
سوء ظنهای متداول درباره موضوع فلسفه تاریخ
کسی که کارش نوشتن فلسفه تاریخ است حداقل در انگلستان کار خود را باید با توجیه و اثبات موجودیت موضوع مورد بحث خود آغاز نماید. ممکن است این امر باعث حیرت گردد ولی با این وصف چنین حقیقتی آشکارا وجود دارد.
هیچ فلسفه دانی نیست که منکر این امر شود که یک رشته مسائل نسبتاً مشخص در زمینۀ فلسفۀ علوم فیزیکی وجود دارد و این مسائل هنگامی پیش میآید که ما درباره شیوهها و مفروضات آن علوم و یا درباره ماهیت و شرایط نفس دانش، علمی به تعمق بپردازیم. از پارهای جهات، فرض بر این است که فلسفه علوم رشتهای مشروع و موجه است و حال آنکه در مورد فلسفه تاریخ تفاهمی وجود ندارد.
شاید بجا باشد که سؤال کنیم این وضع چگونه پیش آمده است، زیرا از طرح چنین سؤالی میتوان انتظار داشت بر موضوع رشتهای که مورد بحث و بررسی ماست، پرتوی افکنده شود.
تاریخِ فلسفه تاریخ
مطالعات تاریخی دو قرن یا بیشتر است که در انگلستان از رونق برخوردار بوده است ولی با این وصف فلسفه تاریخ تا سالهای اخیر تقریباً وجود خارجی نداشته است.
چرا؟
ریاضیات تنها منابع دانش واقعی
بدون شک یکی از علل این امر مسیر کلی تفکر فلسفی در اروپا میباشد. فلسفۀ مغرب زمین به صورت امروزی از تعمق درباره پیشرفت خارقالعاده فیزیک ریاضی در اواخر قرن شانزدهم و در اوایل قرن هفدهم مایه گرفت و از آن پس ارتباط با علوم طبیعی قطع نگردیده است.
برابر دانستن دانش به معنای واقعی با دانش مکتب به شیوههای علمی کاری بود که تقریباً همه فلسفهدانان بزرگ از زمان «دکارت» و«بیکن» تا زمان کانت انجام میدادند.
درست است که در میان این متفکران دو مکتب فکری وجود داشت که از یکدیگر کاملا متمایز بود. آنهایی که جنبه ریاضی فیزیک ریاضی را مورد تاکید قرار میدادند و آنهایی که قرار داشتن پایه فیزیک ریاضی در مشاهدات و اتکای آن به تجربه و آزمایش را مهمترین جنبه آن میدانستند ولی این نویسندگان با وجود اختلافی که از این نظر داشتند در این مورد با یکدیگر اتفاق نظر داشتند که صرفنظر از فلسفه و الهیات فیزیک و ریاضیات تنها منابع دانش واقعی بودند
تعجب آور نیست که فلاسفه ادوار باستانی نیز نظر مشابهی داشتند و این علوم را باز صرفنظر از فلسفه و الهیات در آن هنگام که مطالب خود را به رشته تحریر در می آوردند تنها رشته های تکامل یافته دانش میدانستند.
به این ترتیب علت این امر را که فلاسفه انگلیسی تا کنون مطالب زیادی درباره تاریخ نگفتهاند میتوان تا حدودی ناشی از کیفیت عموم یسنت فلسفی اروپا در عصر حاضر دانست این سنت پیوسته با اساس این گرایش استوار بوده که مطالب مورد نیاز مطالعات خود را از علوم طبیعی بدست آورد، و ضوابط خود را برای قبول هر چیز به عنوان «معلوم یا شناخته شده با سنجش آن الگوهای علمی ایجاد کند.

تاریخ در مظان اتهام
تاریخ که «دکارت» در قسمت اول اثر خود به نام گفتار آن را از پیکر دانش به معنای اخص جدا کرد امروز هنوز مورد سوءظن اعقاب«دکارت قرار دارد.
به هر حال تاریخ به صورتی که ما امروز آن را میشناسیم و به صورت یک رشته تکامل یافته دانش که از خود دارای شیوهها و ضوابطی است چیز نسبتاً تازهای است و در واقع میتوان گفت پیش از قرن نوزدهم تقریباً وجود نداشت ولی این نکات با آنکه در جای خود صحیح و معتبر است گویای همه حقایق نیست زیرا در دیگر کشورهای اروپایی فلسفه تاریخ به صورت یک رشته تحصیلی معتبر درآمده است و حداقل در آلمان و ایتالیا مسائل دانش تاریخی علاقه ای پر روح و سرزنده به وجود آورده و همچنان ایجاد مینماید.
فلسفه تاریخ در انگلستان
ولی آنچه باعث حیرت است این است که در انگلستان نسبت به این مسائل آگاهی زیادی وجود ندارد. چگونه میتوان علت این تفاوت در نحوه تفکر را بیان داشت؟ به نظر من پاسخ این سؤال را باید با مراجعه به پارهای ویژگیهای برجسته طرز فکر و خلق و خوی مردم انگلیس یافت برخی از آلمانیها ظاهراً اعتقاد دارند که استعداد فلسفی در شمار استعدادهای ساکنان مجمع الجزایر انگلیس نیست زیرا آنها علاقه زیادی به نظر پردازی فلسفی از نوعی که به ذهن بعیدتر است نشان ندادهاند. ولی این اظهار به منزله نادیده گرفتن خدمات و کمکهای بسیار چشمگیری است که نویسندگانی چون «لاک» و «هیوم» به فلسفه انتقادی نمودهاند. خدمات و کمکهایی که میتوان گفت حداقل به همان اندازه قابل ملاحظه است که خدمات متفکران هر کشور دیگر قابل ملاحظه بوده است.
متفکران انگلیسی در زمینه طرح و حل مسائل تجزیه و تحلیل فلسفی یعنی مسائلی که به هنگام تعمق درباره ماهیت و شرایط فعالیتهایی از قبیل دستیابی به دانش در زمینه علوم یا انجام اعمال اخلاقی پیش میآید درخشش داشتهاند.
مسائل یاد شده، با نبوغ بومی مردم انگلیس – به نوعی که مخلوطی است از محافظه کاری و دقت نظر انتقادی – تناسب و انطباق بسیار دارد، ولی بالعکس فلسفه و حکمت به مفهوم تلاشی در زمینه یافتن تعبیر و تفسیری کلی برای کلیه تجربیات انسانی و یا توضیح و تشریح همه چیز به صورت یک نظام واحد همه جانبه نسبتاً طرفدار زیادی در انگلیس نداشته است پیش کسوتان برجسته این رشته در انگلیس معدود بوده و به طور کلی میتوان گفت که فلسفه و حکمت شک و عدم اطمینان قرار داشته است.
سیر تکاملی فلسفه تاریخ
وقتی این حقایق مورد توجه قرار گیرد علت عدم توجه به فلسفه تاریخ گذشته بیشتر قابل درک خواهد شد. زیرا فلسفه توسط متفکران انگلیسی در تاریخ به صورتی که از دیرباز درک شده است بدون شک یک موضوع مربوط به رشته فلسفه بوده است این نکته را میتوان با نگاه مختصری به سیر تکاملی این رشته درک نمود.
این موضوع که اختراع فلسفه تاریخ را باید مدیون چه کسی دانست، موضوعی است قابل بحث شاید بتوان «ویکو فیلسوف ایتالیایی(۱۹۶۸– ١٧۴۴) را در این زمینه پیش کسوت دانست هر چند که آثار قلمی وی در زمان حیات خودش زیاد مورد توجه قرار نگرفت.
اما اگر به گذشته دور دست تر بازگردیم شاید بتوانیم به نوشته های «سن اگوستین» و یا حتی به قسمتهایی از تورات اشاره کنیم و تکوین فلسفه تاریخ را ناشی از آنها بدانیم.

هردر و فلسفه تاریخ
ولی از دیدگاه عملیتر میتوان گفت که فلسفه تاریخ به عنوان یک مبحث مستقل و جدا نخستین بار در دورانی مورد شناخت قرار گرفت که با انتشار قسمت اول اندیشههایی در زمینۀ تاریخ فلسفی بشر اثر «هردر» آغاز گشت و کمی بعد از انتشار بعد از (مرگ خطابههایی درباره فلسفه تاریخ اثر هگل به سال ۱۸۳۷ این دوران به پایان رسید، ولی مطالعه این رشته به صورتی که در دوران یاد شده صورت میگرفت، بیشتر جنبه تعمق ماورای طبیعی یا نظر پردازی مسیر تاریخ به طور کلی و نشان دادن این نکته فلسفی داشت و هدف آن درک مسیر تاریخ به طور کلی و نشان دادن این نکته بود که با وجود کیفیات غیر عادی ظاهری متعددی که تاریخ از خود نشان میداد و نتیجه گیری از آن را مشکل مینمود؛ مع هذا امکان داشت که آن را به صورت یک واحد به هم پیوسته حاوی یک طرح و برنامه کلی تلقی نمود و چنانچه این طرح و برنامه کلی درک میگشت هم روشنگر مسیر دقیق حوادث بود و هم به ما امکان میداد که جریانات تاریخی را به مفهومی ویژه به صورتی که مورد قبول عقل و دلیل باشد تلقی نماییم.
فلسفه و کیفیات تاریخ
طرفداران این نحوه تفکر در تلاش خود به منظور تحقق این هدف کیفیات متداول فلاسفه نظر پرداز را از خود آشکار می کردند. این کیفیات عبارت بود از نیروی تخیل پرشهامت، فرضیه بافی وافر و تعصب در اثبات وحدت و بهم پیوستگی همه چیز. گاهی همین تعصب باعث می گشت که آنها حقایقی را که صرفاً به عنوان تجربی پذیرفته و طبقه بندی شده بود مورد تعدی و تخطی قرار دهند. این دسته از متفکران مدعی عرضه نوعی درون بینی در مورد تاریخ بودند که اعتقاد داشتند عمیقتر و با ارزشتر از همه آن چیزهایی است که مورخان دست اندر کار قادر به عرضه آن بودند.
در مورد «هگل» که بی چون و چرا در رأس همۀ این گونه نویسندگان قرار داشت این درون بینی بر اساس مطالعه مستقیم شواهد تاریخی قرار نداشت (هرچند که هگل آنقدر در مورد حقایق بی اعتنا نبود که بعضیها او را جلوه میدادند بلکه برپایه ملاحظاتی استوار بود که صرفاً جنبۀ فلسفی داشت.
به این ترتیب فلسفه تاریخ به صورتی که این نویسندگان به آن عمل میکردند به طور کلی جنبه پردازش نظری مسیر تاریخ را به خود گرفت به این امید که این نوع پردازش اسرار تاریخ را برای همیشه آشکار سازد.
متفکران انگلیسی و فلسفه تاریخ
این گونه طرز فکر برای نحوه تفکر محافظه کارانه نویسندگان انگلیسی بکلی غیر قابل قبول بود زیرا طعم آن فلسفۀ طبیعت که فلاسفه آلمانی به خاطر آن بدنام بودند بشدت از آن احساس میگردید فلاسفه طبیعت، دست کم از دیدگاه نقادان نامساعد نوید آن را میدادند که راه میانبری برای درک طبیعت عرضه می دارند و راهی برای کشف حقایق بدون گام گذاری در مسیر پرملال تحقیق تجربی نشان میدهند.
این نویسندگان به اعتراف خود بر آن بودند که برای جریانات طبیعی یک پردازش «نظری» ارائه دهند و در این مورد باید گفت آنچه که جنبۀ نظری داشت به آسانی از حدس و گمان قابل تمیز نبود.
وقتی بدترین نمونههای آثار این نویسندگان را در نظر بگیریم میبینیم این آثار جنبه استقرایی عجیبی به خود میگرفت و همین کیفیت یعنی عادی بودن آن از جنبه های تجربی و تحقیقی باعث می گردید که در نظر هوشمندان این آثار بکلی بی اعتبار جلوه کند.
به این ترتیب متفکران انگلیسی به فلسفه تاریخ با عدم اعتماد عمیق مینگریستند و عقیده داشتند فلسفه تاریخ عبارت است از: تلاش فلاسفه طبیعت برای اینکه در زمینه تاریخ همان کاری را انجام دهند که در زمینه مورد عمل خود یعنی طبیعت انجام میدادند به نظر متفکران انگلیسی در هر دو مورد یاد شده فرض و حکم هر دو بیمعنی بودند.
به این ترتیب بدبینی و پیشداوری نامساعدی که علیه فلسفه تاریخ به وجود آمده به صورت یکی از ویژگیهای پا برجای فلسفۀ انگلیسی باقیمانده است.
ایدهآلیسم و فلسفه تاریخ
در این مورد آنچه بسیار آموزنده است توجه به این نکته است که این بی رغبتی منحصر به یک مکتب فکری واحد نیست و تنها طرفداران مکتب تجربی نیستند که به این رشته از مطالعات بی اعتنایی نشان دادهاند در اواخر قرن نوزدهم و در سالهای اولیه قرن بیستم فلاسفه اروپایی که گرایشی به سوی ایدهآلیسم (کمال مطلوب طلبی داشتند مانند «دیلتی» و «ریکرت» در آلمان و «کروچه» در ایتالیا، ناگهان دید تازه ای نسبت به تاریخ یافتند و آن را به صورت نوعی از دانش که در مقایسه با دانش غیر ملموس و کلی علوم طبیعی می توان آن را ملموس و انفرادی دانست تلقی نمودند و نظامهای فکری خود را بر اساس این حقیقت یا حقیقت فرضی استوار داشتند.
…
ولی در ایدهآلیسم ( کمال مطلوب طلبی) انگلیس، نهضت مشابهی دیده نمی شد درست است که «برادلی» فعالیتهای فلسفی خود را با نوشتن رساله ای تحت عنوان پیش فرضهای تاریخ انتقادی آغاز نشانه ای وجود ندارد که وی در تکوین دید و نگرش کلی خود کرد ولی هیچدر زمینه فلسفی برای تاریخ اهمیت خاصی قائل بود.
همکار وی «بوزن کت» مسلماً در این مورد شکی نداشت و میگفت تاریخ نوع درهم آمیخته ای از تجربیات است که نمی توان مقدار قابل ملاحظه ای موجودیت مستقل یا واقعیت برای آن قائل شد. ایدهآلیسم واقعی باید بر حقایق تجربیات زیباشناسی یا مذهبی استوار باشد،یا بر پایه حقایق زندگی اجتماعی قرار داشته باشد.
او همچنین می گفت که برای درک «واقعی» که نویسندگان اروپایی دربارۀ آن سخن میگفتند باید به زمینه های یاد شده روی آورد نه به تاریخ. همه ایدهآلیستهای انگلیسی تا قبل از« کالینگ وود» عموماً در این مورد با «بوزنکت» هم عقیده بودند؛ حتی امروز تاریخ در نزد بعضی از اعضای این مکتب فکری مورد سوءظن است. و این امر شاید هم به این دلیل باشد که کسانی که با تاریخ سروکار دارند این گرایش را از خود نشان میدهند که تاریخ را به عنوان تنها نوع معتبر دانش که باید خود فلسفه را نیز در بر گیرد و در خود جذب نماید قلمداد نمایند.
مسیری که فلسفه تاریخ پیمود
نویسنده: دبلیو اج والش