قلمروی است که منطق جدید توانسته است در آن راه پیدا کند و هنوز نیز نفوذ در آن به مرحله کمال نرسیده است.
منطق ارسطویی، که جبار مطلق فکر در علم قرون وسطی بود، مدتها این قلمرو را مواجه با معارضۀ عمدهای نیافت. در واقع، در طرز توجیه ارسطویی، حوادث و اسباب دو طرف رابطه علیت را تشکیل میدهند و هر دو در این منطق، اموری هستند مستقل، ثابت و دارای هویت محدود. اما امروز هیچیک از این دو مقوله را نمیتوان اموری ثابت و محدود و دارای هویت ممتاز مستقل، عاری از تغییر شناخت. مورخ در مسئله علیت با دو امر مستقلِ بیتغییر سر و کار ندارد و این است آنچه کار علم شناخت را در تاریخ مشکل میکند.
عینیت و ارزشها در شناخت تاریخی
نویسنده: عبدالحسین زرینکوب
منبع: کتاب تاریخ در ترازو استاد زرین کوب